زماني كه مطلب مربوط به بشيريه را مينوشتم، نه قصدم اين بود كه آقاي درخشان را خطاب كنم، و نه چنين كردم. او چيزي را در فضاي وبلاگي درباره بشيريه مطرح كرده بود كه من گذشتن از كنارش را جايز ندانستم. اما وقتي شما درباره مطلب كسي مينويسيد، حتي وقتي او را مخاطب نميگيريد، در نهايت او مخاطب واقع شده است.
از زماني كه حسين درخشان آن مطالب را درباره رامين جهانبگلو نوشت – زمان دستگيري جهانبگلو – چند بار پيش آمد كه من به دوستان و آشناياني اعتراض كردم كه چرا مطالب توجيهگرانه او را نقل يا لينك ميكنند. تا جايي كه بهخاطر ميآورم، اكثر اين اعتراضها، موجب كدورت دوستان با من شد.
اما مسئله براي من مشخص بود. راهي كه آقاي درخشان پيش گرفته بود يعني آنگونه نوشتن درباره زندانيان و افراد تحت پيگرد؛ آنگونه نوشتن درباره مجازاتهاي غير انساني؛ و چنان برخوردهايي با فعالان و منتقداني كه خواستار توقف چنين مجازاتهايي بودند و چيزهايي ديگري از آن قسم كه آقاي درخشان مينوشت و هنوز هم مينويسد، به وضوح ديگر مسئله بحث و نظرورزي نبود و نيست. مسئله ايشان جهتگيري و انتخاب طرفِ سياسي بود.
گله از اين كه دوستان درخشان او را بايكوت كردهاند، و اين كه يكي در كامنتهاي پست پيش نوشته كه من به بايكوت او نپيوندم، گلهاي به جا نيست. چرا كه اين آقاي درخشان بود كه در وهله نخست راهش را از دوستان پيشين جدا كرد و رو در روي آنها ايستاد تا جايي كه برخي از ايشان حتي از جانب او احساس خطر كردند.
همه اينها باعث ميشود كه همين جواب دادن يا ندادن به او براي من مسئله باشد و به آن فكر كنم، و به قول آقاي درخشان دربارهاش استخاره كنم. حتي به اين فكر ميكنم كه اگر با آقاي درخشان وارد "ديالوگ" شوم، آيا دوستانم كه در اين مدت از او آزرده شدهاند ممكن است دلگير شوند يا نه، و اين براي من مسئله مهمي است.
اما بهرغم همه اينها من به حسين درخشان در يك موضع جواب خواهم داد؛ يعني به مسائلي كه او در همان پاسخ اول درباره رابطه بشيريه با "ان يي دي" مطرح كرده. اين مسئله كه چه كسي از كجا پول گرفته و با آن چه ميكند، مسئلهاي است كه نه بار اول است كه مطرح ميشود و نه بار آخر خواهد بود و هنوز هم جاي پرداختن دارد. اين مسئله به دليل تبليغات گستردهاي كه دستگاه تبليغاتي حاكم درباره آن ميكند هم اهميت دارد.
اما به بحث دوم آقاي درخشان در توضيح مواضعش راجع به حكومت حاضرو نقد خودم را نميتوانم جواب بدهم. اگر چه ايشان انصافاً در پاسخ دومشان به من لحن مودبي در پيش گرفتند و به هر حال استدلال كردند كه جاي توجه دارد و اين نوشته تفاوت بارزي با نوشتههاي ديگري داشت كه در آنها مثلاً خانم شيرين عبادي و ديگري و ديگري را ناسزا ميگويند.
به چند دليل من به اين بحث وارد نميشوم: اول اينكه نميتوانم هر آنچه را درخور است بگويم. اين هم البته از جمله مواهب زندگي در ايران است. ديگر اين كه در شرايط زندگي روزمرهاي كه روزها با پا گذاشتن به خيابان و ديدن دهها پليس مسلح و ماشينهايي كه زنان و مردان را آنگونه ميگيرند و ميبرند و ديدن مكرر كتك خوردن زنان در خيابان و فقري كه هر روز چشمگيرتر ميشود مشوش و خشمگينم و شب از تصوير دوستان و آشنايان در زندان و اخبار رسيده از آنان بيخواب؛ نميتوانم به چنين بحثهايي وارد شوم كه در آن يك طرف حق حاكميت را براي انجام هر عملي در جهت حفظ خود مفروض ميگيرد.
در اين زمانه كه به قول دوستم نادر، مجاز بزرگ با هزار زبان خود را حقيقت ميخواند، من جايي براي انجام چنين مباحثهاي با آقاي درخشان نميبينم؛ و چنين بحثي هم جايي ندارد چرا كه بهسادگي من حتي اگر ميخواستم در نوشتهاي دقيقاً همان جملههايي را كه درخشان درباره حكومت و مقاماتش نوشته است، بنويسم، احساس امنيت نميكردم. در چنين شرايطي جايي براي "بحث" باقي نميماند. اين واقعيات مشهود هستند كه راه چنان "نظرورزياي" را ميبندند.
تنها يك نكته هست كه بايد تذكر دهم. اين ادعا كه جمهوري اسلامي حكومتي ديني است، تقليلگرايانه ناميده شود يا ذاتانگارانه يا تاريخزدايانه، اصالتاً مدعاي من نيست؛ ادعاي امثال آقاي دباشي و اين منتقد و آن تحليلگر هم نيست.
دعوي ديني بودن و اسلامي بودن حكومت حاضر، قويترين ادعا و غايت اعلام شده زمامداران آن از بدو تاسيس تاكنون بوده است؛ دعوياي كه هر روز تاكيد مي شود و هر سياستگذاريِ جديدي در جمهوري اسلامي هم بايد عيار خود را به اين محك عرضه كند؛ از خصوصيسازي و منع اعتصابات كارگري گرفته، تا سياستهاي فرهنگي و برخورد با زنان و مردان به دليل نوع پوشششان
اينكه يك روز چنين ادعايي براي تحقق و تبيين خود زباني چون ترمينولوژي استضعاف و استكبار علي شريعتي را استخدام ميكند، و روز ديگر از نظريات مصباح يزدي كمك ميگيرد، تنها لحظهايست از كل تطوراتي كه در طول تاريخ اسلام وتشيع روي داده؛ تطوراتي كه با وجود همه آنها هنوز اسلام، اسلام است و تشيع، تشيع
پر گويي را تمام ميكنم تا نوشتهاي درباره همان مسئله كه گفتم بنويسم