۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

بي‌خبري از احمد زيدآبادي

ادوارنیوز:
برای پنجمین هفته متوالی از ملاقات خانواده با دکتر احمد زیدآبادی دبیرکل سازمان دانش آموختگان ایران ممانعت به عمل آمد. مهدیه محمدی همسر احمد زیدآبادی، با اعلام این خبر که امروز (دوشنبه) نیز پس از مراجعه به زندان اوین موفق به ملاقات با همسر خود نشده است، گفت: "اکنون 35 روز است که در بی خبری مطلق از آقای زیدآبادی به سر می‌بریم و در این مدت حتی از تماس تلفنی برای ایشان هم دریغ کرده‌اند". همسر احمد زیدآبادی در ادامه با اعلام اعتراض خود به این عملکرد غیرقانونی مراجع قضایی و امنیتی گفت: "حق قانونی ملاقات در زندان اوین به یک ابزار شکنجه بدل شده است و از این طریق از سویی احد زیدآبادی و از سوی دیگر من و فرزندانم را آزار و اذیت می‌کنند". مهدیه محمدی با طرح این سوال که "درحالی که در آغاز پنجمین ماه بازداشت موقت آقای زیدآبادی هستیم چه دلیلی برای ممانعت از ملاقات ما وجود دارد" خواستار اجرای حق قانونی خود برای ملاقات با همسرش شد.

نيروي كار در صحنه؟ (2)

ادامه اين مكالمه را از كامنت‌ها به اين‌جا منتقل مي‌كنم.
شيخ شنگر:
متشکرم از توضیحات¬تون. اما فکر می¬کنم هنوز خطاهای مهمی در نوشته¬ی شما وجود داره که باز هم ممکنه باعث اشتباه در نتیجه گیری بشه. الف. این فرمایش شما که «در موقعيت استضعاف عقلانيت معمول آدمي، به ترس و احتياط بيش‌تري تن مي‌دهد» به دیده¬ی منت؛ اما آنچه من از حرف شما می¬فهمم اینه که «کم بودن پدیدارهای سیاسی در مناطق فقیرتر» شرط کافی برای این¬که ادعا کنیم «طبقه¬ی فرودست نقش فعالی در جنبش ندارند» نیست. بسیار خب، اما لزومن هم به این معنا نیست که این طبقات نقش فعالی در جنبش دارند. در واقع سکوت این طبقه می¬تونه به یکی از دو «علت ترس و احتیاط بیشتر» یا «کمرنگ بودن نقش¬شون در جنبش» باشه. البته قبول دارم تفکیک این شکلی درست نیست و علت واقعی ترکیبی از این دوست؛ اما احتمالن وزن یک علت سنگین¬تر و قابل ملاحظه¬تره و اشکال من مبنی بر این¬که «سکوت این طبقه بیشتر ناشی از کمرنگ بودن نقش¬شونه تا علت دیگه» با توضیحات شما برطرف نشده. متاسفانه در نبود نظر سنجی¬ها و آمارهای دقیق و معتبر، ما ناچاریم از روی مشاهدات اتفاقی میدانی – که ممکنه کاملن بی¬ربط به واقعیت موجود بوده و بر حسب اتفاق به تور ما خورده باشند- قضاوت کنیم. یکی از بستگان نزدیک من، خانواده¬ای چهار نفره هستند و در شهرک ولی¬عصر زندگی می¬کنن. پدر خانواده راننده تاکسی و مادر آرایشگره. دختر دیپلمه و عقد کرده و پسر دانشجوی دانشگاه آزاد شهرستان. این¬ها تو انتخابات دوره¬ی قبل به احمدی نژاد و این دوره به میر حسین رای دادن. اما نسبت به حوادث بعد از انتخابات یک¬جور بی¬تفاوتی دل¬سرد کننده داشتند، از این جنس که «ای بابا! اینا همه¬شون سر و ته یه کرباسن. کسی ازشون به فکر ملت نیست. طفلی جوونای مردم که خون¬شون به خاطر بازی¬های اینا پامال شد. فکر نون کن که خربزه آبه.» من به استناد چنین مشاهداتی و علی¬رغم توضیحات شما، هنوز نمی¬تونم حضور این طبقه رو پر رنگ و فعال در جنبش بدونم. ب. با این فرمایش شما موافقم که «افراد نيروي كار بايد چه به لحاظ اين كه افرادي مستقل هستند، و چه به لحاظ اين كه صاحبان منافع مشتركي هستند بتوانند در سياست و تصميم سهم داشته باشند.» اما سوال اینه که آیا کارگران ما به چنین بینش (یا به قول آقا، بصیرتی) رسیدند؟ به نظرم این ادعا بیش از این¬که حقیقت باشه، یک آرزوئه. در واقع امیدوارید با گسترده¬تر شدن این خود آگاهی و روی آوری کارگرها به نهادهای دموکراتیک، نقش¬شون در ساختن جامعه هم بیشتر بشه. متاسفانه باز هم باید بگم مشاهدات من چیز دیگه¬ای رو نشون می¬ده. به تبع کارم، هر ماه یکی دو بار با کارگران صنعتی سایتی در محیط کارشون برخورد دارم، و نشانی از رشد جوانه¬ی نوپای خودآگاهی درشون نمی¬بینم. احساسم اینه که این نیرو هم¬چنان «صرفن» دنبال آب و نونه که نتیجه¬ش چیزی جز باقی موندن در موقعیت استضعاف نیست. در برابر ظلم¬ها و تحقیرهای کارفرما خودش رو تنها و بی¬پناه می¬بینه و پشتیبانی ِ حتی نیم¬بند و ناقص یک «نهاد کارگری» ضعیف رو از خودش احساس نمی¬کنه. تمام نگرانیم اینه که با گذشت زمان و اثر گذاری بیشتر سیاست¬های فشل اقتصادی – صنعتی دولت روز به روز عده¬ی کارگرهایی که چند ماه چند ماه حقوق نمی¬گیرن یا از کار اخراج می¬شن بیشتر بشه و کارد به استخون¬شون برسه؛ ترسم از اینه که اون موقع این طبقه نه فقط سرنوشت خودشون، که سرنوشت دیگران رو هم بخوان به دست بگیرن. ج. مطرح کردن «وضعیت پیش رو به مثابه یک آزمون» به نظرم کمی شیطنت آمیزه :دی وگرنه خب واضحه که جنس مطالبات کسی که از اول (یعنی از وقتی یادش می¬آد) زیر خط فقر بوده با کسی از طبقه¬ی متوسط که به خاطر شرایط ناگوار شغلی - اقتصادی زیر خط فقر اومده فرق می¬کنه. اما از این قیاس چه نتیجه¬ای می¬شه گرفت؟ تمام حرف¬های من در مورد طبقه¬ی فرو دست ناظر به گروه اول بوده. وگرنه خودم و عیال هم تا همین پارسال اگه جفتی از کله سحر تا بوق سگ واسه یه لقمه نون سگ¬دو (به مفهوم واقعی کلمه) نمی¬زدیم زیر خط فقر بودیم!
من:
ممنون از توجهت.
به نظرم ضعف اصلي همان نبود ملاك يا نظرسنجي قابل اعتماد براي برآورد است و اين كه ما هر كدام احتمالاً با گرايش‌ها، ترس‌ها و آرزوهامان، مشاهدات‌مان را تعميم مي‌دهيم. از جنس اين قضاوت كه شما از آشناي شهرك ولي‌عصري‌ات نقل مي‌كني، من در آشناهاي بسيار ثروتمند و نيز متوسط هم ديده‌ام؛ حتي تندتر و تلخ‌تر.
در مورد اين كه چقدر آرزوپروري مي‌كنم و چقدر واقعا در بين كارگران اين خودآگاهي دارد شكل مي‌گيرد، بايد بگويم كه احتمال آروز پروري من اصلا منتفي نيست! به علاوه من هم اصلاً مدعي گسترده بودن رشد اين خودآگاهي نشده‌ام. چيزي كه مي‌گويم اين است كه ما با پديده‌اي مواجهيم، در هفت تپه، تهران، سنندج و... كه اگرچه مخدود و در قياس با كليت نيروي كار نادر است، اما همين هم به اين شكل نبوده و بود شده. منظورم اين است كه يك اتفاقي افتاده. حالا ممكن است واقعا اين اتفاق محدود بماند و ميان‌بر شود، يا گسترش پيدا كند؛ سرنوشت جنبش‌هاي بزرگ‌تر هم با همين الگو قابل توصيف است...
درباره اين كه نگاه به وضعيت پيش رو ناشي از نوعي بدجنسي است: نه به خدا! من واقعا اين پرسش برايم مطرح است و جواب مطمئني هم ندارم.
اما يك نكته ديگر هم اين كه فرض كه فشار آب و نان نيروي كار را به صحنه بياورد و فقط و فقط براي آب و نان؛ در اين صورت، دست كم تجربه تاريخي ترس شما را تاييد نمي‌كند.
در آخر هم اين كه اميدوارم دعاي شما كه بالاخره رسيديد بالاي خط، شامل حال ما هم بشود :-)

۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه

جهت ثبت در تاريخ: اعدام‌هاي شصت وهفت در خبرگزاري فارس

فارس امروز با علي اكبر اولياء (عضو فراكسيون خط امام) مصاحبه‌اي كرده كه او پاسخي به اين نوشته عطاء الله مهاجراني داده است. مهاجراني اعدام‌هاي 1367 را "جوان كشي" خوانده بود و از سكوت آن زمان خود و ديگران در برابر آن‌ها ابراز تاسف كرده بود - من هم البته نفهميدم چرا "جوان كشي" چون جواني نبود كه وجه مميزه كشتگان بود.

در هر حال نقل فارس از اولياء چنين است (تاكيدها از من است):
علي اكبر اولياء نماينده مردم يزد و صدوق و عضو كميسيون عمران مجلس شوراي اسلامي در گفت‌وگو با خبرنگار پارلماني خبرگزاري فارس با اشاره به اظهارات اخير برخي از افراد در خصوص وقايع سال 67 اظهار داشت: قطعاً اگر حكمي از سوي امام خميني(ره) صادر شده و يا تصميمي از سوي بنيانگذار انقلاب اسلامي گرفته شده بحث " جوان‌كشي " نبوده بلكه صحبت از افرادي است كه مجرم بودند و عليه امنيت ملي اقدام كرده‌‌اند.
وي در ادامه گفتگوي خود با فارس منافقان سال 67 را كه به دستور امام‌خميني(ره) اعدام شدند محارب خواند و گفت كه بنده تعبير برخي از افراد را كه از لفظ " جوان كشي " براي اين مسئله استفاده نموده‌اند، اشتباه مي‌دانم و با اين لفظ كاملاً مخالفم چرا كه اين عنوان، عنوان درستي نيست.
اين عضو كميسيون عمران مجلس شوراي اسلامي بر همين اساس اضافه كرد: اين گونه نبوده كه فردي در خيابان راه برود و او را دستگير كنند و براي وي حكم اعدام صادر كنند.
وي در اين خصوص به خبرنگار فارس گفت كه قطعاً اين افراد كساني بودند كه مرتكب جرمي شده بودند و در ارتباط با اقدامات مجرمانه خود محكوم شده‌اند و اين افراد كساني نبودند كه بدون تقصير در زندان باشند بلكه مجرم بودند.
اولياء همچنين تصريح كرد كه بنده لفظ " جوان‌كشي " در ارتباط با اين مسئله را كاملاً نادرست مي‌دانم و قبول ندارم و نام اين اقدام " جوان‌كشي " نبود، بلكه اجراي حكم محكوميت آنها بوده است و بنده به هيچ وجه اين لفظ را قبول ندارم.
نماينده يزد و صدوق در پايان ابراز داشت: اين افراد قطعاً مجرماني بودند كه دستور محكوميت آنها در ارتباط با جرمشان صادر شده بود.
چيزي ندارم كه اضافه كنم...

۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

نيروي كار در صحنه؟

[اين نوشته كه با تاخير مي‌نويسم، ادامه مكالمه‌اي است كه در اين‌جا با شيخ شنگر آغاز شد. ببخشيد كه طولاني است.]

قرار است درباره چند ادعا توضيح بدهم: يكي اين كه جنبش خصلت فراطبقاتي دارد (و اين به گفته شيخ شنگر به صرف "حضور" افرادي از طبقات مختلف ثابت نمي‌شود)؛ دوم اين كه چرا حضور نيروي كار در صحنه سياست، به‌طور مشخص در جنبش، نبايد مايه نگراني طبقه متوسط باشد. اين دومي البته صورت بندي‌اي است كه سعي كردم از حرف شيخ بكنم؛ خودم ترجيح مي‌دهم مسئله را كلاً به صورت ديگري ببينم.

يك - فراطبقاتي بودن: اين درست نيست كه طبقات پايين در جنبش صرفاً حضور فيزيكي دارند، فعالان جدي‌اي هم در ميان آن‌ها ديده مي‌شوند. هر چند شايد كم‌تر باشند يا كم‌تر به چشم بيايند، اما بايد آن‌ها را جدي گرفت. اما اين كه در مناطقي از شهر كلاً مظاهر جنبش كم‌تر به چشم مي‌آيد، صرفاً به اين معني نيست كه در چنين مناطقي گرايش به جنبش كم‌تر است. اين مشاهده از قضا اشاره به واقعيت مهم‌تري مي‌كند كه حتماً بايد در تحليل لحاظش كرد.

وقتي از مناطق فقيرتر شهر حرف مي‌زنيم، فقط از جايي صحبت نمي‌كنيم كه امكانات كم‌تر است و فقز چهره نماياني دارد، بلكه دقيقاً از مناطقي حرف مي‌زنيم كه قوه قهريه هم هم‌واره عيان‌تر و ملموس‌تر بوده. لازم نيست براي تذكر اين نكته به وقايع دهه‌ي 1370 در اسلام‌شهر برگرديم و به ياد آوريم كه اتفاقي كه در آن‌جا افتاد و تجربه مردم آن منطقه براي هيچ كدام ديگر از محلات تهران نظير ندارد؛ بلكه كافي است به پيش زمينه و رخداد طرح موسوم به مبارزه با اراذل و اوباش رجوع كنيم.

حتي پيش از اين هم تجربه‌اي كه جوان و نوجوان معمول جنوب شهري از مواجهه با پليس دارد، با تجربه هم‌سن و سال‌هايش در مناطق مرفه‌تر متفاوت و عميق‌تر است. مسئله فقط تفاوت در "درك" حضور قوه قهريه نيست؛ مسئله حضور واقعي قوه قهريه و سويه خاصي از "قانون" است كه در اين مناطق بيش‌تر خودنمايي كرده و مي‌كند.

برداشت نادرستي از واكنش‌هاي طبقات فرودست وجود دارد كه شايد نوعي قرائت كج از ماركس و (ديگران) هم در بين بعضي روشنفكران به آن دامن زده است، و آن فرض يا توقع نوعي تهور و بي‌باكي در "برخورد"هاي طبقه فرودست‌تر است. مسئله اين است كه عقلانيت آدمي هميشه خود را با شرايطي كه در آن است وفق مي‌دهد. وقتي در موضع فقر و استضعاف قرار مي‌گيرد، وقتي از نظر اطلاعات و امكان صيانت نفس موقعيت بدتري دارد، بر اساس همين محدوديت‌ها كار مي‌كند. در موقعيت استضعاف عقلانيت معمول ادمي، به ترس و احتياط بيش‌تري تن مي‌دهد. (هزينه و عواقب يك باتوم ساده اگر بر سر آدمي با درآمد 700 هزار تومان در ماه بخورد، با اين كه بر سر كسي با درآمد 250 هزار تومان بخورد، فرق مي‌كند. به‌علاوه وقتي درآمدتان 250 هزار تومان در ماه باشد و 12 ساعت در روز هم برايش كار كنيد، كلاً دست‌تان از خيلي امكانات و اطلاعات كه مي‌تواند به صيانت نفس‌تان كمك كند كوتاه است.)

همه ما احتمالاً آسيب ديدگاني را از انواع مختلف در حوادث اخير مي‌شناسيم. در بين كساني كه من ديده‌ام و شنيده‌ام، دقيقاً كساني كه به طبقات مستضعف تعلق داشته‌اند، بدترين وضع را پيدا كرده‌اند؛ از نظر مالي، از نظر امكان پي‌گيري، از نظر عواقب در محل كار يا تحصيل...

منظورم اين است كه وقتي مي‌گوييم در منطقه فقيرتر، نوعي از پديدارهاي سياسي كم‌تر است، بايد يادمان باشد كه صرفاً نمي‌توان وجود يا عدم اين پديدارها را "ايدئولوژيك" تفسير كرد. وضعيت عيني و تجربه زندگي و معنايي كه از سياست در گوشت و استخوان مردم مناطق فقير نشين نضج گرفته، و تجربه‌اي كه از قوه قهريه دارند را هم بايد در نظر گرفت. اصولاً مستضعف بودن يعني در معرض سركوب بيش‌تر و موثرتري قرار داشتن.

اما از همه اين‌ها گذشته، حتي اگر نقش فعال طبقه فرودست هم به هر دليل كم‌تر باشد، شعارهاي جنبش، از ابتدا تا الان شعارهاي فراطبقاتي بوده؛ خواست موثر بودن راي يا خواست نفي استبداد به هيچ طبقه خاصي تعلق ندارند.

دو - نيروي كار در صحنه: وقتي از نيروي كار، در شرايط فعلي، به‌عنوان فقير، مستضعف، و امثال اين ياد مي‌كنيم، وقتي اين حقيقت را مي‌بينيم كه ضروري‌ترين خواست نيروي كار، خواستِ همان ضروري‌ترين‌هاي حياتي‌اش شده است، و ابراز نگراني مي‌كنيم كه نيرويي كه در پي ضروريات حياتي بيايد، مبادا وراي آب و نان نبيند و خواست "دموكراتيك" نداشته باشد، يك حقيقت مهم را فراموش مي‌كنيم. حقيقتي كه مهم‌ترين عنصر هر اقتصاد سياسي‌اي است.

نيروي كار اگرچه فقير است و به استضعاف كشيده شده، اما در اصل توليد كننده همه ارزش مادي و معنوي جامعه است. هر كالا و هر خدماتي كه استفاده مي‌كنيم حاصل كار نيروي كار است، و محروميت نيروي كار از زندگي خوب در واقع محروميت او از حاصل زندگي خودش است كه بقيه بيش‌تر از آن استفاده مي‌كنند.

اين كه مي‌گوييم نيروي كار نبايد صرفاً به دنبال آب و نان باشد، به اين معني نيست كه اصولاً نبايد به دنبال آب و نان باشد؛ به اين معني نيست كه در درجه اول نبايد به دنبال ضرورت‌هاي حياتي‌اش باشد؛ به اين معني‌ست كه اكتفا به اين‌ها، به معني باقي ماندن نيروي كار در همين موقعيت استضعاف است.

مسئله نيروي كار، استضعاف و آب و نان هست، اما نيروي كاري كه خود مولد ارزش است از آن رو دچار اين استضعاف است كه عملاً در ساختن تصميم سياسي - اجتماعي سهمي ندارد. مسئله اين است كه سرنوشت بخش مولد جامعه، به دست ديگران افتاده. سرنوشت نيروي كار در دست ديگران است و ديگران هم‌واره با تعيين سهم بيش‌تر يا كم‌تر، با "مديريت" زمان و نان نيروي كار، سعي مي‌كنند حضور سياسي اين نيرو را به نفع خود "اداره" كنند.

به همين دليل، اكتفاي نيروي كار به گرفتن سهم آب و نان، و نه گرفتن سهم در تصميم، باعث مي‌شود كه حتي اگر سهمي از آب و نان و بهداشت بگيرد، باز در انتها در حاشيه و وابسته به تصميم ديگران بماند. دموكراسي اگر قرار است دموكراسي باشد بايد نيروي كار در آن حضور سياسي داشته باشد. افراد نيروي كار بايد چه به لحاظ اين كه افرادي مستقل هستند، و چه به لحاظ اين كه صاحبان منافع مشتركي هستند بتوانند در سياست و تصميم سهم داشته باشند، و نه اين كه هم‌واره به نهايت چيزي كه چشم بدوزند، امكان "دفاع" از خود باشد - كه همين هم را هم اغلب ندارند.

اين كه چنين اتفاقي بيفتد، باز اساساً بسته به تصميم و خودآگاهي نيروي كار است. اين خودآگاهي چيزي است كه دارد شكل مي‌گيرد. از هفت تپه خوزستان تا سنندج و تهران و اراك، كارگران رفته رفته دريافته‌اند كه هيچ كس جز خودشان نمي‌تواند سرنوشت‌شان را تغيير دهد. وقتي اين خودآگاهي كه با بيش‌ترين هزينه‌ها دارد به دست مي‌آيد گسترده‌تر شود، وقتي كارگران بيش‌تر و بيش‌تر به نهادهاي كارگري خودبنياد و دموكراتيك روي آورند، مي‌توان اميد داشت كه بتوانند بيش‌تر در تعيين سرنوشت خودشان، و در ساختن جامعه‌اي واقعاً دموكراتيك نقش داشته باشند.

سه - وضعيت پيش رو هم‌چون يك آزمون: شايد اشاره به وضعيت ملموسي كه در آن قرار گرفته‌ايم كمكي به استدلال بالا بكند. همان‌طور كه مي‌دانيد، هفته گذشته مراحل تصويب لايحه حذف سوبسيدها (لايحه هدفمند كردن يارانه‌ها) آغاز شد. با نهايي شدن اين لايحه، دولت مي‌تواند سوبسيد انواع سوخت، آب مصرفي، نان، برق، و ... را قطع كند و در عوض مبلغي را به بخشي از مردم پرداخت كند.

با وجود اين كه از "پنج‌ساله بودن طرح صحبت شده، اما هيچ زمان‌بندي مشخصي براي مراحل قطع سوبسيدها وجود ندارد. همين الان خيلي‌ها از اين صحبت مي‌كنند كه بهتر است لايحه هر چه زودتر اجرايي شود. در نبود زمان‌بندي مشخص، دولت بر حسب امكانات و خواست‌هايش سوبسيدهاي مختلف را قطع خواهد كرد. مي‌توان پيش‌بيني كرد كه با توجه به كسر بودجه و تمايل دولت به داشتن منابع مالي بيش‌تر، حجم قابل توجهي از سوبسيدها در آينده نزديك قطع شوند.

يك پيش‌بيني‌ رايج، افزايش شديد قيمت‌ها در پي قطع سوبسيدهاست. به نظر نمي‌رسد پولي كه قرار است در ازاي قطع اين سوبسيدها به بعضي دهك‌ها داده شود حتي در صورتي كه طبق وعده پرداخت شوند، كفايت مقابله با افزايش قيمت‌ها را بكند - و فقط خدا مي‌داند كه اين پول چطور و به دست چه كساني خواهد رسيد. يك معني مشخص قطع سوبسيدها بدتر شدن وضع كساني است كه همين الان هم وضع‌شان بد است. يك معناي ديگرش، كه اين‌جا با آن كار دارم، سقوط بخش قابل توجهي از طبقه فعلاً متوسط، به پايين خط "متوسط" بودن است.

يعني قدرت خريد و دسترسي‌ بخشي از جامعه كه عموماً حقوق بگير است يا به هر حال درآمد ثابتي دارد به نيازهاي اصلي‌اش به شدت كاهش خواهد يافت. اين بخش از جامعه هم مجبور خواهد شد براي تامين نيازهايي كم‌تر از آن‌كه همين الان به دست مي‌آورد زمان بيش‌تري صرف كند و در كل زمان زيستن و كيفيت رندگي‌اش به شدت كاهش خواهد يافت.

حالا موقعيت همين طبقه كه در "آينده نزديك" ممكن است سقوط كند را در نظر بگيريد. قسمتي از اين افراد همين الان مطالبات دموكراتيك دارند. اين گروه وقتي به اين وضع دچار شوند چه خواهند كرد و چه خواهند خواست؟ بگذاريد سوال را طور ديگري مطرح كنم؛ توقع داريد چه بخواهند و چه كنند؟

۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه

يك ميليارد گرسنه در جهان (+ پي‌نوشت)

دويچه‌وله:
طبق تخمین سازمان تغذیه جهانی وابسته به سازمان ملل (فائو) بیش از یک میلیارد نفر در جهان از گرسنگی رنج می‌برند. سوای عوامل طبیعی، تصمیمات نادرست سیاسی، اقتصادی و هنجارهای توسعه نیافته اجتماعی در گسترش گرسنگی دخیل هستند.

تا سال ۲۰۵۰ جمعیت کره زمین به ۹ میلیارد نفر خواهد رسید. ۹۷ درصد این جمعیت در کشورهای جهان سوم و توسعه نیافته متولد خواهد شد که امروز از گرسنگی در رنج هستند.

کره زمین، بر خلاف تصور بارور است و می‌تواند غذای جمعیت بیشتری را نیز تامین کند. ۲۰ سال پیش سازمان تغذیه جهانی (فائو) اعلام کرد که مشکل گرسنگی ناشی از کمبود مواد غذائی نیست، بلکه ناشی از نبود خواست سیاسی برای مقابله با گرسنگی است.

تقریبا نیمی از مردم جهان با کمتر از ۲ دلار در روز زندگی می‌کنند. یک پنجم اهالی کره زمین حتی یک دلار هم در روز در اختیار ندارند. این‌ها انسان‌هائی هستند که شب با شکم گرسنه می‌خوابند و از سوء تغذیه در رنج هستند.

در همه کشورهائی که دولت‌هایشان با موفقیت محل شغل و تامین درآمد برای مردم ایجاد می‌کنند، از میزان گرسنگی کاسته شده است. اما زیمبابوه و برمه که زمانی صادر کننده مواد غذائی بودند، اکنون نمونه بارز اتخاذ تصمیم نادرست سیاسی دیکتاتورهای حاکم هستند. مردم این کشورها به کمک‌های غذائی جامعه جهانی وابسته‌اند.

افزون بر این، گرانی مواد غذائی در بازارهای جهانی در سال‌های ۲۰۰۷ و ۲۰۰۸ بر تعداد گرسنگان جهان افزود. هنوز چندی از کاهش قیمت مواد غذائی نگذشته بود که بحران اقتصادی و رکود به جهان سوم نیز رسید. این بحران برای بسیاری از این کشورها به معنی از دست رفتن بازار صادرات بود.

و سوم اینکه با تغییرات اقلیمی و خشکسالی ناشی از آن که ساخته دست بشر هستند، بخش اعظمی از پیشرفت‌های حاصل شده در مبارزه علیه گرسنگی، بخصوص در چین و هند، از دست رفتند.
پي‌نوشت: به نظرم آمار اين يكي گزارش همين سايت تناقض جدي با آمار بالا دارد:
بر اساس تعریف سازمان ملل متحد‌، هر کس درآمدی کمتر از ۱،۲۵ دلار در روز داشته باشد زیر خط فقر مطلق، قرار می‌گیرد. خبر خوش اینجاست که بر اساس آمار موسسه جهانی تحقیقاتی دیده‌بان جهان ‎ Worldwatchدر سال گذشته، تنها ۶ دهم درصد از جمعیت جهان زیر خط فقر مطلق قرار داشتند. اما بعد منفی قضیه اینجاست که لازم نیست سر از حساب‌وکتاب ریاضی درآورید تا متوجه شوید که هیچ ‌اقدام موثری برای مبارزه با فقر در جهان، نمی‌شود.

استمداد محبت محمودي، زني محکوم به اعدام

استمداد یک زن محکوم به اعدام
پس کجایند مدافعان حقوق بشر؟

• پس از تحمل ۹ سال زندان، حکم قطعی اعدام محبت محمودی توسط دیوان عالی تایید گردیده است ...


اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه ۲۲ مهر ۱٣٨٨ - ۱۴ اکتبر ۲۰۰۹


محبت محمودی که پس از تحمل 9 سال زندان سرانجام حکم قطعی اعدامش توسط دیوان عالی تایید گردیده است با ارسال نامه ای به دبیرخانه سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان خواستار کمک مردم ایران به خود و خانواده اش شد.
محبت محمودی از سال 1379 به جرم قتل مردی که قصد تجاوز به وی را داشت در زندان مرکزی ارومیه دوران محکومیت خود را می گذراند.
این زن متاهل پس از تحمل 9 سال زندان سرانجام توسط دادگاه ارومیه در آستانه ی اعدام قرار گرفت که حکم قطعی اعدام او توسط دیوان عالی نیز تایید گردید. تایید حکم اعدام نامبرده توسط دیوان عالی در 20 تیر ماه سالجاری در زندان ارومیه به وی ابلاغ گردید که با دستور قوه ی قضائیه به اجرا در خواهد آمد.
آنگونه که در خبرها آمده است تا کنون هر دو همسر مرد مقتول مخالف اعدام محبت هستند اما برادر مقتول خواهان اجرای حکم اعدام محبت محمودی است.
وی با ارسال نامه ای به دبیرخانه سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان و ضمن اشاره به آنچه که در طی این سالها بر او رفته است از مردم ایران تقاضای کمک نمود.

متن کامل نامه ی محبت محمودی بدین شرح است:
اینجانب محبت محمودی فرزند اسماعیل که به جرم قتل، پس از تحمل 9 سال حبس در زندان مرکزی ارومیه، به قصاص محکوم شده ام در خانواده ای با ایمان و مذهبی در روستای صورمان (منطقه ای در سرو) به دنیا آمدم. پدر و مادرم کشاورز بودند. سالهای ابتدایی زندگی ام را در کنار خانواده ام سپری نمودم اما چند سال بعد با وجود اینکه پدرم در قید حیات بود، اختیار و سرپرستی همه ی ما را به عهده ی برادرم که از بقیه مان بزرگتر بود گذاشتند. برادری که هم خونی را اصلا در خود احساس نمی کرد. او بی رحمانه و زورگویانه هر چیزی را دستور می داد و به ما تحمیل می کرد. کسی هم در خانواده جرات اعتراض کردن به وی را نداشت. تا اینکه در سن 12 سالگی مرا به عقد پسردایی ام در آورد. در خانواده ی همسرم به دلیل عدم سازگاری نامادری شان و مساعد نبودن وضعیت مالی شان همیشه مشاجره و بحث و جدل بود. محصول ازدواج من و همسرم پنج فرزند پسر بود. زمانیکه پسر بزرگم به سن 16 سالگی رسید تصمیم گرفتم که برایش تشکیل خانواده بدهم. آن زمان پسران دیگرم هنوز در دوره ی ابتدایی تحصیل می کردند. مدتی بعد از ازدواج پسرم، سر و کله ی یک مرد مزاحم در همسایگی ما پیدا شد. پسر و عروسم از مزاحمت های آن مرد هیچ اطلاعی نداشتند. من هم چیزی به آنها بروز ندادم. تلاش زیادی کردم تا با رفتاری انسانی به او بفهمانم که دست از مزاحمت بردارد اما فایده ای نداشت. روزی در منزل ما را زد. یکی از پسرهایم که هشت سال بیشتر نداشت در را برایش باز کرد. او به سرعت وارد خانه شد و با یک چاقوی دو سر مشکی به سمت من حمله ور شد. صدای فریادهای مرا کسی نمی شنید. او می گفت هر کاری که دلش بخواهد می تواند انجام دهد و هیچ کس هم نمی تواند علیه او اقدامی نماید. با چاقو ضرباتی را به سر، گوش و دستانم زد که هنوز آثار آن بر روی بدن من باقی است. لذا برای حفظ آبرویم و ترساندن او اسلحه ای را که در خانه داشتیم برداشتم و به سمت او گرفتم اما ناگهان گلوله شلیک شد و به سرش اصابت نمود و بر زمین افتاد. نفهمیدم چه بر سرش آمده. با سرعت خودم را به منزل برادر همسرم رساندم و جریان را به آنها اطلاع دادم. در همین حین برادرم نیز به آنجا آمد. او گفت که جریان را فهمیده است، به آگاهی رفته و کارهایم را درست کرده است. برادرم به من اطمینان داد که بیشتر از سه ماه در زندان نخواهم ماند. همان برادر ظالمی که سیاه بختم کرد با دروغ و نیرنگ مرا به آگاهی برد. در آگاهی بدون هیچ سوال و بازجویی ای مرا روانه ی زندان کردند.
خانواده ی مقتول، قاچاقچی و ثروتمند بودند. آنها با.... آگاهی و چند نفر به عنوان شاهد ماجرا، سیر پرونده را به نفع خود تغییر دادند. در صورتیکه هنگام حادثه این شاهدها اصلا آنجا حضور نداشتند و برای خود بنده نیز کاملا ناشناخته بودند.
امسال نزدیک 9 سال است که از این جریان می گذرد و من حبسم را تحمل می نمایم. سختی من فقط تحمل زندان نیست. از یک طرف آبرویی برای من باقی نمانده است. از طرف دیگر زندگی و سرنوشت فرزندانم بی هیچ دلیلی تباه شده است. آنها به خاطر شرایط و موقعیت من از تحصیلشان عقب افتاده اند. از دیگر سو تمام فامیل های خودم و همسرم نیز از ما روی گردانده اند و پشت مرا خالی کرده اند. آنها اصلا دنبال کارهای من نیستند. بنده بدون خرجی و ملاقات، زندان را تحمل می کنم. البته گهگاهی فرزندانم و همسرم به ملاقاتم می آیند و پول کارگری خودشان را که با هزار بدبختی به دست می آورند به من می دهند. زمانیکه به چهره ی آنها نگاه می کنم به خاطر شرایطی که در آن به سر می برند و به خاطر سرنوشتشان به شدت دچار عذاب وجدان می شوم اما می دانم چاره ای جز تحمل ندارم. در زندان مبتلا به بیماریهایی همچون سینوزیت، میگرن، آسم و ناراحتی شدید قلبی شده ام. به هیچ کدام از مشکلاتم در زندان رسیدگی نمی شود. از طرفی خوشحال هستم چون در اینجا با سواد کمی که دارم موفق به نزدیکی با خدا، خواندن قرآن کریم و ختم آن شده ام. بافتنی از سرگرمی های من در زندان است که البته منبع درآمدی برای بنده نیز محسوب می شود که بخشی از هزینه هایم را در زندان از این طریق تامین می نمایم.
انسانهای بدبخت و زجر کشیده ی زیادی مثل من در زندان هستند اما کسی نیست که صدایمان را بشنود. مجبوریم فقط تحمل کنیم چون کار دیگری از دست ما بر نمی آید. اینجا از عدالت هیچ خبری نیست. مدت نه سال است که در زندان وضعم اینگونه است. بعد از سالها بلاتکلیف بودن بالاخره حکم قصاص برای بنده صادر شد. این حکم مورد تایید و موافقت مقامات در تهران قرار گرفت اما پس از اعتراض، حکم قصاص را رد و دستور دادگاهی مجدد صادر نمودند. این دادگاه آخر، متاسفانه همان حکم قصاص را صادر نمود. البته فعلا حکمی به دست من نرسیده است. حتی هنگام حضور در دادگاه، قاضی اصلا از من سوالی نمی پرسید. تنها حرف او این بود که چرا قتل عمد انجام دادی؟! مگر نمی دانستی که حکمش اعدام است؟ قاضی اصلا به من مجال صحبت کردن نمی داد. آنجا فقط شاکیان پرونده اجازه ی حرف زدن داشتند. آنها هم با سر و صدا و توهین و بی احترامی توجه همه را به جلسه دادگاه جلب می کردند. هرکس هم که در جلسه دادگاه حضور پیدا می کرد تنها می دانست که من مرتکب قتل شده ام اما هیچ وقت متوجه چرایی و علت این قتل نمی شد چون به من اجازه ی حرف زدن داده نمی شد. دفاع از ناموس و حیثیت برای دادگاه کمترین اهمیتی نداشت.
در سال 88 (سالجاری)، دادستان محترم استان آذربایجان غربی اعلام کردند که با قرار وثیقه ی یکصد میلیون تومانی می توانم آزاد شوم. امیدوار بودم که بدینوسیله بتوانم کمی از عذاب و سختی بیرون بیایم و تا مدتی در کنار فرزندان و همسرم باشم. فرزندام با قرض و پول کارگری بالاخره مبلغ سه میلیون تومان تهیه کردند که برای کرایه ی سند و گرو گذاشتن آن در اختیار صاحبش قرار بدهیم. متاسفانه صاحب سند تمام سه میلیون تومان را با کلاهبرداری بالا کشید. دادستان نیز با تهیه ی سند دیگری به وعده ی خود عمل نکرد.
بعد از فوت پدر و مادرم از برادرم خواستم که سهم الارث مرا بدهد تا بتوانم با استفاده از آن هزینه های خود را در زندان تامین نمایم و هم بدهی کسانی را که خانواده ام از آنها پول بابت کرایه ی سند قرض کرده بودند را بدهم. برادرم به من که یک زندانی هستم رحم نکرد. او حق مرا پایمال کرد و هیچ وقت سهم مرا از ارثیه ی پدری نداد. با این اوصاف نمی دانم از دیگران چه انتظاری می توانم داشته باشم.
من در حال حاضر تنها به فکر خودم نیستم. نگران سرنوشت و آینده ی مبهم فرزندانم هستم. نمی دانم تمام این سالها را چگونه بدون مادر زیسته اند و از این پس چه خواهند کرد؟ چرا و چگونه باید چنین بی عدالتی ای را تحمل نمایم؟ چرا هیچ صدایی از کسی بلند نمی شود؟ پس کجایند مدافعان حقوق بشر؟ چه شد آن همه سر و صدا و فریاد در دفاع از حقوق بشر؟ مگر گناه من چیزی غیر از دفاع از ناموس و حیثیت خویش است؟ چرا باید با این گناه غیر عمد و... برای من حکم قصاص صادر شود؟ چرا وجدانهای خوابیده ی این ملت بیدار نمی شوند؟ چرا کسی کمترین ترحم و دلسوزی در حق من و فرزندانم نمی کند؟ منتظر نشسته اند که ید بیضاء از کدامین آستین بیرون بیاید؟ چرا عدالت اینگونه دور از دسترس شده است؟
در پایان از مردم ایران، مدافعان حقوق بشر و وجدانهای بیدار تقاضا می کنم که اگر کسی قصد کمک به من و خانواده ام را دارد می تواند از طریق آدرس و یا شماره های زیر با خانواده ام در ارتباط باشد.

آدرس: ارومیه – فلکه آبیاری – روبروی آتش نشانی – خیابان مصطفی زاده – دیزج سیاوش – کوچه 14 – ته کوچه، سمت راست – بن بست اول – پلاک 242 – منزل حیدر جلیلی

شماره تلفن: 3451983- 0441
شماره همراه: ( 09144482612 ) و ( 09149394753)
بنده نیز در زندان مرکزی ارومیه در بند نسوان با نام محبت محمودی فرزند اسماعیل محبوس می باشم.

داستان محبت محمودي

ديروز دوستي درباره اعدام بهنود شجاعي مي‌گفت. از اين مي‌گفت كه شايد راه درستي براي گرفتن رضايت طي نمي‌شود و اين واقعه تلخ مي‌تواند چيزهايي را در اين مورد نشان دهد. قرار شد اگر بتواند چيزي بنويسد.

امروز در سايت اخبار روز، نامه‌اي از زني به نام محبت محمودي خواندم كه در زندان اروميه 9 سال حبس كشيده و اكنون در انتظار اعدام است. محبت محمودي شرح مي‌دهد كه قصد دفاع در مقابل متعرضي را داشته كه با سلاح سرد به خانه‌اش وارد شده و سابقه آزار دادن او را هم داشته است. طبعاً من نمي‌توانم درباره درستي تمام مدعيات او قضاوتي بكنم، اما شرحي كه از زندگي سخت و پر خشونتش مي‌دهد، شرحي كه از استضعافي كه در همه عمر دچارش بوده، متاسفانه بسيار باور كردني است.

اگر ماجراي قتل و پس از آن صدور حكم اعدام برايش هم همان‌گونه باشد كه در نامه آورده، آن وقت داستان محبت محمودي نيز يك گواه تلخ ديگر است بر اين‌كه چگونه فقيرترين و بي‌پناه‌ترين لاي چرخ دهنده‌ها له مي‌شوند.

محبت محمودي كه حكم اعدامش در دادگاه تجديد نظر هم تاييد شده مي‌پرسد "كجايند مدافعان حقوق بشر؟" طبيعي است كه محبت محمودي كه 9 سال است در زندان است و زير سخت‌ترين فشارهاي ناشي از انتظار براي اعدام و دوري از فرزندان، نداند كه مدافعان حقوق بشر و وكيلاني كه پرونده‌هاي امثال او را پي‌مي‌گيرند چه اندكند و چقدر خودشان تحت فشار.

نكته دردناك اما اين‌جاست كه حتي محبت محمودي هم در آخر به همين مدافعان حقوق بشر كه نمي‌شناسد نامه نوشته است؛ يعني كه در كل سيستم، كسي حرف او را نشنيده و راهي براي پي‌گيري دردهاي مستضعفاني چون او نبوده است.

راستي چند محبت محمودي در زندان‌ها هستند؟ چند تا زير حكم اعدام؟ چند تا بي‌دفاع؟ زندگي چند زن و مرد از روي فقر و استضعاف اطرافيان و بي‌خبري و كوتاه دستي خويشان در معرض نابودي بوده و هست؟

نامه محبت محمودي را در اين‌جا هم گذاشته‌ام چون اخبار روز فيلتر است.