۱۳۸۸ اردیبهشت ۷, دوشنبه

به خصوصي‌سازي بي‌تفاوت نباشيم

من قصد دارم بعد از اين تا حد امكان در مورد روند خصوصي‌سازي در ايران بنويسم. به نظر من اتفاقي كه دارد مي‌افتد، يكي از مهم‌ترين اتفاقاتِ تاريخِ اقتصاد سياسي در ايران است. روندي كه از چند سال پيش براي خصوصي‌سازي شروع شده، تا همين امروز زندگي بسياري را، به ويژه زندگي بسياري از كارگران را، متاثر كرده و بعد از اين هم بسته به جهتي كه بگيرد، تاثيراتش دامنه‌دار خواهد بود.

اين تغيير اقتصادي سياسي در بي‌خبري عمومي نسبت به عواقب آن رخ مي‌دهد. فضاي اطلاع رساني در مورد خصوصي‌سازي بسيار غير شفاف است. از طرف ديگر فضاي بحث هم تقريباً وجود ندارد.

وضعيت كنوني اين بحث در ايران وضعيت غريبي است. ما يك شبه اپوزيسيون داخلي داريم كه به اسم اصلاحات و "مردم‌سالاري" خواهان خصوصي‌سازي و آزادسازي اقتصادي هر چه بيش‌تر است؛ از طرف ديگر، يك پوزيسيون داريم كه آن‌هم باز طرفدار خصوصي‌سازي و آزادسازي اقتصادي است، و در حال حاضر عهده‌دار انجام آن.

عده‌اي روشنفكر "منتقد" هم داريم، مانند آقاي غني‌نژاد و دوستان، كه تقريباً همه ليبرال‌هاي زنده ديگر نقاط دنيا از نظر ايدئولوژيك ازشان جا مي‌مانند. اين‌ها هم كه نياز به گفتن نيست؛ نه تنها طرفدار خصوصي‌سازي در ايران هستند، بلكه بعضي وقت‌ها اين‌طور از حرف‌هاي‌شان برمي‌آيد كه گويا به نظارت بيش‌تر دولت‌هاي غربي بر اقتصادِ به تلاطم افتاده‌شان هم اعتراض دارند؛ نظارتي كه عملاً براي حفظ سرمايه‌داران است.

با توجه به اين وضع غالب، فكر مي‌كنم كساني كه به خطر خصوصي‌سازي واقف‌اند، و آن را احساس مي‌كنند خوب است بيش‌تر به اين مسئله حساسيت نشان دهند. كساني كه استدلال‌هاي مستند و نمونه‌هاي تاريخي را مي‌شناسند خوب است آن را براي ما بازگو كنند. و از اين مهم‌تر كساني كه تجربه‌هاي ملموس از روندي جاري دارند، بايد آن را با بقيه در ميان بگذارند.

به نظر مي‌آيد حتي اخبار مربوط به وضعيتي كه به زندگي اقتصادي جمعي همه ما مربوط است، به نوعي در حاشيه مي‌ماند؛ بازگويي همين اخبار هم مي‌تواند به فضاي گفت و گو در مورد اين مسئله دامن بزند.
از اين گذشته دوستاني كه در خارج از ايران زندگي مي‌كنند و نمونه‌هاي ديگري را زندگي كرده‌اند و در جريان بحث‌هاي روز هستند هم مي‌توانند كمك كنند تا وضعيت را بهتر بفهميم.

سعي مي‌كنم در مورد اين مسئله بيش‌تر بنويسم.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۵, شنبه

ناشهروندان و غيره

يك: خانواده‌هاي دانشجويان زنداني، ترکاشوند، ترکمن، توکلی، حکیم زاده، دانشیار، دهقان، قصابان، مشایخی، و مصطفوی نامه‌اي خطاب به رييس جمهور ايران نوشته‌اند و پرسيده‌اند كه آيا فرزندان‌شان شهروند به حساب مي‌آيند يا نه:

...
این نامه را ما خانواده ها درحالی می نویسیم که به پایان چهارمین سال ریاست شما بر قوه مجریه نزدیک می شویم. متاسفانه واقعیت تلخ آن است که حاصل چهار سال صدارت شما بر قوه مجریه چیزی جز دستگیری فرزندان ما در دانشگاه به جرم انتقاد نبود. علت نگارش این نامه تداوم بازداشت فرزندانمان در زندان است.

اکنون بیش از هشتاد روز از تداوم بازداشت اسماعیل سلمانپور، حسین ترکاشوند، مجید توکلی و کوروش دانشیار به جرم شرکت در مراسم بزرگداشت مهندس بازرگان می گذرد. پس از مدتی نیز پنج تن دیگر از عزیزانمان به نام های عباس حکیم زاده، مهدی مشایخی، احمد قصابان، نریمان مصطفوی و یاسر ترکمن نیز بازداشت شدند که بهانه دستگیری آنها اعتراض به تدفین شهدا در دانشگاه بود هر چند هیچکدام از آنها در آن روز در دانشگاه نبودند. چند روز پیش نیز مسعود دهقان، فرزند شهید و دانشجوی امیرکبیر نیز در خصوص اعتراض به تدفین شهدا در دانشگاه بازداشت شد.

آقای احمدی نژاد این نامه را در حالی می نویسیم که در روزهای گذشته شما به طور شخصی خواهان بررسی پرونده رکسانا صابری شده اید و از سوی دیگر بارها از نقض حقوق فلسطنیان و سایر افراد دردمند جهان گلایه کرده اید. بی شک ما نیز از تلاش برای آزادی صابری و هر گونه احقاق حق مظلومان جهان خوشحال می شویم اما چرا این اقدامات شما تنها متوجه شهروندان سایر کشورهای جهان است چرا از تضییع حقوق فرزندان این مملکت توسط اوامر تحت امرتان جلوگیری نمی کنید؟ چرا باید دانشجویان امیرکبیر به جرم انتقاد در زندان باشند؟ مگر فرزندان جوان و بی گناه ما شهروند نیستند؟ چرا باید جوانان ارزشمند این کشور روزهای جوانی را در سلول های انفرادی زندان اوین بگذرانند؟ چرا ما مادران حتی اجازه یک بار دیدار آن ها را طی این دو ماه نداشتیم؟ چرا باید هر گاه فرزندانمان تماس می گیرند تنمان بلرزد از صدای ناراحت، غمگین و خسته آنها؟

آقای احمدی نژاد چراهای فراوانی در ذهن ما خانواده های دانشجویان در بند نقش بسته است که امیدواریم به چند مورد بالا پاسخ دهید. ما می خواهیم بگوییم دانشجویان بی گناه که هر روز بازداشت می شوند نیز شهروند این کشور هستند و حقوقی دارند. دانشجویانی که هر روز به جرم انتقاد در دانشگاه بازداشت می شوند فرزندان همین آب و خاک هستند. مادر و پدرهای نگران و چشم به راه نیز شهروندان این کشور هستند و حق دارند بدانند فرزنداشان پس از دو ماه بازداشت در سلول انفرادی چه وضعیتی دارند. بارها برای دیدار عزیزانمان تلاش کردیم و جلوی زندان اوین و دادگاه انقلاب رفتیم اما چیزی جزء جواب سر بالا نشنیدیم. اجازه ملاقات داده نمی شود. حتی چند تن از این دانشجویان تا به حال هیچ تماسی با خانواده خود نگرفته اند. آخر کدام مادر و پدر است که بتواند این وضع را تاب بیاورد؟
...
مجيد توكلي هم درباره بازداشت برادرش مصاحبه‌اي با سايت فعالان حقوق بشر در ايران كرده است:

... آخرين تماس ایشان دو روز بعد از سال تحویل بود و بعد از آن هیچ تماسی با ما نداشته اند. در آن تماس هم خیلی با ترس صحبت می کرد و به نظر می آید به نوعی فشار بر روی ایشان بود، به طور مثال زمانی که می خواست بگوید حالم خوب است، یک نفر به او می گفت به خانواده ات بگو حالم خوب است و او هم عین همین جملات را تکرار می کرد و به او اجازه نمی دادند چیز دیگری بگوید. خودش هم می گفت، خودم هم هنوز اطلاعی ندارم و به آن ها گفته نشده بود که اتهاماتتان چیست.

دو: اگر جريان تحريم دانشگاهي اسراييل را دنبال كرده باشيد، احتمالاً با فعاليت‌ها و نوشته‌هاي عمر برغوثي فعال حقوق بشري فلسطيني آشنا هستيد. برغوثي كه از جمله كساني بوده است كه از سال 2004 "كمپين فلسطيني براي تحريم فرهنگي و دانشگاهي اسراييل" را بنياد گذاشته‌اند.

عمر برغوثي همچنين در ضرورت اتخاذ موضع تحريم اسراييل بارها مقاله نوشته است. او تحريم اسراييل را عملي "هم‌چون مقاومتي اخلاقي" در برابر اسراييل مي‌داند و بر "اخلاقي بودن تحريم اسراييل" پافشاري مي‌كند.

تاكيد عمر برغوثي بر مضمون "اخلاقي" عمل تصادفي نيست؛ او تابستان گذشته بدون اين كه وقفه‌اي در فعاليت‌هاي خود وارد كند، تحصيل در يك دوره دكتراي اخلاق را آغاز كرده است. البته در دانشگاه تل آويو.

طبيعتاً كساني در اسراييل هستند كه خوش‌حال نمي‌شوند برغوثي با چنين سابقه و فعاليتي در دانشگاه تل آويو دكتري بگيرد. ظاهرا نامه‌اي با بيش از 11500 امضا عليه او تهيه شده كه از دانشگاه تل آويو خواسته‌اند او را از تحصيل محروم كند.

دانشگاه اين كار را نپذيرفته است.

سه: چند سال پيش زماني كه بحث بر سر تروريسم داغ بود، جرالد كوهن فيلوف ماركسيست آكسفوردي، كه از بنيانگذاران ماركسيسم تحليلي است، مقاله‌اي نوشت درباره اين كه "چه كسي مي‌تواند و چه كسي نمي‌تواند كه تروريسم را محكوم كند".

كوهن در اين مقاله نسبتاً مفصل مي‌خواست نتيجه بگيرد كه اسراييل با رفتاري كه با فلسطينيان دارد به نوعي نمي‌تواند خود محكوم كننده تروريسم باشد (متن پي دي اف مقاله را اين‌جا بگيريد)...


۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه

كشتار زائران ايراني و تحولات پاكستان

در حمله‌هاي تروريستي ديروز و امروز در عراق دست‌كم 90 ايراني كشته شده‌اند و ده‌ها نفر ديگر زخمي‌ شده‌اند. حمله امروز كه در آن 25 ايراني كشته شده‌اند، يك مكان مذهبي شيعي را هدف گرفته، و بمب گذاري ديروز كه در آن 65 نفر كشته شدند، مشخصاً با هدف كشتار زايران ايراني صورت گرفته.

درست سه روز پيش از نخستين حمله، پيام صوتي‌اي از سوي ظواهري منتشر شد كه نسبت به تفاهم ايران و آمريكا هشدار داده بود. از فحواي هشدار اين‌طور برمي‌آمد كه نگراني القاعده به همكاري ايران و آمريكا درباره عراق برمي‌گردد.

با اين همه شايد چنين خشونتي صرفاً به "احتمال" هم‌كاري دو كشور درباره عراق برنگردد؛ شايد بتوان چنين خون‌ريزي‌اي را هشداري درباره هم‌كاري احتمالي ايران و آمريكا عليه القاعده در منطقه‌اي وسيع‌تر ديد كه مرزهاي شرقي ايران را هم در برمي‌گيرد؛ يعني پاكستان هم.

هم‌زمان با كشتار ايرانيان در عراق، خبر مي‌رسد كه طالبان پاكستاني به 100 كيلومتري پايتخت رسيده‌اند (به اندازه فاصله تهران قم). ارتش پاكستان در دو روز گذشته به آن‌ها هشدار داده كه از منطقه مورد نظر (بونير) خارج شوند.

اين‌كه نيروهاي مسلح شورشي در فاصله 100 كيلومتري پايتخت باشند، و هنوز "هشدار" دريافت كنند، نشانه صريحي از ضعف دولت مركزي است. دولت ايران هنوز هيچ ابراز نگراني‌اي درباره تحولات اخير در پاكستان نداشته؛ احتمالاً تحولات در كشور همسايه‌اي كه 100 كلاهك هسته‌اي دارد، و ممكن است دولتش به دست افراطيون ضد همه چيز (از جمله ضد شيعه) سقوط كند، ربطي به ما ندارد.

وزير خارجه آمريكا گفته كه اوضاع پاكستان خطري مهلك براي جهان است. هم‌كاري احتمالي ايران و آمريكا درباره پاكستان، و خصوصاً در جهت تقويت افغانستان دربرابر خطر طالبان داخلي و طالبان پاكستاني، ممكن است قدري از اين خطر بكاهد. آيا اين احتمال نوعي تخيل است!؟

كشتار زايران ايراني، پيش درآمد وقوع چنين خطري است، ابعاد خطر مي‌تواند بسيار فراتر از اين‌ها باشد.

پي‌نوشت: طالبان پس مذاكره رهبران‌شان با مقامات ايالتي و درگيري‌اي كه در آن يك سرباز دولتي كشته شده از بونير برگشته‌اند؛ قدرت‌نمايي انجام شده.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳, پنجشنبه

همه نمي‌دانند...


... چند جنازه را كنار هم خوابانده بودند. كف سردخانه‌ای در كرمان. گوشت سوخته پیدا بود و جمجمه‌ها و سینه‌های شكافته شده و امعا و احشاءشان. وقتی رسیدم داشتند شكاف روی سینه جنازه‌ها را با پنبه می‌پوشاندند. تا جایی كه یادم مانده پنبه‌ كم آمده بود و كارمندهای سردخانه هم كلافه بودند و به در و دیوار غر می‌زدند. همین‌طوری برای اینكه سر حرف را باز كنم به یكی كه نزدیكم ایستاده بود گفتم «انگار بدجور داغون شدن.» طرف هم مثل اینكه منتظر اشاره‌ای از جانب من بود تا تمام انزجارش را از وصله پینه كردن آدم‌های مثله‌شده خالی كند، شروع كرد دری وری گفتن كه چون لهجه‌اش به مدد غیضش زیادی غلیظ شده بود، معنی دقیقش را نفهمیدم، اما خب، برای فهمیدن فحش که احتیاجی به فهمیدن لهجه و زبان نیست. كلی طول كشید تا برایش ثابت كنم كه هیچ صنمی با كارفرمای این جنازه‌ها ندارم. او هم بالاخره برای جبران فحش‌هایی كه بی‌جهت خرج كرده بود برایم توضیح داد كه هر سال چند جنازه از معادن زرند كرمان برای‌شان می‌آورند كه دیگر شبیه جنازه‌ آدمیزاد نیستند. لبه‌های شكاف روی سینه‌ یكی از جنازه‌ها را لمس ‌كرد و نشانم داد كه همگی به یك شكل پاره شده‌اند. طرف برای خوش‌خدمتی با جزئیاتی كه حالا به خاطر ندارم تعریف كرد كه این آدم‌ها موقع كاركردن در عمق دویست متری زمین توامان گاز متان تنفس می‌كرده‌اند و ریه‌هایشان از این گاز منفجره انباشته می‌شده و هنگامی كه جرقه‌ای زده شده هوای داخل ریه‌های‌شان هم منفجر شده و سینه‌هایشان را به این شكل شكافته است. حالا، یعنی بعد از نوشتن جملات بالا یكی از جزئیاتی كه تعریف كرده بود را به یاد آوردم. می‌گفت وقتی بدن از درون منفجر می‌شود، شاید به خاطر وجود گاز متان، جمجمه ترك می‌خورد و مغز ذوب شده به بیرون پاشیده می‌شود. به نظرم آمد كه این لخته‌های كم و بیش سفیدرنگ روی جمجمه هیچ شباهتی به مغز آدم ندارد. یعنی مركز تمام احساسات و منبع تمام خاطرات آدم نمی‌تواند یا نباید تا این حد رقت‌انگیز باشد. فكر‌های مهمی توی سرم نبود. به همین چیزهای دم‌دستی فكر می‌كردم. اینكه چطور باید این جنازه‌ها را توصیف كنم كه شبیه ضجه مویه نشود، غلو نشود، داستان نشود. آن‌وقت‌ها جوان‌تر بودم. فكر می‌كردم می‌شود.
اين روايت لئون است از رويت جنازه‌هاي كارگران معدن باب نيزو. نمي‌شناسمش و وبلاگش را امروز به لطف دوستان شناختم. مي‌خواستم بگويم كه چقدر خوب مي‌نويسد اما اين چيز مهيبي كه روايت كرده، زبان آدم را بند مي‌آورد از اين كه به چيز ديگري، گيرم خود روايت باشد، اشاره كني.

روايت، در وبلاگي كه اسمش هست "همه مي‌دانند"، از قضا درباره چيزي است كه همه هم نمي‌دانند. خيلي‌ها هم كه مي‌دانند 12 كارگر زير آوار مانده‌اند، دانستن‌شان با ندانستن فرقي نمي‌كند. خبر مرگ كارگران گم است؛ مرگ جان‌هايي كه دنياي ما را مي‌سازند بي‌بها است. به قول لئون "بي‌خود" مي‌ميرند.

راستي پست قبلي او را هم كه با همين موضوع مربوط است از دست ندهيد: چپ هپروتي.


۱۳۸۸ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

برشت، برشتِ شاعر

كسي نخواهد گفت: آن زمان‌ها كه درخت فندق در باد تكان مي‌خورد.
بلكه: آن زمان كه ياوه‌گو كارگران را سركوب مي‌كرد.
كسي نخواهد گفت: آن زمان‌ها كه كودك سنگ‌ريزه را در نهر تند آب قل داد.
بلكه: آن زمان‌ها كه جنگ‌هاي بزرگ را تدارك مي‌ديدند.
كسي نخواهد گفت آن زمان كه زن به اتاق مي‌رفت.
بلكه: آن زمان كه قدرت‌هاي بزرگ عليه زحمت‌كشان متحد شدند.

و نيز كسي نخواهد گفت: روزگاران ظلماني و تار بود.

بلكه خواهند گفت: چرا شاعران سكوت كردند؟


يك‌بار در روزهايي تلخ، رفيقي به مايه تسكيني حواله ام داد: "برشت بخوان؛ فقط برشت...".

برشت در موقع درد واقعاً كار مي‌كند. كار كردي كه ارسطوبراي تراژدي مي‌شناسد، پالايش (كاتارسيس)، درش به حد نهايت است. سواي اين كه برشت به عنوان يك ماركسيست تو را از محسوسات جدا نمي‌كند تا بالا ببرد؛ همين را كه پيش رويت هست، همين واقعيت اجتماعي انسانيِ محسوسِ تراژيك را، از بالاتر نشانت مي‌دهد.

شعر اول اين نوشته، با عنوان "در دوران ظلماني" در كتاب برشت، برشتِ شاعر، به ترجمه علي عبداللهي (موسسه انشاراتي آهنگ ديگر، تهران، 1382)، آمده است.

من چند بار تا به حال از سر تا ته و به طور پراكنده شعرهاي اين مجموعه را خوانده‌ام. ترجمه‌ روان و ظاهراً خوب است، و محتوا هم كه حرف ندارد. البته نه به اين معنا كه خود برشت مي‌گويد:

ضرورت تبليغات
احتمال دارد در سرزمين‌مان
خيلي چيزها آن طور كه بايد پيش نرود.
اما احدي نمي‌تواند در اين ترديد كند كه تبليغات عالي است.
حتا گرسنگان هم اعتراف مي‌كنند

كه سخن‌راني‌هاي وزير بهداشت و تغذيه حرف ندارد.

شعرهاي سياسي، اغلب حال و هواي رايش سوم را بازمي‌تابانند؛ تصويرهايي كه از دريافت‌هاي برشت در زمان حضورش در آن‌جا، در زمان تبعيد، و نيز از زبان ديگران برمي‌آيد؛

ترس
از مسافري غريبه
كه از رايش سوم برگشته بود
پرسيدند

واقعاً چه كسي در آن‌جا فرمان مي‌راند؟
پاسخ داد: ترس!

البته همه تصويرهاي برشت دردناك و سياه نيستند؛

رويداد خوش‌حال كننده
كودك دوان دوان مي‌آيد:
مادر، پيش بندم را ببند!

و پيش بند بسته مي‌شود

تصاوي كه برشت از رايش سوم به دست مي‌دهد، سواي اين‌كه قابل همدلي و داراي عناصر اجتماعي قوي هستند، بعضاً حكايت از حسي بسيار شخصي و عميق دارند. مثل اين شعر كه تاريخ سال آخر جنگ را بر عنوان خود دارد؛

آلمان 1945
در خانه، طاعون كشنده
در بيرون سرماي زمهرير.

پس به كجا برويم؟
ماده خوك روي خوراكش مي‌ريند.
ماده خوك مادر من است.
آه مادر من، آه مادر من،
چه مي‌كني با من؟


با اين همه غلبه با شعرهاي انتقادي است كه تصويرهايي غير شخصي‌تر دارند. انتقاد اما فقط متوجه رژيم رايش، يا سرمايه‌داري نيست. برشت مستقيم و خيلي تند مردم را هم به نقد مي‌كشد. گاه به صيغه دوم شخص؛

اميدواران
چشم انتظار چيستيد؟

كه كران بگذارند با آن‌ها سخن بگوييد؟
كه شكم پرستان
چيزي به شما ارزاني كنند؟
كه گرگ‌ها به جاي پاره كردن‌تان به شما نان خورشي بدهند؟
كه ببرها از سر مهرباني دعوت‌تان كنند كه دندان‌هاشان را بكشيد؟
چشم انتظار اين هستيد
؟

و گاهي هم به صيغه سوم شخص؛

بسياري نمي‌دانند
بسياري نمي‌دانند

- وقتي رژه مي‌روند -

دشمن پيش‌قراول‌شان است.
صدايي كه به آن‌ها فرمان مي‌دهد
صداي دشمنان‌شان است.
آن كه از دشمن سخن مي‌گويد
خود دشمن است.


اما ايدئولوژي برشت شايد، به او اجازه نمي‌دهد كه يك‌سره منتقد مردم باشد. در آخر او فكر مي‌كند كه چيزي از اين انسان‌ها درمي‌آيد. اگر نه از سر فضيلتي، دست‌كم به خاطر شرايط مادي زندگي‌شان؛

وقتي سوپ ته مي‌كشد
اميدتان نيز بر باد مي‌رود،
ترديد آغاز مي‌شود.
خيلي زود مي‌فهميد كه
جنگ، جنگ شما نيست.
پشت سرتان دشمن واقعي را مي‌بينيد.
تفنگ‌ها برمي‌گردند.

شروع مي‌شود:
جدال بر سر سوپ!


اين كه او نمي‌توانست مردم را - خلق را؛ پرولتاريا را - يك‌سره محكوم كند و مقصر بداند در سال‌هاي پاياني زندگي‌اش كه در آلمان كمونيست مي‌گذشت نقش مهمي داشت. برشت، در همان حال هواي گرايش به شوروي از اين كه حكومت آلمان شرقي براي حفظ خودش به انواع وسايل متوسل شود حمايت مي‌كرد؛ چنان كه ابتدا از سركوب قيام 1953 به دست سربازان شوروي حمايت كرد.

او حتي در اثناي قيام نامه‌اي به مقامات وقت نوشت و وفاداري و حمايت خود را نسبت به حزب اعلام كرد.
با اين همه برشت پس از قيام شعري گفت با عنوان "راه حل" - كه شايد ناخواسته يادآور "راه حل نهايي" نازي است - و اين شعر يكي از مشهورترين قطعاتي است كه درباره اين واقعه گفته شده؛

راه حل
پس از قيام هفده ژوئن
سخن‌گوي كانون نويسندگان دستور داد
در خيابان استالين اعلاميه‌هايي پخش كنند
كه روي آن‌ها نوشته شده بود:
ملت اعتماد دولت را از دست داده است
و آن را تنها با كارِ مضاعف
دوباره به دست خواهد آورد.
آيا ساده‌تر نبود كه دولت
ملت را منحل مي‌كرد
و ملت ديگري براي خود برمي‌گزيد؟

من تقريباً همه شعرهاي اين مجموعه را دوست دارم؛ بنابراين بايد تا برنداشته‌ام همه‌اش را اين‌جا بنويسم، جلوي خودم را بگيرم.
ولي هر از گاهي رجوع به برشت اجتناب ناپذير خواهد بود.

۱۳۸۸ فروردین ۳۰, یکشنبه

پاكستان روي لبه

يك - كم‌تر از يك ماه پيش بود كه دولت پاكستان با شورشيان طالبان در دره سوات اعلام آتش بس نامحدود كرد. طالبان كه عملاً كنترل منطقه را در دست دارند خواهان اجراي شريعت هستند؛ با تحصيل دختران مخالفند و در طول يك‌سالِ پيش از اعلام اين آتش بس بيش از صد مدرسه دخترانه را تخريب كرده اند.



با وجود آتش بس كه نوعي باج دهي دولت پاكستان به طالبان و پذيرش ضمني حاكميت غير منتخب اين گروه مسلح به شمار مي‌آيد، كه از طرف نهادهاي حقوق بشري هم محكوم شده، طالبان با اعتماد به نفس كامل و به شيوه خود در حال پيش‌روي‌اند و همين دو روز گذشته باز چند مدرسه دخترانه ديگر را آتش زده‌اند.



لبه تيز حمله طالبان متوجه زنان است؛ با اين حال، گفتاري كه بيان اوليه خود را در تهديد زنان يافته، شكل سياسي وسيع‌تر و جاه طلبانه‌تري دارد.



اول همين هفته بود كه مولانا عبدالعزيز كه در درگيري بر سر تخريب مسجد لعل در اسلام‌آباد دستگير شده بود آزاد شد و بلافاصله خواست طالبان براي اجراي قانون شريعت را تكرار كرد؛ درگيري بر سر مسجد لعل كه در زمان مشرف و به عنوان جزئي از برنامه تخريب مساجد طالبان در اسلام آباد رخ داد زماني جدي شد كه طالبان مدرسه يك‌بار ديگر چند زن را به اتهام روسپي‌گري ربودند. (اين نكته هم مهم است كه مسجد لعل اساساً يك مدرسه مذهبي زنانه بود.) اما اين آشوب چنان گسترده و جدي بود كه در ضمن آن طالبان حتي اقدام به شليك به هواپيماي مشرف، رييس جمهور نظامي وقت، كردند.



حال آزادي عبدالعزيز و تكرار خواسته‌ اجراي شريعت در پاكستان، مقارن شده است با انتشار تحليل‌هايي كه در آن مشاوران دولت آمريكا نسبت به تبديل پاكستان به حكومتي در دست جنگ‌سالاران طالبان ابراز نگراني مي‌كنند:



پاكستان 173 ميليون جمعيت و 100 سلاح هسته‌اي دارد، و ارتشي كه از ارتش آمريكا بزرگ‌تر است، و پايگاه‌هاي القاعده در دو سوم كشور كه دولت كنترلي بر آن‌ها ندارد مستقر هستند... پاكستان دولتي پيش‌رفته است... كه بخش بزرگي از بنادر اقيانوس هند كه آن را به جهان خارج، و خصوصاً خليج فارس، وصل مي‌كند را در اختيار دارد. چيزي كه طالبان (در افغانستان) هرگز نداشتند.



نگراني اساسي اين تحليل‌گران به خطر افتادن راه مواصلاتي آمريكا به افغانستان است. اما اگر چنين پيش‌بيني‌اي در مورد پاكستان به وقوع بپيوندد عاقبتش، و عاقبت‌مان، بسيار وخيم‌تر از اين نگراني‌ها است؛ تصور منطقه اي به وسعت مجموع سرزمين‌هاي افغانستان و پاكستان كه جا به جاي آن‌ها در دست طالبان است بدون اين كه دولت مركزي قابل اعتنايي حاضر باشد، براي مردم منطقه و همسايگان چشم انداز بسيار تيره‌اي است.



دو - از اعلام آتش بس دولت پاكستان با طالبان خيلي نگذشته بود كه ويدئويي از شلاق زدن زني 17 ساله در دره سوات منتشر شد. مراجع قضايي پاكستان گفتند درباره اين ويدئو تحقيق خواهند كرد. چندي بعد، مسئولان تحقيق گفتند كه ويدئو ساختگي بوده...



ساختگي بودن يا نبودن آن ويدئو، كه تنها لحظاتي توجه جهاني را به وضع پاكستان جلب كرد، البته تغييري در وضع زنان اين كشور نمي‌داد. بگذريم از اين كه "توجه جهاني" جز در "لحظاتي" تغييري در واقعيت زندگي زنان و كليت زندگي سياسي هيچ جاي مشخصي نمي‌تواند بدهد.



واقعيت ساري و جاري در جامعه پاكستان، وحشت‌ناك‌تر و گسترده‌تر از ساختگي يا واقعي بودن ويديوي حد زدن آن زن جوان است. و گستردگي همين واقعيت اجتماعي است كه زمينه قدرت گرفتن وسيع طالبان را امروز دارد فراهم مي‌كند.



اواخر سال ميلادي گذشته، طارق علي يادداشتي در لاندن ريويو آو بوكز منتشر كرد كه بسيار تكان دهنده بود. اين يادداشت شواهدي از گستردگي همين وضعيت اجتماعي به دست مي‌دهد. علي در اين نوشته اشاره ‌مي‌كند كه به‌رغم اين كه در 2005 پرويز مشرف قانون مجازات عليه قتل ناموسي (كه عمدتاً عليه زنان رخ مي‌دهد) را ابلاغ كرد، در سال بعد رسما 1261 مورد قتل ناموسي ً گزارش شد؛ تعداد واقعي حتماً بيش از اين است.



او سپس مثال‌هايي از قتل‌هاي ناموسي در پاكستان مي‌آورد كه مورد به مورد وحشتناك‌تر از ديگري هستند و بازگو كردن‌شان هم دشوار است. ولي اوج ماجرا در آخر نوشته است؛ آن‌جا كه معلوم مي‌شود انگيزه اصلي يادداشت، صرفاً گزارشي از وضع فاجعه‌بار زنان در پاكستان نبوده؛ بلكه قتل دختر يكي از خويشاوندان خود طارق علي به دست خانواده‌اش بوده است، و علي مي‌خواهد دست كم در موردي كه خودش تا حدي اطلاع دارد، و از تريبوني كه در آن‌سوي آب‌ها در اختيار دارد، خواستار اجراي عدالت و مجازات ديگر خويشاونداني شود كه در قتل زني دست داشته‌اند كه او آخرين بار ده سالگي‌اش را ديده است.



مسئله از ديد طارق علي اين است كه در پاكستان جامعه، و پليس و دستگاه قضايي به تبع آن، قتل‌ خانوادگي را مسئله‌اي "خصوصي" مي‌دانند و اهميتي هم ندارد كه رخ‌داد چنين قتلي به دليل خوابي باشد كه مرد قاتل ديده، يا دعوايي كه بر سر ميراث خانوادگي اتفاق افتاده.



اين "خصوصي" دانستن، شايد كليد فهم ماهيت به ظاهر تناقض آميز "ناموس" باشد ؛ چيزي كه از يك سو چنان خصوصي دانسته مي‌شود كه حتي وقتي قتلي در ارتباط با آن رخ دهد، دستگاه قضا و پليس پاكستان هم از ورود به حوزه‌اش استنكاف مي‌كنند؛ و از سوي ديگر مي‌تواند مايه دست‌اندازي نيرويي مثل طالبان به قدرت باشد.



اين‌جا ناموس خصوصي است همان‌طور كه مالكيت خصوصي است؛ مقدس است، همان‌طور كه مالكيت مقدس است. اين حوزه خصوصيِ مقدس، از قضا چيزي است كه رفتار مرفهان و فقيران در آن به هم شبيه مي‌شود؛ آن‌قدر كه استطاعتِ "مالكيتِ" نواميسي را داشته باشند، مي‌توانند به هم شبيه باشند.



همين اشتراك فراطبقاتي به واسطه امري ظاهراً "خصوصي" است كه زمينه را فراهم مي‌كند تا نيرويي مانند طالبان بتواند از طيف وسيعي يارگيري سياسي كند. همين مسئله "خصوصي" مي‌تواند محملي باشد كه نه تنها سرنوشت پاكستان، كه سرنوشت منطقه براي سال‌ها متاثر شود.



طالبان با دست خون آلودش، دست‌هاي آلوده اي از همه طبقات را گرفته است كه شايد در باقي جاها نخواهند با او همراهي كنند، اما در همين نقطه اشتراك، با هم‌دستي‌شان راه اوج گرفتنش را باز گذاشته‌اند.



دوباره نوشتن

- وقتي الكن‌تر شده‌اي، براي چه مي‌خواهي حرف بزني؟
- نزنم!؟
- ...