۱۳۸۸ آبان ۹, شنبه

وقتي همه از دهه شصت حرف مي‌زنند

اين‌بار نوبت سيد محمد خاتمي رسيده است تا تاريخ روايت كند. خاتمي در سخناني كه امروز براي گروهي كه با او ديدار كرده‌اند داشته از جمله اشاره‌اي هم به وقايع دهه شصت كرده. سايت بنياد باران گزارش داده:
وی با اشاره به سه برش از زندگی امام خمینی (ره) که دقت در آن می تواند برای شرایط فعلی رهگشا باشد گفت: در ابتدای شکل گیری جمهوری اسلامی و پیش از انقلاب اسلامی، امام خمینی (ره) با توجه به وجود گروه های غیر دینی و بعضا مارکسیست که در میان مردم وجود داشتند همواره بر این نکته تاکید داشتند که در نظام جمهوری اسلامی حتی افرادی که ضد خدا و ضد دین هم باشند، تا زمانی که دست به سلاح نبرده باشند و توطئه نکنند، ایمن هستند.

خاتمی افزود: بعد از انقلاب نیز به علت شرایط جنگ و ترور، بعضا رویدادهایی را داریم که امام در واپسین سالهای پر برکت عمرشان با اشاره به آنها فرمودند که آنها استثنائاتی بودند که به خاطر جنگ و شرائط ویژه پیش آمدند و بنا داریم که همه به قانون برگردیم .
آقاي خاتمي چرا لازم ديده‌ايد از اين "استثنائات" حرف بزنيد؟ چرا لازم ديده‌ايد اين نقل قول عجيب را بياوريد كه خودتان هم مي‌دانيد چه الزامات منطقي‌اي دارد؟ احتمالاً به همان دليلي كه امثال مهاجراني در همين مورد حرف زدند و به اين دليل كه شما هم مي‌خواستيد از خشونت حرف بزنيد و بگوييد كه:
ما به هیچ عنوان طرفدار خشونت نیستیم، در مقابل عده‌ای جز به خشونت نمی‌اندیشند و عمل نمی‌کنند.
بسيار خوب آقاي خاتمي. فقط خوب است كه به همين يك نكته متذكر باشيد كه شما در فضايي "نقل قول" مي‌كنيد، در فضايي تاريخ روايت مي‌كنيد، و خود را و خاستگاه‌هاي خود را توجيه مي‌كنيد، كه هنوز هم از اين مزيت برخورداريد كه خيلي حرف‌ها كه بالقوه مي‌تواند در جواب شما گفته شود، گفته نمي‌شود.

شما امروز است كه لازم مي‌دانيد، يا شايد مجبوريد، از آن "استثنائات" و "شرايط ويژه" حاكم بر "يك دهه"، و حتي افرادي كه به خدا اعتقاد ندارند حرف بزنيد (راستي مسئله همه اين بود؟ به خدا اعتقاد نداشتند؟). از آن شرايط حرف مي‌زنيد، چون بر شما لازم آمده است، چون شرايط امروزِ خودِ شما ايجاب كرده است. شما در اين شرايط است كه لازم ديده‌ايد، يا مجبور شده‌ايد به آن تاريخ و آن‌چه "استثنا" خوانده‌ايد، رجوع كنيد؛ شرايط امروز است كه شما را واداشته چنين تاريخ روايت كنيد: "بنا داریم که همه به قانون برگردیم ".

ديگراني هم هستند، كه به نظرشان صحبت از استثنا بي‌هوده است. به نظرشان، روايت شما نمي‌تواند با قرائن تاريخي كه هنوز شاهدان زنده دارد، سازگار باشد. شايد روزي آن‌ها هم حرف بزنند، شايد روزي بشنويم؛ شايد روزي شما هم بشنويد.

مانور با كارگران جعلي

اين خبر كه سايت خبر آن‌لاين منتشر كرده، از نظر محتوا و ادبيات يك شاهكار تمام عيار است و اگر نخوانيد حتماً چيزي را از دست داده‌ايد:
روز آخر یک مانور در ساری به نحوه برخورد با کارگران معترض فرضی اختصاص یافت.

به گزارش پایگاه خبری سفیر از ساری در این مانور صدها کارگر نمایشی در اعتراض به عدم دریافت مطالبات خود یکی از بزرگراه های شهر را مسدود کردند و با آتش زدن لاستیک خودرو و چوب خواستار دریافت حقوق خود شدند.

در این مانور، مذاکرات ماموران انتظامی و امنیتی با معترضان بی نتیجه ماند و این تجمع به درگیری انجامید که ماموران نیروی انتظامی توانستند ضمن سرکوب اعتراضات تمامی آشوب گران فرضی را بازداشت کردند [كنند] و موفق شدندجاده مسدود شده را باز کنند.

بعد خيال‌تان را پر و بال دهيد و تصور كنيد كه كارگران نمايشي جعلي، احتمالاًگروهي از كارگران روزمزد بوده‌اند كه سر چهارراه مي‌ايستند به اميد اين كه شغلي در يك كار ساختماني يا جاي ديگر پيدا كنند - يا شايد در مانورهاي بعدي پليس چنين باشند. پليس رفته به اين‌ها پول داده تا نقش كارگر معترض را بازي كنند. اين مي‌شود مانور مشترك پليس و كارگران نمايشي!

و ديگر اين كه نمرديم و در جمهوري اسلامي مانور سركوب اعتراض كارگران حقوق نگرفته را هم ديديم. يعني اصلش را كه ديده بوديم، مانورش چيز ديگري بود!

۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

محمد قوچاني آزاد شد

سايت تغيير نوشته است كه محد قوچاني پس از گذراندن 131 روز در زندان اوين ديشب آزاد شده است: "ساعت ۲ نیمه شب جمعه ۹ آبان او را روبروی یک آژانس رها کردند."

خوب اين هم يكجورش است! آزادي محمد را اول به خودش، بعد به همسر و خانواده‌اش تبريك مي‌گويم. من هم مثل سايت تغيير اميدوارم كه آزادي قوچاني مقدمه آزادي باقي زندانيان سياسي باشد.

۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

راهبران مترو معترض‌اند

روز چهارشنبه خبري در روزنامه ايران درباره اعتراض راهران مترو (رانندگان قطارها) به شرايط كاري‌شان منتشر شده بود. خبرنگاران ايران با چند تن از راهبران قطارها صحبت كرده‌اند:
در يك ماه گذشته راهبران قطارها تصميم گرفتند كه فقط با سرعت مجاز (70 كيلومتر) حركت كنند و خارج از وظيفه خود با شركت مترو همكاري نكنند و همين تصميم موجب بروز مشكلاتي براي اين شركت و استفاده از سيستم CAD شده است. مسير صادقيه تا علم و صنعت كه قبلاً در 41 دقيقه طي مي‌شد الآن حتي به 55 دقيقه و يا يك ساعت و نيم هم مي‌رسد و به عبارتي شهروندان بايد دو برابر زمان صرف كنند تا به مسير خود برسند، چرا كه طبق مثالي كه قبلاً زدم، اين يك دقيقه‌ها روي هم جمع مي‌شود و تأخيرهاي طولاني را در يك ايستگاه خاص ايجاد مي‌كند.
... ما 15 تا 30 متر زير زمين و به دور از نور خورشيد و هواي تازه كار مي‌كنيم. طبق قانون كار بايد «حق تنهايي و حق تخصص» در فيش حقوق ما منظور شود كه البته نمي‌شود، چرا كه كار ما يك كار تخصصي است و ما از سر چهارراه و يا كنار ميدان نيامده‌ايم كه بخواهيم حقوق عادي و غيرتخصصي بگيريم. يكي ديگر از اعتراضات ما اين است كه راهبران قطار در كشورهاي خارجی روزانه شش ساعت مشغول به كارند ولي ما 5/10 ساعت در روز كار مي‌كنيم. راهبران ديگر كشورها امكانات و مزايايي مي‌گيرند كه ما نمي‌گيريم و سختي كار شامل آنها مي‌شود و درباره ما اينگونه نيست. مثلاً راهبري كه در هنگ كنگ است حداكثر 80 كيلومتر در روز راهبري مي‌كند اما اين ميزان در تهران تا 150 كيلومتر هم مي‌رسد يعني تقريباً دو برابر استانداردهاي بين‌المللي.
خط دو مترو مسير معمول من است و در چند هفته گذشته شاهد تاخيرها و وضع غير معمول مترو بودم. اتفاقاً سه شنبه شب كه وضع مشابهي بود چون شايعه نوعي اعتصاب را هم شنيده بودم با يكي از كاركنان خط نگهدار مترو صحبت كردم، .

كسي كه من با او صحبت كردم گفت كه مسئله اين است كه راننده‌ها با "بالا" مشكل دارند. به طور مشخص، راننده‌ها و باقي پرسنل سختي كار مي‌خواهند چون در زير زمين كار مي‌كنند و تا به حال هيچ وجهي بابت سختي كار كه قانوناً بايد به آن‌ها تعلق بگيرد، پرداخت نمي‌شده است. به علاوه ساعت كاري آن‌ها افزايش پيدا كرده چون با حفظ مجموع ساعت‌هاي كاري تعداد شيفت‌هاي كار از سه به دو كاهش يافته است. كارمندي كه با او صحبت كردم مي‌گفت كه مشكلات كاركنان، خصوصاً رانندگان متعدد است، از جمله مي‌گفت بعضي رانندگاني كه در شيفت‌هاي پاياني كار مي‌كنند، نمي‌توانند در ساعات پاياني شب (11 و نيم كارشان تمام مي‌شود)، خود را به خانه برسانند و مجبورند در مترو بخوابند.

روزنامه ايران با محسن هاشمي هم صحبت كرده و هاشمي ظاهرا كل وجود اعتراض را انكار كرده و گفته كه مشكل به كمبود واگن و قطعات يدكي مروط است؛ در واقع هاشمي اعتراض كارگران را نفي كرده تا مشكل را به دعواي خود با دولت احمدي‌نژاد برگرداند، يعني ندادن اعتبار به مترو، و روزنامه ايران هم اعتراض كاركارگران را بهانه كرده تا مسئله ندادن اعتبار را منتفي كند.

هاشمي البته حرف بسيار بدي هم زده:
مطمئن باشيد كه شرايط به گونه‌اي نيست كه يك يا چند راهبر بتوانند در زمان‌بندي مترو و كار قطارها اخلال ايجاد كنند و اگر اين مسائلي كه شما و راهبران مطرح مي‌كنيد، حقيقت داشته باشد (كه البته ندارد) موضوع حالت امنيتي پيدا خواهد كرد؛ چرا كه بحث تلف شدن وقت صدها هزار شهروند تهراني در بين است و كسي حق ندارد و نمي‌تواند آن را به خاطر خواسته‌هاي شخصي خود ناديده بگيرد و به شهروندان توهين كند.
اين در واقع نوعي تهديد است. چيزي كه روزنامه ايران با وجود نقل آن دربرابرش موضع‌گيري هم نكرده. اين تهديد هاشمي يادآور خاطره تلخي براي بخش ديگري از كارگران حمل و نقل پايتخت است. كارگران شركت واحد اتوبوسراني حوب يادشان مي‌آيد كه در زماني كه اعتراض به شرايط كاري را آغاز كردند ابتدا قاليباف، شهردار تهران، در جمع‌شان حاضر شد و به آن‌ها قول مساعد براي حل مشكلات را داد، ولي بار بعد اين پليس بود كه در برابرشان قرار گرفت.

از اين‌ انكار اعتراض راهبران مترو از يك طرف و تلاش طرف مقابل براي مصادره آن بوي خوبي نمي‌آيد. چيزي كه هست همين برخوردها نشان مي‌دهد كه كارگران مترو، مثل بقيه، نمي‌توانند روي جناح‌هاي موجود حساب كنند و بايد به نيروي هم‌بستگي خودشان تكيه كنند. دولت ممكن است امروز در مقابل هاشمي به اعتراض آن‌ها توجه كند تا قضيه تعهدات مالي خود به مترو را زير سوال ببرد، اما فردا كه به قول هامشي موضوع "حالت امنيتي" پيدا كرد، فرقي بين هاشمي و قاليباف و... نخواهد بود.

يادمان نرود كه پس از زدن سنديكاي واحد، نخستين كسي كه علناً حق كارگران اين شركت براي داشتن سنديكا را منتفي دانست، همان آقاي قاليباف بود و باز همين آقاي قاليباف بود كه خصوصي‌سازي شركت واحد را به عنوان راهي براي حل مشكل اعتراض اتوبوس‌رانان تسريع كرد.

آيا بخش‌هاي ديگر جامعه الان به آن بلوغ سياسي رسيده‌اند كه با حق‌خواهي كارگران مترو نيز هم‌دلي كنند؟ به آن بلوغ رسيده‌اند كه چنين اعتراضي را در چارچوبي بزرگ‌تر بر حق بدانند و به دليل جناجح‌بندي‌هاي حول آن، "بي‌موقع"اش نخوانند؟ اگر چنين هم‌دلي‌اي محقق شود، اگر چنين مفاهمه‌اي برقرار شود، مي‌توان گفت كه ما گامي به پيش گذاشته‌ايم تا از چارچوب‌هاي كهنه فرا برويم و صرفاً به محاسبه موقت روي جناح‌بندي‌ها بسنده نكنيم و حق طلبي را عيار بالاتري بدهيم. من اميدوارم كه چنين بلوغي حاصل شده باشد چرا كه نشانه‌هاي آن تا پيش از اين فراوان بوده است.

۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

اين‌جا، اكنون فيلتر شده است

اين وبلاگ امروز فيلتر شده است. در وضع آزادي نزديك به مطلقي كه به سر مي‌بريم، گذاشتن يك پست در مورد اين كه وبلاگ آدم فيلتر شده ممكن است حمل بر خود بزرگ بيني شود (يا شايد رفقا بگويند: همين كه تا حالا فيلتر نشده بودي بايد خودت را يك وارسي بكني !)

الغرض اين را نوشتم تا به همين بهانه از متقدمين در امر فيلتر شدن و دوستان ديگري كه ممكن است بدانند، سوالي بكنم: كسي مي‌داند فرق اين پيغام‌هاي مختلف كه موقع فيلتر شدن سايت‌ها ظاهر مي‌شود چيست؟ يعني نوع فيلتري كه با L3 مثلاً مشخص شده، با آن يكي كه L6 است چيست؟ (مال من L6 است!)

پي‌نوشت: مثل اين كه پيغام واحدي نيست. فيلترينگ روبوتيك، و پيغام‌هاي سركاري (در چارچوب آزادي نزديك به مطلق البته).

۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

خصوصي‌سازي و منطق افزايش سود به هر قيمت

يادمان هست كه خصوصي‌سازي با چه استدلالي جلو آمده بود، نه؟ در تمام سال‌هاي گذشته و همين امروز اين استدلال در خدمت سياست خصوصي‌سازي به كار گرفته مي‌شد و مي‌شود كه: دولت مدير بدي است، بنگاهي كه دولتي اداره شود، سود ده نيست، بنگاهي كه خصوصي اداره نشود انگيزه براي رونق دادن به كارش ندارد.

اين گزاره‌ها كه كسي جرأت تشكيك در آن را نداشت و از نظام شوروي بگير تا همين بنگاه‌هاي اقتصادي خودمان برايش "نمونه تاريخي" ذكر مي‌شد، پايه و اساس نظري خصوصي‌سازي را تشكيل مي‌داد: يك كلام، اقتصاد را خصوصي كنيد تا سود ده شود. اقتصاد را خصوصي كنيد تا كار كند.

بسيار خوب، در همين ميان چيزي كه فراموش مي‌شد يكي اين بود كه كار كردن اقتصاد لزوماً همان سود ده بودن بيش‌تر و بيش‌تر نيست. از طرف ديگر، دوستانِ طرفدار خصوصي‌سازي كه هميشه نمونه‌هاي شوروي و غيره را به عنوان نمونه‌هاي ناكارآمدي به چشم منكران فرو مي‌كردند، حال كه موارد خصوصي‌سازي شده موجود و قابل اشاره‌اند، ظاهراً فراموش كرده‌اند كه نتايج درخشان تحقق شعارشان را هم ببينند.

لاستيك البرز، صنايع مخابرات راه دور شيراز، واگن پارس اراك، چيني البرز، لوله سازي اهواز، و... تنها نمونه‌هاي دم دستي از كارخانه‌هايي هستند كه خصوصي‌سازي فقط و فقط بحران را در آن‌ها تشديد كرده يا به وجود آورده است. نمي‌دانم در شرايط فعلي چند نمونه مخالف مي‌توان ارائه داد كه خصوصي‌سازي به رونق انجاميده است، اما در بسياري از موارد خصوصي‌سازي حاضر، نه تنها ارمغاني از جنس مديريت بهتر براي كارخانه نياورده‌اند، بلكه از قضا همين منطق سود بيش‌تر، توليد را در آن‌ها به كل متوقف كرده است.

خصوصي‌سازي اگر قرار باشد سودآوري بيش‌تري داشته باشد اتفاقاً الگويي براي توقف توليد و صنعت زدايي هم هست: شرايطي را تصور كنيد كه صاف كردن كارخانه و فروش زمينش يا ساختمان سازي در آن سودآورتر باشد؛ جايي را تصور كنيد كه بخش خصوصي با سرمايه‌دار و توليد كننده خارجي توافق مي‌كند، كارخانه داخلي را مي‌خرد، ورشكسته‌اش مي‌كند و خود وارد كننده عمده همان كالا به طور انحصاري مي‌شود؛ جايي را تصور كنيد كه مالك كارخانه آن را ورشكست مي‌كند كارگران را اخراج مي‌كند، بعد همان جنس را از توليد كننده خارجي - جايي مثل چين كه بردگاني با دستمزد يك دلار در روز كار مي‌كنند - با همان علامت تجاري خودش وارد مي‌كند و دو نفر را هم مي‌گذارد تا كالاي وارداتي را به اسم توليد داخلي بسته‌بندي كنند.

مگر هيچ كدام از اين‌ها با منطق سود بيش‌تر اشكالي دارد؟ اگر قرار باشد "سود"، كه هميشه به جيب صاحب سرمايه مي‌رود، بالا برود، چرا صاحب سرمايه نبايد مجاز به انجام اين كارها باشد؟ چرا بايد زحمت مديريت توليد در شرايط سخت را بر خود هموار كند؟ الان ديگر با نمونه‌هاي موجود مديريت بهتر بخش خصوصي در توليد بيش‌تر شبيه يك شوخي تلخ است. اصالت سود، اصالت سود است و نه در دولت و نه در بخش خصوصي مديريت بهتر توليد را الزام نمي‌كند.

اگر بگوييم بخش خصوصي چنين بلايي سر توليد آورده، دوستان مي‌گويند: نه اين خصوصي‌سازي "واقعي" نيست؛ اين اختصاصي‌سازي است، اين واگذاري رانتي است. و به راحتي منطق آشكار انباشت اوليه سرمايه را ناديده مي‌گيرند و نمي‌بينند كه در هر شرايط سياسي - اجتماعي، كساني مي‌توانند سرمايه خريد را داشته باشند، كساني مي‌توانند با دادن قيمت واقعي يا با قيمت ديگر كارخانه‌ها را بخرند، كساني اصلاً به بازي خريد و خصوصي‌سازي راه مي‌يابند، كه مراحل انباشت اوليه سرمايه را در آن شرايط طي كرده باشند.

***
طرح بديل هر دو وضعيتِ دولتي و خصوصي، يعني اداره دموكراتيك توليد به دست كارگران، مهندسان، برنامه‌ريزان، و كاركنان بخش توليد كه زندگي‌شان بسته به توليد بهتر و واقعاً سوددهي "توليد" است، چيزي است كه البته‌ از كفر ابليس هم بدتر است.

در همين زمينه: يك استدلال به نفع خصوصي‌سازي

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

"بخش خصوصي شديم، بيکار و بي‌پول شديم"

ايسنا:
جمعي از کارگران شرکت کارخانجات مخابراتي راه دور شيراز، صبح امروز در اعتراض به آنچه كه نحوه خصوصي‌سازي برخي صنايع استان و پيگيري مطالبات صنفي خود عنوان مي‌كردند، مقابل استانداري فارس تجمع کردند.

به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، منطقه فارس، كارگران معترض، با شعارهايي مانند "بخش خصوصي شديم، بيکار و بي‌پول شديم" و "زندگي و معيشت، حق مسلم ماست"، پيگيري و حل مشكلات خود توسط مسوولان مربوطه را خواستار شدند.

هاشم شمشيري، نايب‌رييس شوراي اسلامي کار و بازرس شوراي هماهنگي استان فارس که در اين تجمع حضور داشت، به خبرنگار ايسنا، گفت: از وقتي شرکت کارخانجات مخابراتي راه دور شيراز به بخش خصوصي واگذار شد و سهامداران شرکت را خريداري کردند، روزبه‌روز وضعيت ما بحراني‌تر شد. وي ادامه داد: در سفر دوم رياست جمهوري به شيراز نيز زير نظر هيأت حمايت از صنايع و مديريت دولتي قرار گرفتيم و هيأتي نيز از وزارت صنايع اين‌جا معرفي شد و در حالي که قرار بود به شرکت بحران‌زده ما نقدينگي 5 ميليارد توماني تزريق شود، اما هيچ حمايتي از طرف دولت و هيأت اجرايي مزبور نشد.

وي افزود: هم اکنون بيش از 9 ماه از حقوق خود را طلبکاريم که رقم آن بيش از 9 ميليارد تومان است. اين در حالي است که تا آخر شهريور بايد بيش از 300 نفر بازنشسته داشته باشيم، اما هيچ‌کس بازنشسته نشده، هيچ اقدامي هم از جانب دولت صورت نگرفته است. بايد سوال کرد کارخانه‌اي که تا چند سال پيش حرف اول را در خاورميانه مي‌زد، چرا حالا بايد بحران‌زده باشد؟ مسوولان استان، صنايع و معادن، استاندار و ديگر مقامات هم هيچ‌گونه حمايتي از ما نکرده‌اند.

شمشيري مدعي شد: وضعيت بحران‌زده شرکت علاوه بر بي‌پولي و عدم پرداخت حقوق، براي کارگران مشکلات روحي، رواني نيز به‌دنبال داشته، به‌طوري كه در طول اين مدت برخي از کارگران به دليل بحران پيش آمده مجبور به جدايي و طلاق از همسران خود شده‌اند، ضمن اين‌که حکم مصادره منازل تعدادي از کارگران هم صادر شده است. وي افزود: سوال ما از نمايندگان محترم مردم در مجلس شوراي اسلامي اين است که آن‌ها اکنون کجا هستند تا از نزديک شاهد اعتراض کارگران باشند، آيا صرف حرف‌زدن مشکلي را حل مي‌کند؟

"پليس، با تجمع كارگران برخورد كرد"

گزارش ايلنا از چهارمين روز تظاهرات كارگران لوله چدني اهواز:


مثل هر روز به چهار راه نادري رسيديم، جايي كه دفتر سهامدار عمده شركت واقع است، همه با هم از پرداخت نشدن مطالبات مي‌گفتيم؛ اما ماموران ما را محاصره كردند و با ما برخورد كردند؛ در نهايت عده‌اي بازداشت شدند.
بالاخره صبح امروز حوصله ماموران نيروي انتظامي از تجمع هرروزه كارگران لوله سازي اهواز سرآمد و تجمع آرام كارگران اين كارخانه به صحنه برخورد ماموران با آنها تبديل شد؛ در مقابل چشم مردم عادي، عده‌اي از كارگران بازداشت شدند و مابقي خود را به كارخانه رساندند.
چهار راه نادري شهر اهواز در يك هفته گذشته به محل تجمع هر روز كارگران لوله‌سازي اهواز تبديل شده بود، كارگراني كه در اعتراض به پرداخت نشدن 13 ماه مطالبات معوقه هر صبح به جاي آنكه به كارخانه بروند به اين چهار راه كه دفتر سهامدار عمده در واقع است مي‌آمدند و پس ازاينكه مي‌گفتند: ”يك سال حقوق كارگر، پرداخت بايد گردد” به كارخانه باز مي‌گشتند.
آنطور كه يزداني نايب‌رئيس شوراي اسلامي كارخانه لوله‌سازي اهواز مي‌گويد: تجمع امروز نيز گرچه پاياني متفاوت داشت اما مانند تجمع روزهاي گذشته ابتدا به آرامي آغاز شد؛ كارگردان شركت‌كننده مانند هميشه با پرهيز از ورود به مسائل سياسي خواسته‌هاي صنفي خود را مطرح كردند كه در راس آن پرداخت مطالبات معوقه بود.
اما تجمع امروز با روزهاي پيشين متفاوت بوده نيروي انتظامي كه تاكنون نسبت به تجمع‌هاي هر روزه اين كارگران واكنشي نشان نداده بود وارد جريان شد و با تجمع‌كنندگان برخورد كرد، برخوردي كه به گفته كارگران در آن با باتوم و گاز اشك‌آور نيز استفاده شد و در نهايت گروهي از تجمع‌كنندگان بازداشت شدند.
يزداني خود در تجمع امروز حضور نداشت اما از زبان حاضران ماجراي درگيري با نيروي انتظامي را اينطور روايت مي‌كند: مثل هر روز به چهار راه نادري رسيديم، جايي كه دفتر سهامدار عمده شركت واقع است، همه با هم از پرداخت نشدن مطالبات مي‌گفتيم؛ اما ماموران ما را محاصره كردند و با ما برخورد كردند، درگيري شروع شد؛در نهايت عده‌اي بازداشت شدند كه هنوز وضعيت و تعداد آنها مشخص نيست.
كارگران چه‌ مي‌گويند؟‌
لوله‌سازي اهواز 600 كارگر قراردادي و رسمي دارد كه در آن از ذوب كردن فلزات ضايعاتي، اوراق شده و اسقاطي لوله‌هاي چدني ساخته مي‌شود، اين كارخانه 7 سال پيش خصوصي‌سازي شد و به تدريج از آن به عنوان يكي از واحدهاي بحران‌زده كارگري در اخبار نامبرده شد.
آقايار حسيني، دبير اجرايي خانه كارگر كه در روزهاي گذشته چندين‌بار از تجمع اعتراضي كارگران اين كارخانه خبر داده بود، در دفاع از كارگران لوله‌سازي اهواز مي‌گويد: در 7 سال گذشته مديران و سهامداران حاصل كار كارگران را فروختند و به اعتبار آن چندين ميليارد وام گرفتند بدون آنكه نسبت به پرداخت مطالبات كارگران احساس مسووليت كنند.
يزداني نيز كه برابر قانون نماينده كارگران لوله‌سازي اهواز در شوراي اسلامي كار است؛ مي‌گويد: از زمان واگذاري تاكنون 7 سال مي‌گذرد و در اين سال‌ها سهام كارخانه چندين‌بار به صورت وكالتي به اشخاص مختلف واگذار شده است و به تبع آن سهامداران علاوه بر دستيابي به درآمد كارخانه، از وام بانكي نيز استفاده كرده‌اند؛ بدون آنكه نسبت به كارخانه و كارگران احساس مسووليت كنند.
به گفته اين فعال كارگري نتيجه اين اقدام نبود مواد اوليه، توقف توليد و انباشته شدن طلب كارگران و در نهايت به وجود آمدن وضع كنوني است.
وي افزود: تا پيش از تجمع‌هاي هفته گذشته كه به درگيري صبح امروز ختم شد، قرار بود وامي 5/7 ميليارد توماني به كارخانه پرداخت شود اما در همان ابتدا بابت بدهي‌هاي معوقه 5 ميليارد تومان از اين وام كسر شد و پرداخت 5/2 ميليارد تومان باقيمانده هم هرچند به تصويب رسيد اما هنوز پرداخت نشده است.
كارگران قرباني شده‌اند
اقتصاد ايران را بيمار مي‌نامند و هم از كارگر گرفته تا كارفرما و كارشناس وجود اين بيماري را حس كرده و قبول دارند.
بازخواني پرونده خانواده كارگراني كه در پي خصوصي‌سازي‌هاي خارج از چارچوب از هم پاشيده شد ثابت مي‌كند كه فساد اقتصادي، فقر مالي مي‌آورد و از اين فقر، فحشا درست مي‌شود.
پرونده خصوصي‌سازي لوله‌سازي اهواز و سرنوشت امروز كارگران آن شايد در نوع خود جزء تازه‌ترين‌ها محسوب شود.
يزداني، نماينده كارگران به نقل از شنيده‌هاي خود مي‌گويد: در سال 82 كه كارخانه واگذار شد ارزش آن‌را حدود 70 ميليارد تومان برآورد مي‌كردند، اما مي‌گويند فردي كه ابتدا سهام كارخانه را خريد و پس از مدتي آنرا واگذار كرد حتي يك ميليارد تومان هم بابت كارخانه هزينه نكرد.
به گفته يزداني براساس آمار 600 نفري كارگران لوله‌سازي اهواز، اين كارخانه حداقل نان يك خانواده 2400 نفري را در ازاي كار كارگران تامين مي‌كند اما از زمان واگذاري تاكنون و به ويژه در ماه‌هاي اخير اين نان‌زساني متوقف شده‌است.
در حالت عادي شايد سخن گفتن از مشكلات خانوادگي و آلوده شدن اعضاي يك خانواده به جرايم باشد، اما براي كساني كه 13 ماه حقوق نگرفته‌اند وضع تفاوت است، يزداني خيلي مختصر مي‌گويد: در اين 13 ماه خيلي از كارگران داروندار خود را فروختند؛ زير بار قرض رفتند تا شرافت خانواده خود را حفظ كنند اما در نهايت كم آوردند خانواده‌هايي از هم پاشيده شده و حتي برخي نيز دچار آسيب‌هاي اجتماعي گرفتار شدند.
در سال‌هاي گذشته نيروي انتظامي كه وظفيه برقراري نظم عمومي را دارد چندين بار با تجمع‌هاي كارگري برخورد كرده است، ماجراي كارگران شهر بابك در سال 82، ماجراي كارگران فرش البرز در سال 85، ماجراي كارگران لاستيك البرز در سال 86 و....
ممكن است گفته شود كه تمامي اين برخوردها در راستاي قانون و انجام وظيفه بوده‌است اما مي‌توان پرسيد كه مسوولان برقراري نظم عمومي چندبار با كساني كه با اهمال ويا بي‌تدبيري خود كارگران معترض را به خيابان‌ها كشانده‌اند برخورد كرده‌است؟

دستگيري 50 نفر در چهارمين روز تظاهرات كارگران لوله چدني اهواز

از مجموعه فعالان حقوق بشر:

با دخالت نیروهای انتظامی چهارمین روز اعتراضات کارگران لوله چدنی اهواز (دوشنبه صبح) به خشونت کشیده شد و تعداد زیادی نیز بازداشت شدند.

به گزارش واحد کارگری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، کارگران لوله چدنی اهواز در چهارمین روز اعتراضات خود در خصوص عدم پرداخت ده ماه حقوق خود اقدام به تجمع و راهپیمایی در چهارراه نادری و خیابانهای 30 متری و طالقانی اهواز کردند، نیروهای انتظامی که در طی روزهای قبل تنها نظاره گر این اعتراضات بودند در طی اعتراض روز جاری خواستار پایان یافتن اعتراضات و پراکنده شدن کارگران شدند.

با عدم قبول این خواسته نیروهای انتظامی از سوی کارگران معترض، این نیروها به جمعیت کارگران یورش برده و با این اقدام تجمع را به خشونت کشاندند، در این رابطه علاوه بر تعدادی از کارگران که زخمی شده اند، دست کم بازداشت 50 کارگر دیگر نیز گزارش شده است. از سرنوشت کارگران بازداشت شده اطلاعی در دست نیست.

از راديو فردا:
گزارش‌های رسیده از منابع کارگری در اهواز، حاکی از بازداشت دست‌کم۵۰ کارگر کارخانه لوله‌سازی توسط نیروهای انتظامی جمهوری اسلامی است.

این شمار از کارگران روز دوشنبه و به دنبال برگزاری راهپیمایی اعتراضی در خیابان نادری اهواز بازداشت شده‌اند.

کارگران کارخانه لوله چدنی اهواز که بین ۱۰ تا ۱۴ ماه حقوق و مزایای خود را دریافت نکرده‌اند، در یک هفته گذشته، چند بار در خیابان‌های اهواز دست به راهپیمایی زدند.

در راهپیمایی روز دوشنبه نیز حدود ۱۵۰ تن از ۷۰۰ کارگر این کارخانه، شرکت داشتند.

منابع رسمی ایران تاکنون بازداشت‌های روز دوشنبه در اهواز را تأیید یا تکذیب نکرده‌اند.

کسری علاوند، روزنامه‌نگار در اهواز، با تأیید بازداشت این شمار از کارگران کارخانه لوله‌سازی در این مورد به رادیو فردا گفت که در جریان راهپیمایی اعتراضی ، نیروی انتظامی با محاصره آنها، اقدام به ضرب و شتم برخی شرکت‌کنندگان در این راهپیمایی کرده است.

این روزنامه‌نگار مقیم اهواز، تداوم حضور کارگران معترض در مرکز اهواز و بسته شدن خیابان توسط کارگران معترض را دلیل اصلی این درگیری عنوان کرد و افزود که نیروی انتظامی که در روزهای قبل نیز در این زمینه به کارگران اخطار داده بود، به دلیل نادیده گرفته شدن این اخطارها از سویکاگران اقدام به بازداشت گسترده کارگران معترض کرد.

این روزنامه‌نگار همچنین از محل انتقال کارگران بازداشت شده ابراز بی‌اطلاعی کرد.

مشکل پرداخت نشدن حقوق و مزايا تنها محدود به کارگران کارخانه لوله سازی اهواز نمی‌شود و در هفته‌های اخير، گزارش‌هايی در مورد تجمع شماری از کارگران مخابرات راه دور در مقابل ساختمان استانداری فارس در شيراز و نیز کارگران کارخانه مهيامان اصفهان در مقابل ساختمان استانداری اصفهان انتشار يافته است.

۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه

گفتي كه باد مرده‌ ست...

گفتي كه:
------« - باد مرده ‌ست!
---------از جاي برنكنده يكي سقفِ رازپوش
---------بر آسيابِ خون،
---------نشكسته در به قلعه‌ي بي‌داد،
---------بر خاك نفكنيده يكي كاخ
---------------------------باژگون
---------مرده ‌ست باد!»
گفتي:
------« - بر تيزهاي كوه
---------با پيكرش، فرو شده در خون،
---------افسرده است باد!»
تو بارها و بارها
با زنده‌گي‌ت
---------شرم‌ساري
-----------------از مردگان كشيده‌اي.
--------------------------------(اين را من
همچون تبي
--------- - دُرُست
همچون تبي كه خون به رگ‌ام خشك مي‌كند -
---------------------احساس كرده‌ام.)
*
وقتي كه بي‌اميد و پريشان
------------------گفتي:
------« - باد مرده ‌ست!
------- - بر تيزهاي كوه
---------با پيكرش، فرو شده در خون،
---------افسرده است باد!» -
آنان كه سهمِ هواشان را
با دوستاق‌بان معاوضه كردند
در دخمه‌هاي تسمه و زرداب،
گفتند در جواب تو با كبرِ دردِشان:
------« - زنده ا‌ست باد!
---------تازَنده است باد!
---------توفانِ آخرين را
--------------------در كارگاهِ فكرتِ رعْدانديش
----------------------------------------ترسيم مي‌كند،
---------كبرِ كثيفِ كوهِ غلط را
-------------------------بر خاك افكنيدن
------------------------------------تعليم مي‌كند.»
(آنان
ايمانِ‌شان
------مِلاطي
-----------از خون و پاره‌سنگ و عقاب است.)
*
گفتند:
------« - باد زنده ست،
---------بيدارِ كارِ خويش
---------هشيارِ كارِ خويش!»
گفتي:
------« - نه! مُرده
----------------باد!
---------زخمي عظيم مهلك
----------------------از كوه خورده
--------------------------------باد!»
تو بارها و بارها
با زنده‌گي‌ت
--------شرم‌ساري
----------------از مرده‌گان كشيده‌اي،
اين را من
همچون تبي كه خون به رگ‌ام خشك مي‌كند
احساس كرده‌ام.

[ شاملو، هشت بهمن هزار و سيصد وپنجاه و سه، از دفتر شعر "دشنه در ديس". براي امين كه به سفر مي‌رود و اين شعر را دوست دارد.]

۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

بي‌خبري از احمد زيدآبادي

ادوارنیوز:
برای پنجمین هفته متوالی از ملاقات خانواده با دکتر احمد زیدآبادی دبیرکل سازمان دانش آموختگان ایران ممانعت به عمل آمد. مهدیه محمدی همسر احمد زیدآبادی، با اعلام این خبر که امروز (دوشنبه) نیز پس از مراجعه به زندان اوین موفق به ملاقات با همسر خود نشده است، گفت: "اکنون 35 روز است که در بی خبری مطلق از آقای زیدآبادی به سر می‌بریم و در این مدت حتی از تماس تلفنی برای ایشان هم دریغ کرده‌اند". همسر احمد زیدآبادی در ادامه با اعلام اعتراض خود به این عملکرد غیرقانونی مراجع قضایی و امنیتی گفت: "حق قانونی ملاقات در زندان اوین به یک ابزار شکنجه بدل شده است و از این طریق از سویی احد زیدآبادی و از سوی دیگر من و فرزندانم را آزار و اذیت می‌کنند". مهدیه محمدی با طرح این سوال که "درحالی که در آغاز پنجمین ماه بازداشت موقت آقای زیدآبادی هستیم چه دلیلی برای ممانعت از ملاقات ما وجود دارد" خواستار اجرای حق قانونی خود برای ملاقات با همسرش شد.

نيروي كار در صحنه؟ (2)

ادامه اين مكالمه را از كامنت‌ها به اين‌جا منتقل مي‌كنم.
شيخ شنگر:
متشکرم از توضیحات¬تون. اما فکر می¬کنم هنوز خطاهای مهمی در نوشته¬ی شما وجود داره که باز هم ممکنه باعث اشتباه در نتیجه گیری بشه. الف. این فرمایش شما که «در موقعيت استضعاف عقلانيت معمول آدمي، به ترس و احتياط بيش‌تري تن مي‌دهد» به دیده¬ی منت؛ اما آنچه من از حرف شما می¬فهمم اینه که «کم بودن پدیدارهای سیاسی در مناطق فقیرتر» شرط کافی برای این¬که ادعا کنیم «طبقه¬ی فرودست نقش فعالی در جنبش ندارند» نیست. بسیار خب، اما لزومن هم به این معنا نیست که این طبقات نقش فعالی در جنبش دارند. در واقع سکوت این طبقه می¬تونه به یکی از دو «علت ترس و احتیاط بیشتر» یا «کمرنگ بودن نقش¬شون در جنبش» باشه. البته قبول دارم تفکیک این شکلی درست نیست و علت واقعی ترکیبی از این دوست؛ اما احتمالن وزن یک علت سنگین¬تر و قابل ملاحظه¬تره و اشکال من مبنی بر این¬که «سکوت این طبقه بیشتر ناشی از کمرنگ بودن نقش¬شونه تا علت دیگه» با توضیحات شما برطرف نشده. متاسفانه در نبود نظر سنجی¬ها و آمارهای دقیق و معتبر، ما ناچاریم از روی مشاهدات اتفاقی میدانی – که ممکنه کاملن بی¬ربط به واقعیت موجود بوده و بر حسب اتفاق به تور ما خورده باشند- قضاوت کنیم. یکی از بستگان نزدیک من، خانواده¬ای چهار نفره هستند و در شهرک ولی¬عصر زندگی می¬کنن. پدر خانواده راننده تاکسی و مادر آرایشگره. دختر دیپلمه و عقد کرده و پسر دانشجوی دانشگاه آزاد شهرستان. این¬ها تو انتخابات دوره¬ی قبل به احمدی نژاد و این دوره به میر حسین رای دادن. اما نسبت به حوادث بعد از انتخابات یک¬جور بی¬تفاوتی دل¬سرد کننده داشتند، از این جنس که «ای بابا! اینا همه¬شون سر و ته یه کرباسن. کسی ازشون به فکر ملت نیست. طفلی جوونای مردم که خون¬شون به خاطر بازی¬های اینا پامال شد. فکر نون کن که خربزه آبه.» من به استناد چنین مشاهداتی و علی¬رغم توضیحات شما، هنوز نمی¬تونم حضور این طبقه رو پر رنگ و فعال در جنبش بدونم. ب. با این فرمایش شما موافقم که «افراد نيروي كار بايد چه به لحاظ اين كه افرادي مستقل هستند، و چه به لحاظ اين كه صاحبان منافع مشتركي هستند بتوانند در سياست و تصميم سهم داشته باشند.» اما سوال اینه که آیا کارگران ما به چنین بینش (یا به قول آقا، بصیرتی) رسیدند؟ به نظرم این ادعا بیش از این¬که حقیقت باشه، یک آرزوئه. در واقع امیدوارید با گسترده¬تر شدن این خود آگاهی و روی آوری کارگرها به نهادهای دموکراتیک، نقش¬شون در ساختن جامعه هم بیشتر بشه. متاسفانه باز هم باید بگم مشاهدات من چیز دیگه¬ای رو نشون می¬ده. به تبع کارم، هر ماه یکی دو بار با کارگران صنعتی سایتی در محیط کارشون برخورد دارم، و نشانی از رشد جوانه¬ی نوپای خودآگاهی درشون نمی¬بینم. احساسم اینه که این نیرو هم¬چنان «صرفن» دنبال آب و نونه که نتیجه¬ش چیزی جز باقی موندن در موقعیت استضعاف نیست. در برابر ظلم¬ها و تحقیرهای کارفرما خودش رو تنها و بی¬پناه می¬بینه و پشتیبانی ِ حتی نیم¬بند و ناقص یک «نهاد کارگری» ضعیف رو از خودش احساس نمی¬کنه. تمام نگرانیم اینه که با گذشت زمان و اثر گذاری بیشتر سیاست¬های فشل اقتصادی – صنعتی دولت روز به روز عده¬ی کارگرهایی که چند ماه چند ماه حقوق نمی¬گیرن یا از کار اخراج می¬شن بیشتر بشه و کارد به استخون¬شون برسه؛ ترسم از اینه که اون موقع این طبقه نه فقط سرنوشت خودشون، که سرنوشت دیگران رو هم بخوان به دست بگیرن. ج. مطرح کردن «وضعیت پیش رو به مثابه یک آزمون» به نظرم کمی شیطنت آمیزه :دی وگرنه خب واضحه که جنس مطالبات کسی که از اول (یعنی از وقتی یادش می¬آد) زیر خط فقر بوده با کسی از طبقه¬ی متوسط که به خاطر شرایط ناگوار شغلی - اقتصادی زیر خط فقر اومده فرق می¬کنه. اما از این قیاس چه نتیجه¬ای می¬شه گرفت؟ تمام حرف¬های من در مورد طبقه¬ی فرو دست ناظر به گروه اول بوده. وگرنه خودم و عیال هم تا همین پارسال اگه جفتی از کله سحر تا بوق سگ واسه یه لقمه نون سگ¬دو (به مفهوم واقعی کلمه) نمی¬زدیم زیر خط فقر بودیم!
من:
ممنون از توجهت.
به نظرم ضعف اصلي همان نبود ملاك يا نظرسنجي قابل اعتماد براي برآورد است و اين كه ما هر كدام احتمالاً با گرايش‌ها، ترس‌ها و آرزوهامان، مشاهدات‌مان را تعميم مي‌دهيم. از جنس اين قضاوت كه شما از آشناي شهرك ولي‌عصري‌ات نقل مي‌كني، من در آشناهاي بسيار ثروتمند و نيز متوسط هم ديده‌ام؛ حتي تندتر و تلخ‌تر.
در مورد اين كه چقدر آرزوپروري مي‌كنم و چقدر واقعا در بين كارگران اين خودآگاهي دارد شكل مي‌گيرد، بايد بگويم كه احتمال آروز پروري من اصلا منتفي نيست! به علاوه من هم اصلاً مدعي گسترده بودن رشد اين خودآگاهي نشده‌ام. چيزي كه مي‌گويم اين است كه ما با پديده‌اي مواجهيم، در هفت تپه، تهران، سنندج و... كه اگرچه مخدود و در قياس با كليت نيروي كار نادر است، اما همين هم به اين شكل نبوده و بود شده. منظورم اين است كه يك اتفاقي افتاده. حالا ممكن است واقعا اين اتفاق محدود بماند و ميان‌بر شود، يا گسترش پيدا كند؛ سرنوشت جنبش‌هاي بزرگ‌تر هم با همين الگو قابل توصيف است...
درباره اين كه نگاه به وضعيت پيش رو ناشي از نوعي بدجنسي است: نه به خدا! من واقعا اين پرسش برايم مطرح است و جواب مطمئني هم ندارم.
اما يك نكته ديگر هم اين كه فرض كه فشار آب و نان نيروي كار را به صحنه بياورد و فقط و فقط براي آب و نان؛ در اين صورت، دست كم تجربه تاريخي ترس شما را تاييد نمي‌كند.
در آخر هم اين كه اميدوارم دعاي شما كه بالاخره رسيديد بالاي خط، شامل حال ما هم بشود :-)

۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه

جهت ثبت در تاريخ: اعدام‌هاي شصت وهفت در خبرگزاري فارس

فارس امروز با علي اكبر اولياء (عضو فراكسيون خط امام) مصاحبه‌اي كرده كه او پاسخي به اين نوشته عطاء الله مهاجراني داده است. مهاجراني اعدام‌هاي 1367 را "جوان كشي" خوانده بود و از سكوت آن زمان خود و ديگران در برابر آن‌ها ابراز تاسف كرده بود - من هم البته نفهميدم چرا "جوان كشي" چون جواني نبود كه وجه مميزه كشتگان بود.

در هر حال نقل فارس از اولياء چنين است (تاكيدها از من است):
علي اكبر اولياء نماينده مردم يزد و صدوق و عضو كميسيون عمران مجلس شوراي اسلامي در گفت‌وگو با خبرنگار پارلماني خبرگزاري فارس با اشاره به اظهارات اخير برخي از افراد در خصوص وقايع سال 67 اظهار داشت: قطعاً اگر حكمي از سوي امام خميني(ره) صادر شده و يا تصميمي از سوي بنيانگذار انقلاب اسلامي گرفته شده بحث " جوان‌كشي " نبوده بلكه صحبت از افرادي است كه مجرم بودند و عليه امنيت ملي اقدام كرده‌‌اند.
وي در ادامه گفتگوي خود با فارس منافقان سال 67 را كه به دستور امام‌خميني(ره) اعدام شدند محارب خواند و گفت كه بنده تعبير برخي از افراد را كه از لفظ " جوان كشي " براي اين مسئله استفاده نموده‌اند، اشتباه مي‌دانم و با اين لفظ كاملاً مخالفم چرا كه اين عنوان، عنوان درستي نيست.
اين عضو كميسيون عمران مجلس شوراي اسلامي بر همين اساس اضافه كرد: اين گونه نبوده كه فردي در خيابان راه برود و او را دستگير كنند و براي وي حكم اعدام صادر كنند.
وي در اين خصوص به خبرنگار فارس گفت كه قطعاً اين افراد كساني بودند كه مرتكب جرمي شده بودند و در ارتباط با اقدامات مجرمانه خود محكوم شده‌اند و اين افراد كساني نبودند كه بدون تقصير در زندان باشند بلكه مجرم بودند.
اولياء همچنين تصريح كرد كه بنده لفظ " جوان‌كشي " در ارتباط با اين مسئله را كاملاً نادرست مي‌دانم و قبول ندارم و نام اين اقدام " جوان‌كشي " نبود، بلكه اجراي حكم محكوميت آنها بوده است و بنده به هيچ وجه اين لفظ را قبول ندارم.
نماينده يزد و صدوق در پايان ابراز داشت: اين افراد قطعاً مجرماني بودند كه دستور محكوميت آنها در ارتباط با جرمشان صادر شده بود.
چيزي ندارم كه اضافه كنم...

۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

نيروي كار در صحنه؟

[اين نوشته كه با تاخير مي‌نويسم، ادامه مكالمه‌اي است كه در اين‌جا با شيخ شنگر آغاز شد. ببخشيد كه طولاني است.]

قرار است درباره چند ادعا توضيح بدهم: يكي اين كه جنبش خصلت فراطبقاتي دارد (و اين به گفته شيخ شنگر به صرف "حضور" افرادي از طبقات مختلف ثابت نمي‌شود)؛ دوم اين كه چرا حضور نيروي كار در صحنه سياست، به‌طور مشخص در جنبش، نبايد مايه نگراني طبقه متوسط باشد. اين دومي البته صورت بندي‌اي است كه سعي كردم از حرف شيخ بكنم؛ خودم ترجيح مي‌دهم مسئله را كلاً به صورت ديگري ببينم.

يك - فراطبقاتي بودن: اين درست نيست كه طبقات پايين در جنبش صرفاً حضور فيزيكي دارند، فعالان جدي‌اي هم در ميان آن‌ها ديده مي‌شوند. هر چند شايد كم‌تر باشند يا كم‌تر به چشم بيايند، اما بايد آن‌ها را جدي گرفت. اما اين كه در مناطقي از شهر كلاً مظاهر جنبش كم‌تر به چشم مي‌آيد، صرفاً به اين معني نيست كه در چنين مناطقي گرايش به جنبش كم‌تر است. اين مشاهده از قضا اشاره به واقعيت مهم‌تري مي‌كند كه حتماً بايد در تحليل لحاظش كرد.

وقتي از مناطق فقيرتر شهر حرف مي‌زنيم، فقط از جايي صحبت نمي‌كنيم كه امكانات كم‌تر است و فقز چهره نماياني دارد، بلكه دقيقاً از مناطقي حرف مي‌زنيم كه قوه قهريه هم هم‌واره عيان‌تر و ملموس‌تر بوده. لازم نيست براي تذكر اين نكته به وقايع دهه‌ي 1370 در اسلام‌شهر برگرديم و به ياد آوريم كه اتفاقي كه در آن‌جا افتاد و تجربه مردم آن منطقه براي هيچ كدام ديگر از محلات تهران نظير ندارد؛ بلكه كافي است به پيش زمينه و رخداد طرح موسوم به مبارزه با اراذل و اوباش رجوع كنيم.

حتي پيش از اين هم تجربه‌اي كه جوان و نوجوان معمول جنوب شهري از مواجهه با پليس دارد، با تجربه هم‌سن و سال‌هايش در مناطق مرفه‌تر متفاوت و عميق‌تر است. مسئله فقط تفاوت در "درك" حضور قوه قهريه نيست؛ مسئله حضور واقعي قوه قهريه و سويه خاصي از "قانون" است كه در اين مناطق بيش‌تر خودنمايي كرده و مي‌كند.

برداشت نادرستي از واكنش‌هاي طبقات فرودست وجود دارد كه شايد نوعي قرائت كج از ماركس و (ديگران) هم در بين بعضي روشنفكران به آن دامن زده است، و آن فرض يا توقع نوعي تهور و بي‌باكي در "برخورد"هاي طبقه فرودست‌تر است. مسئله اين است كه عقلانيت آدمي هميشه خود را با شرايطي كه در آن است وفق مي‌دهد. وقتي در موضع فقر و استضعاف قرار مي‌گيرد، وقتي از نظر اطلاعات و امكان صيانت نفس موقعيت بدتري دارد، بر اساس همين محدوديت‌ها كار مي‌كند. در موقعيت استضعاف عقلانيت معمول ادمي، به ترس و احتياط بيش‌تري تن مي‌دهد. (هزينه و عواقب يك باتوم ساده اگر بر سر آدمي با درآمد 700 هزار تومان در ماه بخورد، با اين كه بر سر كسي با درآمد 250 هزار تومان بخورد، فرق مي‌كند. به‌علاوه وقتي درآمدتان 250 هزار تومان در ماه باشد و 12 ساعت در روز هم برايش كار كنيد، كلاً دست‌تان از خيلي امكانات و اطلاعات كه مي‌تواند به صيانت نفس‌تان كمك كند كوتاه است.)

همه ما احتمالاً آسيب ديدگاني را از انواع مختلف در حوادث اخير مي‌شناسيم. در بين كساني كه من ديده‌ام و شنيده‌ام، دقيقاً كساني كه به طبقات مستضعف تعلق داشته‌اند، بدترين وضع را پيدا كرده‌اند؛ از نظر مالي، از نظر امكان پي‌گيري، از نظر عواقب در محل كار يا تحصيل...

منظورم اين است كه وقتي مي‌گوييم در منطقه فقيرتر، نوعي از پديدارهاي سياسي كم‌تر است، بايد يادمان باشد كه صرفاً نمي‌توان وجود يا عدم اين پديدارها را "ايدئولوژيك" تفسير كرد. وضعيت عيني و تجربه زندگي و معنايي كه از سياست در گوشت و استخوان مردم مناطق فقير نشين نضج گرفته، و تجربه‌اي كه از قوه قهريه دارند را هم بايد در نظر گرفت. اصولاً مستضعف بودن يعني در معرض سركوب بيش‌تر و موثرتري قرار داشتن.

اما از همه اين‌ها گذشته، حتي اگر نقش فعال طبقه فرودست هم به هر دليل كم‌تر باشد، شعارهاي جنبش، از ابتدا تا الان شعارهاي فراطبقاتي بوده؛ خواست موثر بودن راي يا خواست نفي استبداد به هيچ طبقه خاصي تعلق ندارند.

دو - نيروي كار در صحنه: وقتي از نيروي كار، در شرايط فعلي، به‌عنوان فقير، مستضعف، و امثال اين ياد مي‌كنيم، وقتي اين حقيقت را مي‌بينيم كه ضروري‌ترين خواست نيروي كار، خواستِ همان ضروري‌ترين‌هاي حياتي‌اش شده است، و ابراز نگراني مي‌كنيم كه نيرويي كه در پي ضروريات حياتي بيايد، مبادا وراي آب و نان نبيند و خواست "دموكراتيك" نداشته باشد، يك حقيقت مهم را فراموش مي‌كنيم. حقيقتي كه مهم‌ترين عنصر هر اقتصاد سياسي‌اي است.

نيروي كار اگرچه فقير است و به استضعاف كشيده شده، اما در اصل توليد كننده همه ارزش مادي و معنوي جامعه است. هر كالا و هر خدماتي كه استفاده مي‌كنيم حاصل كار نيروي كار است، و محروميت نيروي كار از زندگي خوب در واقع محروميت او از حاصل زندگي خودش است كه بقيه بيش‌تر از آن استفاده مي‌كنند.

اين كه مي‌گوييم نيروي كار نبايد صرفاً به دنبال آب و نان باشد، به اين معني نيست كه اصولاً نبايد به دنبال آب و نان باشد؛ به اين معني نيست كه در درجه اول نبايد به دنبال ضرورت‌هاي حياتي‌اش باشد؛ به اين معني‌ست كه اكتفا به اين‌ها، به معني باقي ماندن نيروي كار در همين موقعيت استضعاف است.

مسئله نيروي كار، استضعاف و آب و نان هست، اما نيروي كاري كه خود مولد ارزش است از آن رو دچار اين استضعاف است كه عملاً در ساختن تصميم سياسي - اجتماعي سهمي ندارد. مسئله اين است كه سرنوشت بخش مولد جامعه، به دست ديگران افتاده. سرنوشت نيروي كار در دست ديگران است و ديگران هم‌واره با تعيين سهم بيش‌تر يا كم‌تر، با "مديريت" زمان و نان نيروي كار، سعي مي‌كنند حضور سياسي اين نيرو را به نفع خود "اداره" كنند.

به همين دليل، اكتفاي نيروي كار به گرفتن سهم آب و نان، و نه گرفتن سهم در تصميم، باعث مي‌شود كه حتي اگر سهمي از آب و نان و بهداشت بگيرد، باز در انتها در حاشيه و وابسته به تصميم ديگران بماند. دموكراسي اگر قرار است دموكراسي باشد بايد نيروي كار در آن حضور سياسي داشته باشد. افراد نيروي كار بايد چه به لحاظ اين كه افرادي مستقل هستند، و چه به لحاظ اين كه صاحبان منافع مشتركي هستند بتوانند در سياست و تصميم سهم داشته باشند، و نه اين كه هم‌واره به نهايت چيزي كه چشم بدوزند، امكان "دفاع" از خود باشد - كه همين هم را هم اغلب ندارند.

اين كه چنين اتفاقي بيفتد، باز اساساً بسته به تصميم و خودآگاهي نيروي كار است. اين خودآگاهي چيزي است كه دارد شكل مي‌گيرد. از هفت تپه خوزستان تا سنندج و تهران و اراك، كارگران رفته رفته دريافته‌اند كه هيچ كس جز خودشان نمي‌تواند سرنوشت‌شان را تغيير دهد. وقتي اين خودآگاهي كه با بيش‌ترين هزينه‌ها دارد به دست مي‌آيد گسترده‌تر شود، وقتي كارگران بيش‌تر و بيش‌تر به نهادهاي كارگري خودبنياد و دموكراتيك روي آورند، مي‌توان اميد داشت كه بتوانند بيش‌تر در تعيين سرنوشت خودشان، و در ساختن جامعه‌اي واقعاً دموكراتيك نقش داشته باشند.

سه - وضعيت پيش رو هم‌چون يك آزمون: شايد اشاره به وضعيت ملموسي كه در آن قرار گرفته‌ايم كمكي به استدلال بالا بكند. همان‌طور كه مي‌دانيد، هفته گذشته مراحل تصويب لايحه حذف سوبسيدها (لايحه هدفمند كردن يارانه‌ها) آغاز شد. با نهايي شدن اين لايحه، دولت مي‌تواند سوبسيد انواع سوخت، آب مصرفي، نان، برق، و ... را قطع كند و در عوض مبلغي را به بخشي از مردم پرداخت كند.

با وجود اين كه از "پنج‌ساله بودن طرح صحبت شده، اما هيچ زمان‌بندي مشخصي براي مراحل قطع سوبسيدها وجود ندارد. همين الان خيلي‌ها از اين صحبت مي‌كنند كه بهتر است لايحه هر چه زودتر اجرايي شود. در نبود زمان‌بندي مشخص، دولت بر حسب امكانات و خواست‌هايش سوبسيدهاي مختلف را قطع خواهد كرد. مي‌توان پيش‌بيني كرد كه با توجه به كسر بودجه و تمايل دولت به داشتن منابع مالي بيش‌تر، حجم قابل توجهي از سوبسيدها در آينده نزديك قطع شوند.

يك پيش‌بيني‌ رايج، افزايش شديد قيمت‌ها در پي قطع سوبسيدهاست. به نظر نمي‌رسد پولي كه قرار است در ازاي قطع اين سوبسيدها به بعضي دهك‌ها داده شود حتي در صورتي كه طبق وعده پرداخت شوند، كفايت مقابله با افزايش قيمت‌ها را بكند - و فقط خدا مي‌داند كه اين پول چطور و به دست چه كساني خواهد رسيد. يك معني مشخص قطع سوبسيدها بدتر شدن وضع كساني است كه همين الان هم وضع‌شان بد است. يك معناي ديگرش، كه اين‌جا با آن كار دارم، سقوط بخش قابل توجهي از طبقه فعلاً متوسط، به پايين خط "متوسط" بودن است.

يعني قدرت خريد و دسترسي‌ بخشي از جامعه كه عموماً حقوق بگير است يا به هر حال درآمد ثابتي دارد به نيازهاي اصلي‌اش به شدت كاهش خواهد يافت. اين بخش از جامعه هم مجبور خواهد شد براي تامين نيازهايي كم‌تر از آن‌كه همين الان به دست مي‌آورد زمان بيش‌تري صرف كند و در كل زمان زيستن و كيفيت رندگي‌اش به شدت كاهش خواهد يافت.

حالا موقعيت همين طبقه كه در "آينده نزديك" ممكن است سقوط كند را در نظر بگيريد. قسمتي از اين افراد همين الان مطالبات دموكراتيك دارند. اين گروه وقتي به اين وضع دچار شوند چه خواهند كرد و چه خواهند خواست؟ بگذاريد سوال را طور ديگري مطرح كنم؛ توقع داريد چه بخواهند و چه كنند؟

۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه

يك ميليارد گرسنه در جهان (+ پي‌نوشت)

دويچه‌وله:
طبق تخمین سازمان تغذیه جهانی وابسته به سازمان ملل (فائو) بیش از یک میلیارد نفر در جهان از گرسنگی رنج می‌برند. سوای عوامل طبیعی، تصمیمات نادرست سیاسی، اقتصادی و هنجارهای توسعه نیافته اجتماعی در گسترش گرسنگی دخیل هستند.

تا سال ۲۰۵۰ جمعیت کره زمین به ۹ میلیارد نفر خواهد رسید. ۹۷ درصد این جمعیت در کشورهای جهان سوم و توسعه نیافته متولد خواهد شد که امروز از گرسنگی در رنج هستند.

کره زمین، بر خلاف تصور بارور است و می‌تواند غذای جمعیت بیشتری را نیز تامین کند. ۲۰ سال پیش سازمان تغذیه جهانی (فائو) اعلام کرد که مشکل گرسنگی ناشی از کمبود مواد غذائی نیست، بلکه ناشی از نبود خواست سیاسی برای مقابله با گرسنگی است.

تقریبا نیمی از مردم جهان با کمتر از ۲ دلار در روز زندگی می‌کنند. یک پنجم اهالی کره زمین حتی یک دلار هم در روز در اختیار ندارند. این‌ها انسان‌هائی هستند که شب با شکم گرسنه می‌خوابند و از سوء تغذیه در رنج هستند.

در همه کشورهائی که دولت‌هایشان با موفقیت محل شغل و تامین درآمد برای مردم ایجاد می‌کنند، از میزان گرسنگی کاسته شده است. اما زیمبابوه و برمه که زمانی صادر کننده مواد غذائی بودند، اکنون نمونه بارز اتخاذ تصمیم نادرست سیاسی دیکتاتورهای حاکم هستند. مردم این کشورها به کمک‌های غذائی جامعه جهانی وابسته‌اند.

افزون بر این، گرانی مواد غذائی در بازارهای جهانی در سال‌های ۲۰۰۷ و ۲۰۰۸ بر تعداد گرسنگان جهان افزود. هنوز چندی از کاهش قیمت مواد غذائی نگذشته بود که بحران اقتصادی و رکود به جهان سوم نیز رسید. این بحران برای بسیاری از این کشورها به معنی از دست رفتن بازار صادرات بود.

و سوم اینکه با تغییرات اقلیمی و خشکسالی ناشی از آن که ساخته دست بشر هستند، بخش اعظمی از پیشرفت‌های حاصل شده در مبارزه علیه گرسنگی، بخصوص در چین و هند، از دست رفتند.
پي‌نوشت: به نظرم آمار اين يكي گزارش همين سايت تناقض جدي با آمار بالا دارد:
بر اساس تعریف سازمان ملل متحد‌، هر کس درآمدی کمتر از ۱،۲۵ دلار در روز داشته باشد زیر خط فقر مطلق، قرار می‌گیرد. خبر خوش اینجاست که بر اساس آمار موسسه جهانی تحقیقاتی دیده‌بان جهان ‎ Worldwatchدر سال گذشته، تنها ۶ دهم درصد از جمعیت جهان زیر خط فقر مطلق قرار داشتند. اما بعد منفی قضیه اینجاست که لازم نیست سر از حساب‌وکتاب ریاضی درآورید تا متوجه شوید که هیچ ‌اقدام موثری برای مبارزه با فقر در جهان، نمی‌شود.

استمداد محبت محمودي، زني محکوم به اعدام

استمداد یک زن محکوم به اعدام
پس کجایند مدافعان حقوق بشر؟

• پس از تحمل ۹ سال زندان، حکم قطعی اعدام محبت محمودی توسط دیوان عالی تایید گردیده است ...


اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه ۲۲ مهر ۱٣٨٨ - ۱۴ اکتبر ۲۰۰۹


محبت محمودی که پس از تحمل 9 سال زندان سرانجام حکم قطعی اعدامش توسط دیوان عالی تایید گردیده است با ارسال نامه ای به دبیرخانه سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان خواستار کمک مردم ایران به خود و خانواده اش شد.
محبت محمودی از سال 1379 به جرم قتل مردی که قصد تجاوز به وی را داشت در زندان مرکزی ارومیه دوران محکومیت خود را می گذراند.
این زن متاهل پس از تحمل 9 سال زندان سرانجام توسط دادگاه ارومیه در آستانه ی اعدام قرار گرفت که حکم قطعی اعدام او توسط دیوان عالی نیز تایید گردید. تایید حکم اعدام نامبرده توسط دیوان عالی در 20 تیر ماه سالجاری در زندان ارومیه به وی ابلاغ گردید که با دستور قوه ی قضائیه به اجرا در خواهد آمد.
آنگونه که در خبرها آمده است تا کنون هر دو همسر مرد مقتول مخالف اعدام محبت هستند اما برادر مقتول خواهان اجرای حکم اعدام محبت محمودی است.
وی با ارسال نامه ای به دبیرخانه سازمان دفاع از حقوق بشر کردستان و ضمن اشاره به آنچه که در طی این سالها بر او رفته است از مردم ایران تقاضای کمک نمود.

متن کامل نامه ی محبت محمودی بدین شرح است:
اینجانب محبت محمودی فرزند اسماعیل که به جرم قتل، پس از تحمل 9 سال حبس در زندان مرکزی ارومیه، به قصاص محکوم شده ام در خانواده ای با ایمان و مذهبی در روستای صورمان (منطقه ای در سرو) به دنیا آمدم. پدر و مادرم کشاورز بودند. سالهای ابتدایی زندگی ام را در کنار خانواده ام سپری نمودم اما چند سال بعد با وجود اینکه پدرم در قید حیات بود، اختیار و سرپرستی همه ی ما را به عهده ی برادرم که از بقیه مان بزرگتر بود گذاشتند. برادری که هم خونی را اصلا در خود احساس نمی کرد. او بی رحمانه و زورگویانه هر چیزی را دستور می داد و به ما تحمیل می کرد. کسی هم در خانواده جرات اعتراض کردن به وی را نداشت. تا اینکه در سن 12 سالگی مرا به عقد پسردایی ام در آورد. در خانواده ی همسرم به دلیل عدم سازگاری نامادری شان و مساعد نبودن وضعیت مالی شان همیشه مشاجره و بحث و جدل بود. محصول ازدواج من و همسرم پنج فرزند پسر بود. زمانیکه پسر بزرگم به سن 16 سالگی رسید تصمیم گرفتم که برایش تشکیل خانواده بدهم. آن زمان پسران دیگرم هنوز در دوره ی ابتدایی تحصیل می کردند. مدتی بعد از ازدواج پسرم، سر و کله ی یک مرد مزاحم در همسایگی ما پیدا شد. پسر و عروسم از مزاحمت های آن مرد هیچ اطلاعی نداشتند. من هم چیزی به آنها بروز ندادم. تلاش زیادی کردم تا با رفتاری انسانی به او بفهمانم که دست از مزاحمت بردارد اما فایده ای نداشت. روزی در منزل ما را زد. یکی از پسرهایم که هشت سال بیشتر نداشت در را برایش باز کرد. او به سرعت وارد خانه شد و با یک چاقوی دو سر مشکی به سمت من حمله ور شد. صدای فریادهای مرا کسی نمی شنید. او می گفت هر کاری که دلش بخواهد می تواند انجام دهد و هیچ کس هم نمی تواند علیه او اقدامی نماید. با چاقو ضرباتی را به سر، گوش و دستانم زد که هنوز آثار آن بر روی بدن من باقی است. لذا برای حفظ آبرویم و ترساندن او اسلحه ای را که در خانه داشتیم برداشتم و به سمت او گرفتم اما ناگهان گلوله شلیک شد و به سرش اصابت نمود و بر زمین افتاد. نفهمیدم چه بر سرش آمده. با سرعت خودم را به منزل برادر همسرم رساندم و جریان را به آنها اطلاع دادم. در همین حین برادرم نیز به آنجا آمد. او گفت که جریان را فهمیده است، به آگاهی رفته و کارهایم را درست کرده است. برادرم به من اطمینان داد که بیشتر از سه ماه در زندان نخواهم ماند. همان برادر ظالمی که سیاه بختم کرد با دروغ و نیرنگ مرا به آگاهی برد. در آگاهی بدون هیچ سوال و بازجویی ای مرا روانه ی زندان کردند.
خانواده ی مقتول، قاچاقچی و ثروتمند بودند. آنها با.... آگاهی و چند نفر به عنوان شاهد ماجرا، سیر پرونده را به نفع خود تغییر دادند. در صورتیکه هنگام حادثه این شاهدها اصلا آنجا حضور نداشتند و برای خود بنده نیز کاملا ناشناخته بودند.
امسال نزدیک 9 سال است که از این جریان می گذرد و من حبسم را تحمل می نمایم. سختی من فقط تحمل زندان نیست. از یک طرف آبرویی برای من باقی نمانده است. از طرف دیگر زندگی و سرنوشت فرزندانم بی هیچ دلیلی تباه شده است. آنها به خاطر شرایط و موقعیت من از تحصیلشان عقب افتاده اند. از دیگر سو تمام فامیل های خودم و همسرم نیز از ما روی گردانده اند و پشت مرا خالی کرده اند. آنها اصلا دنبال کارهای من نیستند. بنده بدون خرجی و ملاقات، زندان را تحمل می کنم. البته گهگاهی فرزندانم و همسرم به ملاقاتم می آیند و پول کارگری خودشان را که با هزار بدبختی به دست می آورند به من می دهند. زمانیکه به چهره ی آنها نگاه می کنم به خاطر شرایطی که در آن به سر می برند و به خاطر سرنوشتشان به شدت دچار عذاب وجدان می شوم اما می دانم چاره ای جز تحمل ندارم. در زندان مبتلا به بیماریهایی همچون سینوزیت، میگرن، آسم و ناراحتی شدید قلبی شده ام. به هیچ کدام از مشکلاتم در زندان رسیدگی نمی شود. از طرفی خوشحال هستم چون در اینجا با سواد کمی که دارم موفق به نزدیکی با خدا، خواندن قرآن کریم و ختم آن شده ام. بافتنی از سرگرمی های من در زندان است که البته منبع درآمدی برای بنده نیز محسوب می شود که بخشی از هزینه هایم را در زندان از این طریق تامین می نمایم.
انسانهای بدبخت و زجر کشیده ی زیادی مثل من در زندان هستند اما کسی نیست که صدایمان را بشنود. مجبوریم فقط تحمل کنیم چون کار دیگری از دست ما بر نمی آید. اینجا از عدالت هیچ خبری نیست. مدت نه سال است که در زندان وضعم اینگونه است. بعد از سالها بلاتکلیف بودن بالاخره حکم قصاص برای بنده صادر شد. این حکم مورد تایید و موافقت مقامات در تهران قرار گرفت اما پس از اعتراض، حکم قصاص را رد و دستور دادگاهی مجدد صادر نمودند. این دادگاه آخر، متاسفانه همان حکم قصاص را صادر نمود. البته فعلا حکمی به دست من نرسیده است. حتی هنگام حضور در دادگاه، قاضی اصلا از من سوالی نمی پرسید. تنها حرف او این بود که چرا قتل عمد انجام دادی؟! مگر نمی دانستی که حکمش اعدام است؟ قاضی اصلا به من مجال صحبت کردن نمی داد. آنجا فقط شاکیان پرونده اجازه ی حرف زدن داشتند. آنها هم با سر و صدا و توهین و بی احترامی توجه همه را به جلسه دادگاه جلب می کردند. هرکس هم که در جلسه دادگاه حضور پیدا می کرد تنها می دانست که من مرتکب قتل شده ام اما هیچ وقت متوجه چرایی و علت این قتل نمی شد چون به من اجازه ی حرف زدن داده نمی شد. دفاع از ناموس و حیثیت برای دادگاه کمترین اهمیتی نداشت.
در سال 88 (سالجاری)، دادستان محترم استان آذربایجان غربی اعلام کردند که با قرار وثیقه ی یکصد میلیون تومانی می توانم آزاد شوم. امیدوار بودم که بدینوسیله بتوانم کمی از عذاب و سختی بیرون بیایم و تا مدتی در کنار فرزندان و همسرم باشم. فرزندام با قرض و پول کارگری بالاخره مبلغ سه میلیون تومان تهیه کردند که برای کرایه ی سند و گرو گذاشتن آن در اختیار صاحبش قرار بدهیم. متاسفانه صاحب سند تمام سه میلیون تومان را با کلاهبرداری بالا کشید. دادستان نیز با تهیه ی سند دیگری به وعده ی خود عمل نکرد.
بعد از فوت پدر و مادرم از برادرم خواستم که سهم الارث مرا بدهد تا بتوانم با استفاده از آن هزینه های خود را در زندان تامین نمایم و هم بدهی کسانی را که خانواده ام از آنها پول بابت کرایه ی سند قرض کرده بودند را بدهم. برادرم به من که یک زندانی هستم رحم نکرد. او حق مرا پایمال کرد و هیچ وقت سهم مرا از ارثیه ی پدری نداد. با این اوصاف نمی دانم از دیگران چه انتظاری می توانم داشته باشم.
من در حال حاضر تنها به فکر خودم نیستم. نگران سرنوشت و آینده ی مبهم فرزندانم هستم. نمی دانم تمام این سالها را چگونه بدون مادر زیسته اند و از این پس چه خواهند کرد؟ چرا و چگونه باید چنین بی عدالتی ای را تحمل نمایم؟ چرا هیچ صدایی از کسی بلند نمی شود؟ پس کجایند مدافعان حقوق بشر؟ چه شد آن همه سر و صدا و فریاد در دفاع از حقوق بشر؟ مگر گناه من چیزی غیر از دفاع از ناموس و حیثیت خویش است؟ چرا باید با این گناه غیر عمد و... برای من حکم قصاص صادر شود؟ چرا وجدانهای خوابیده ی این ملت بیدار نمی شوند؟ چرا کسی کمترین ترحم و دلسوزی در حق من و فرزندانم نمی کند؟ منتظر نشسته اند که ید بیضاء از کدامین آستین بیرون بیاید؟ چرا عدالت اینگونه دور از دسترس شده است؟
در پایان از مردم ایران، مدافعان حقوق بشر و وجدانهای بیدار تقاضا می کنم که اگر کسی قصد کمک به من و خانواده ام را دارد می تواند از طریق آدرس و یا شماره های زیر با خانواده ام در ارتباط باشد.

آدرس: ارومیه – فلکه آبیاری – روبروی آتش نشانی – خیابان مصطفی زاده – دیزج سیاوش – کوچه 14 – ته کوچه، سمت راست – بن بست اول – پلاک 242 – منزل حیدر جلیلی

شماره تلفن: 3451983- 0441
شماره همراه: ( 09144482612 ) و ( 09149394753)
بنده نیز در زندان مرکزی ارومیه در بند نسوان با نام محبت محمودی فرزند اسماعیل محبوس می باشم.

داستان محبت محمودي

ديروز دوستي درباره اعدام بهنود شجاعي مي‌گفت. از اين مي‌گفت كه شايد راه درستي براي گرفتن رضايت طي نمي‌شود و اين واقعه تلخ مي‌تواند چيزهايي را در اين مورد نشان دهد. قرار شد اگر بتواند چيزي بنويسد.

امروز در سايت اخبار روز، نامه‌اي از زني به نام محبت محمودي خواندم كه در زندان اروميه 9 سال حبس كشيده و اكنون در انتظار اعدام است. محبت محمودي شرح مي‌دهد كه قصد دفاع در مقابل متعرضي را داشته كه با سلاح سرد به خانه‌اش وارد شده و سابقه آزار دادن او را هم داشته است. طبعاً من نمي‌توانم درباره درستي تمام مدعيات او قضاوتي بكنم، اما شرحي كه از زندگي سخت و پر خشونتش مي‌دهد، شرحي كه از استضعافي كه در همه عمر دچارش بوده، متاسفانه بسيار باور كردني است.

اگر ماجراي قتل و پس از آن صدور حكم اعدام برايش هم همان‌گونه باشد كه در نامه آورده، آن وقت داستان محبت محمودي نيز يك گواه تلخ ديگر است بر اين‌كه چگونه فقيرترين و بي‌پناه‌ترين لاي چرخ دهنده‌ها له مي‌شوند.

محبت محمودي كه حكم اعدامش در دادگاه تجديد نظر هم تاييد شده مي‌پرسد "كجايند مدافعان حقوق بشر؟" طبيعي است كه محبت محمودي كه 9 سال است در زندان است و زير سخت‌ترين فشارهاي ناشي از انتظار براي اعدام و دوري از فرزندان، نداند كه مدافعان حقوق بشر و وكيلاني كه پرونده‌هاي امثال او را پي‌مي‌گيرند چه اندكند و چقدر خودشان تحت فشار.

نكته دردناك اما اين‌جاست كه حتي محبت محمودي هم در آخر به همين مدافعان حقوق بشر كه نمي‌شناسد نامه نوشته است؛ يعني كه در كل سيستم، كسي حرف او را نشنيده و راهي براي پي‌گيري دردهاي مستضعفاني چون او نبوده است.

راستي چند محبت محمودي در زندان‌ها هستند؟ چند تا زير حكم اعدام؟ چند تا بي‌دفاع؟ زندگي چند زن و مرد از روي فقر و استضعاف اطرافيان و بي‌خبري و كوتاه دستي خويشان در معرض نابودي بوده و هست؟

نامه محبت محمودي را در اين‌جا هم گذاشته‌ام چون اخبار روز فيلتر است.

۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

قطعاتي از يك درام ناتمام

تصوير بالا پشت جلد سي دي موسيقي‌ايست به نام قطعاتي از يك درام ناتمام. طبعاً شنيدنش را توصيه مي‌كنم؛ من دوست داشتم اميدوارم شما هم دوست داشته باشيد. سازندگان اين موسيقي، برادران بابادي، هم موسيقي‌شان را براي دانلود آزاد گذاشته‌اند، و هم درباره لزوم اين آزاد بودن هم نوشته‌اند.

پايين اين صفحه مي‌توانيد لينك‌هاي دلنلود را ببينيد.

مامور ام آي فايو

گفتم شايد بعضي‌تان هنوز اين را نخوانده باشيد ولي از خواندنش مثل من مشعوف شويد: اسنادي كه به‌تازگي مورد بررسي قرار گرفته نشان مي‌دهد كه بنيتو موسوليني از 1917 در استخدام MI5 بوده است.

با عرض تبريك به همه فاشيست‌هاي دنيا، كه ظاهراً در همين فاشيست بودن هم اصالت ندارند، و چه ناله‌ها كه بر سر از دست رفتن اصالت‌ها سر داده بودند.

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه

...

با سوز شعر ابتهاج را مي‌خواند:
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد
ز هر خونِ دلی، سروی قد افراشت
به هر سروی، تذروی نغمه برداشت

۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

سه حكم اعدام

مدير روابط عمومي دادگستري استان تهران گفت:‌ سه نفر از متهمان حوادث بعد از انتخابات به اعدام محكوم شدند. بشيري راد در گفت‌وگو با خبرنگار حقوقي ايسنا، اظهار كرد: (م. ز) و (الف. پ) به اتهام ارتباط با انجمن پادشاهي ايران و (ن . ع) به اتهام ارتباط با منافقين محكوم به اعدام شده‌اند، اين احكام غير قطعي بوده و قابل تجديدنظرخواهي در ديوان عالي كشور است. وي در ادامه گفت: احكام صادره برابر مقررات قانوني به وكلاي محكوم عليهم ابلاغ شده تا در صورت اعتراض تشريفات قانوني مربوطه را طي كنند. بشيري راد افزود: لوايح اعتراضي 18 نفر از متهمان اغتشاشات اخير كه منجر به محكوميت آنها شده، واصل شده است و به زودي به دادگاه تجديدنظر استان تهران ارسال مي‌شود.

۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

واكنش عفو بين الملل به احتمال صدور حكم اعدام براي علي‌زماني

از راديو فردا:
سازمان عفو بین الملل روز جمعه به خبرها درباره صدور حکم اعدام محمدرضا علی زمانی، يکی از متهمان حوادث پس از انتخابات در ايران، واکنش نشان داده و خواستار لغو این حکم شده است. سازمان عفو بين الملل روز جمعه به خبرها درباره صدور حکم اعدام محمدرضا علی زمانی، يکی از متهمان حوادث پس از انتخابات در ايران، واکنش نشان داده و خواستار لغو فوری اين حکم شده است. در حالی که تاکنون هيچ منبع رسمی صدور حکم اعدام برای محمدرضا علی زمانی را تاييد يا تکذيب نکرده است، سازمان عفو بين الملل می گويد: براساس گزارش گروه های حامی حقوق بشر محمدرضا علی زمانی نخستين فردی است که در رابطه با حوادث پس از انتخابات رياست جمهوری ايران به اعدام محکوم می شود. سازمان عفو بين الملل ابراز نگرانی کرده است که اجرای حکم محمدرضا علی زمانی می تواند زمينه ساز صدور احکام اعدام برای ساير متهمان حوادث پس از انتخابات رياست جمهوری شود.



نغمه شبانه شد

مرد سيه چرده‌اي هست كه شبها آكاردئون مي‌زند و هر از چند وقتي گذرش به محل ما مي‌افتد. اغلب آهنگ‌هاي عاشقانه يا از درد فراق؛ چيزي كه شايد مردم را ياد خاطره‌اي بيندازد و پولي بدهند، سلطان قلب‌ها مثلاً.

ديشب كه مي‌گذشت صداي "اي ايران" از سازش شنيدم. جالب بود. اما نغمه بعدي تعجب آور بود. يار دبستاني مي‌زد.

۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

ملاقات‌ها و پرونده‌ها

ژيلا بني يعقوب امروز از آخرين ملاقاتش با بهمن احمدي امويي نوشته:

با دست روی شیشه کشیدم به این امید که شاید کمی شفاف شود و چهره بهمن را واضح تر ببینم. بهمن هم از آن طرف شیشه همین کار را کرد اما فایده نداشت. شیشه خاک گرفته تر و کثیف‌تر از آن بود که این جوری پاک شود. یکهو مهم‌ترین آرزویم این شد که چند ساعتی با وسایل کامل تمیزکننده، بتوانم همه سالن ملاقات کابینی را بشویم. بتوانم که شیشه‌ها را آن‌قدر بسابم که هم من بتوانم بهمن را خوب ببینم و هم همه خانواده‌هایی که تمام هفته را در انتظار دیدار بیست دقیقه‌ای با عزیزان خود بی‌قرار هستند. چه آرزوی عبثی!

[...] بهمن قبل از هرچیز در باره هنگامه شهیدی و فریبا پژوه، همکاران روزنامه‌نگار که در زندان هستند، اظهار نگرانی کرد. چند بار به طور اتفاقی آنها را در سالن ملاقات دیده بود و آنها را خیلی رنجور و غمگین یافته بود، گفت: "هرکار می‌توانید برای آزادی هنگامه و فریبا بکنید. هرکاری که از دست‌تان برمی‌آید."

و من فقط گفتم: "مطمئن باش، مطمئن باش."

دلم نیامد که بگویم: "تقریبا این روزها کاری از دست کسی بر نمی‌آید، یکی دستور آزادی می‌دهد و یکی دیگر آن را متوقف می‌کند، کسی خبر می‌دهد که به زودی بیست نفر آزاد می‌شوند و چند روز بعد کسی خبر می‌دهد که دادستان گفته همه آزادی‌ها متوقف شود! در این شرایط چه کاری از دست ما برای هنگامه و فریبا بر می‌آید؟"

الان كه داشتم خبرها را مي‌خواندم ديدم كه ژيلا خبر "خوبي" هم از بهمن داده كه در نوروز منتشر شده:

پس از اخبار عجیب و غریبی که در این چند وقت درباره وضعیت پرونده بهمن شنیده بودیم، از جمله اینکه هیچ پرونده‌ای برای او وجود ندارد، بالاخره چند روز پیش به ما گفتند پرونده او به تازگی به شعبه دوم بازپرسی دادگاه انقلاب ارسال شده است.

شما هم موافقيد كه پس از 110 روز بازداشت، اين خبر خوب است ديگر؟

به هر حال اين تنها خبر روز درباره اين خانواده نيست. سايت كانون زنان ايراني گزارش داده كه خود ژيلا هم كه مدت زيادي نيست از زندان آزاد شده، براي شنبه هجدهم مهرماه به دادگاه احضار شده. ظاهراً دليل احضار مشخص نشده.


احترام برانگيز

من به ديدار پدر چندان فکر نمى‌کنم، من شرم مى‌‌کنم از مادر سهراب اعرابى يا پدر امير جوادى فر و خانواده ساير شهدا، اگر لحظه‌اى در ذهنم براى آزادى پدرم اولويت قائل شوم. اينهمه مردم براى آزادى کشورشان هزينه داده‌اند، ما هم بخش کوچکى از اين مردم.
اين بخشي از مصاحبه چند روز پيش ياسر نبوي، پسر بهزاد نبوي با موج سبز آزادي است.

در اين روزها، بعضي از خانواده زندانيان، از جمله همين ياسر نبوي و خانم محتشمي‌پور، و ديگراني از اين دست، واقعاً احترام برانگيز بوده‌اند. مي‌شود تصور كرد كه هر كدام چه رنجي مي‌كشند، اما شعوري كه در هم‌راهي با بقيه از خود نشان مي‌دهند و زندانيان‌شان را از ساير زندانيان و آسيب ديدگان جدا نمي‌دانند قدر اعمال‌شان را چند برابر مي‌كند. براي همه اين‌ها بايد قدردان‌شان باشيم.

به اميد آزادي ...


آيا خبر حقيقت دارد؟

امروز كميته گزارشگران حقوق بشر خبري را منتشر كرده كه تا الان نديده‌ام هيچ مرجع ديگري تاييدش كرده باشد، البته چند منبع خبري ديگر به نقل از همان منبع منتشرش كرده‌اند.

متن خبر كميته گزارشگران اين است: " محمدرضا علی زمانی، عضو انجمن پادشاهی ایران که در جلسه دوم محاکمه عوامل دخیل در اعتراضات مردمی پس از انتخابات ریاست جمهوری، اعترافات مفصلی از وی اخذ گردید و سخنان وی در دادگاه انقلاب با پخش تلویزیونی نیز مواجه شده بود، روز دوشنبه 13 مهرماه از بند 209 زندان اوین به شعبه 15 دادگاه انقلاب به ریاست قاضی صلواتی منتقل شده و حکم اعدام به وی ابلاغ شد."

به شخصه منتظر شنيدن تكذيب اين خبر هستم.


۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

بچه‌هاي انقلاب/ اميد مهرگان

[...] همه می‌دانیم که بار کل انقلاب، آرمان‌ها، ارزش‌ها، و ماتم‌ها و رشادت‌های جنگ تحمیلی را از همان روزهای اول مدرسه در هیأت نوعی وجدان بر دوش بچه‌های انقلاب می‌گذاشتند. هنوز قلک‌های نارنجک‌شکلی را به یاد داریم که قرار بود با پول خُردهای ته جیب‌مان پرشان کنیم و برای جبهه‌ها بفرستیم. این بارِ سنگین بعدها بسیاری را از پا درآورد، بسیاری را به طغیان‌های انتزاعی و تام‌وتمام کشاند، و بسیاری را یکسر در خود ذوب کرد. اما عده‌ای هم بودند که مقدر بود مدت‌ها بعد دریابند که به‌رغم همه‌چیز، به‌رغم همه سوءاستفاده‌ها، به‌رغم همه فریب‌کاری‌ها، سرانجام عنصری از حقیقت در این بار هست. پس باید آن را به سرانجامی رساند و سپس با احتیاط و احترام بر زمین‌اش گذاشت. این بار را سرانجام باید از شانه تکاند. اکنون زمان آن فرارسیده است که همه این نسل، و نه فقط «خودی‌ها»، با انقلاب، با جنگ هشت‌ساله، با شهدای جنگ، و با همه دستاوردها و شکست‌های تاریخ متأخر روبه‌رو شوند. این سیاست است که قادر است این گذشته متأخر را از بدل‌شدن به میراثی دولتی، از بدل‌شدن به باری سنگین و عبث برای فرسودن وجدان و به‌گروگان‌گرفتن آن، نجات دهد و محتوای حقیقت آن را بیرون کشد. مسأله بر سر به‌درآوردنِ این به‌اصطلاح «آرمان‌ها» از چنگ دارودسته‌ای خاص، از چنگ سازوکاری دولتی، است.

[...] تاآن‌جاکه به بچه‌های انقلاب مربوط می‌شود، پیداست که این نسلْ اکنون دیگر با جوانی در مفهوم کلاسیک آن روبه‌رو نیست، او دیگر در «عنفوان جوانی» قرار ندارد. مسیر آینده بسیاری از اعضای آن تعیین شده است، و به‌اصطلاح «شخصیت»‌شان شکل گرفته است. این نسل رفته‌رفته قدم به میان‌سالی می‌گذارد، و «بحران میان‌سالي» او با بحرانی جمعی مصادف شده است، همان‌طور که روزگاری شور بهارِ جوانی‌اش با شوری جمعی هم‌زمان شده بود. این هم‌زمان‌شدن‌ها لحظه‌هایی تعیین‌کننده و فرصت‌خیزاند. افراد یک نسل در این لحظه‌ها ممکن است یا برای همیشه از دست بروند و یا همه‌باهم کامیاب شوند. اگر فرصت از کف برود، بچه‌های انقلاب گرفتار انفجاری مهیب خواهند شد، هریک به گوشه‌ای پرت می‌شوند، پیوندها می‌گسلند، مهاجرت‌ها آغاز می‌شود و وقت تمام می‌شود، بی‌آن‌که تحقق یافته باشد. جمع‌ها وامی‌روند، نیروها تحلیل می‌روند، زندگی‌های شخصی و خصوصی رو می‌آیند، افراد به فکر آینده‌های «خودشان» می‌افتند. ولی فقط اگر فرصت از کف برود.

[...] با این همه، حقیقتی بدیهی و پیش‌پاافتاده وجود دارد که در لحظه‌های خطر/فرصت، در حد فاصل میان حفره و رخداد ناب، همچون خاطره‌ای از آینده، بر ذهن سوژه‌های هر نسل زنده‌ای، درخشان می‌گردد و حقیقتاً امیدی را زنده می‌کند: این‌که نسل‌های دیگری در راه‌اند. نوجوانان و جوانان کم‌سن‌وسالی که در خط مقدم خیابان‌ها ایستاده‌اند به‌وضوح معرف شکل‌گیریِ تدریجیِ نسلی‌اند که بار دیگر نمونه‌ای درخشان از پیوندخوردن سیاست و جوانی را به نمایش می‌گذارد. این نسل چهارم، که حول و حوش اواسط دهه هشتاد به دانشگاه رفته است، بی‌شک حساسیت‌هایی دارد که در یک فضای فرهنگی/نیمه‌فرهنگیِ صِرف به‌هیچ‌رو برای نسل‌های پیشین قابل‌درک نیست. حتی از منظر بچه‌های انقلاب نیز آنها به طبقه خطرناکِ تین‌ایجر‌ها تعلق دارند. اما این طبقه در بهار کوتاه و تابستان طولانیِ تهران از خود اعاده حیثیت کرد. به این طبقه می‌توان امید بست. به همه ما می‌توان امید بست.
پيشنهاد مي‌كنم متن كامل مقاله اميد "بچه‌های انقلاب: گزارشی از چند نسل" را بخوانيد.

شش هزار نفر

مهر:
سردار رستم قاسمی فرمانده قرارگاه خاتم الانبیاء با اشاره به کسری شدید منابع مالی در سیستم شرکت ملی نفت، گفت: عدم تامین منابع مالی فازهای 15 و 16 پارس جنوبی موجب شده است اجرای این طرح با تاخیرهایی همراه شود.
...
این مقام مسئول در ادامه با بیان اینکه مشکلات مالی ایجاد شده در اجرای فازهای 15 و 16 موجب خروج نیروهای کار و حجم اشتغال در این طرح گازی شده است، بیان کرد: بر اساس برنامه باید در شرایط فعلی حدود 10 هزار نفر به صورت روزانه در کارگاه های فازهای 15 و 16 فعالیت می کردند اما هم اکنون تعداد شاغلین این دو فاز به 4 هزار نفر کاهش یافته است...

اعتصاب غذاي كارگران واگن پارس

ايلنا: در اعتراض به عدم پرداخت حقوق و سنوات معوقه و به دنبال نهمین تجمع در طول سال جاری کارگران شرکت واگن پارس اراک دست به اعتصاب غذا زدند.
به گزارش خبرنگار ایلنا از اراك، کارگران این شرکت در محوطه ورودی واگن پارس و به رغم ممانعت مسوولین شرکت از تجمع آنان به دلیل حضور گروهی از قزاقستان در شرکت، اجتماع کرده و با شعارهای «.....حیا کن- کارخانه را رها کن»، «یا الله یا الله به فریاد ما برس» فریاد اعتراض خود را بر آن چندین‌بار به گوش مسوولان رساندند.
محمدرضا مداحی نایب‌رئیس شورای اسلامی کار این شرکت درگفت‌وگو با خبرنگار ما ضمن انتقاد از بی‌توجهی مسوولین استان به مشکلات صنفی کارگران‌گفت: عدم پرداخت 75 روزی حقوق معوقه‌های ماه‌های قبل، بی‌توجهی به پرداخت سنوات بازنشستگان و عدم پرداخت مبلغ بازنشستگی به تامین اجتماعی موجب شد تا کارگران این شرکت برای نهمین‌باردر طول 6 ماهه سال جاری فریاد اعتراض خود را بلندکنند.
مداحی گفت: با توجه به ورود گروهی از کشور قزاقستان برای بازدید شرکت مدیران و مسوولین شرکت سعی در متفرق ساختن كارگران را داشتند که به همین دلیل کارگران با تجمع در مقابل سالن غذاخوری دست به اعتصاب غذا زدند.
وی تصریح کرد: تا زمانی که مسوولین و نمایندگان استان و مدیران شرکت به وعده‌ها و تعهدات خود عمل نکنند دست از اعتصاب غذا نخواهیم کشید.
مداحی با اشاره به تذکر قبلی کارگران در رابطه با بستن جاده ورودی به اراک گفت: این‌باردر انجام این امر مصمم هستیم و با تجمع در مقابل شرکت، جاده را مسدود خواهیم کرد.
مداحی گفت: اموال شرکت به دلیل عدم پایبندی مدیران به تعهداتشان با حکم دادگستری و توسط کارگران بازنشسته مصادره شده و اکنون این شرکت فاقد جرثقیل، تریلر و برخی تجهیزات مهم می‌باشد.
وی همچنین از مصادره اموال اداری به حکم قضایی صبح امروز توسط کارگران بازنشسته که مدت‌هاست حقوق و مستمری خود را دریافت نکرده‌اند خبر داد.
نایب‌رئیس شورای اسلامی کار واگن پارس با اشاره به اینکه کارگران بازنشسته برای تامین مستمری خود ناچار به فروش وسایل زندگی، خودرو و تهیه پول از طریق وام و قرض گرفتن شده‌اند،افزود: تنها با پرداخت شخصی وجه به تامین اجتماعی کارگران بازنشسته امکان برخوردار شدن از حقوق بازنشستگی را دارند و مدیران هم از این مهم بی‌اعتنا می‌گذرند.

۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

حاشيه‌اي بر "توسل به يهودستيزي..."

با وجود ناخشنودي، مجبورم درباره پست مربوط به مقاله ديلي تلگراف و "توسل به يهودستيزي براي زدن احمدي‌نژاد" توضيحي بدهم.
سايت موج سبز اين مطلب را نقل كرده و ظاهراً در ابتدا تصرفي در آن كرده و نام آقاي عبدالله شهبازي را هم به متن افزوده و سپس حذف كرده.

طبيعتاً انتظار ندارم كسي براي نقل مطلب از وبلاگ اجازه بگيرد. منتهي با اجازه يا بي‌اجازه، وقتي مي‌گوييم چيزي را از جايي "نقل" كرده‌ايم، توقع اين است كه همان را آورده باشيم كه نويسنده نوشته. حال اگر نثر نويسنده را نمي‌پسنديد، به نظرتان غلط دارد، يا به نظرتان يك چيزهايي را مثلاً عقلش نرسيده و نگفته، خوب، خودتان مي‌توانيد مطلبي را كه بهتر مي‌دانيد بنويسيد؛ نه اين كه مطلب او را با دخل و تصرف خودتان "نقل" كنيد.

اين كار موج سبز مورد توجه عبدالله شهبازي قرار گرفته. البته شهبازي متوجه شده كه اين ادخال از موج سبز بوده و من اسمش را نياورده‌ام، منتهي به محتواي مطلب من هم اشاره‌اي كرده: "فردي در وبلاگي مطلبي مي‌نويسد و مقاله ديلي‌تلگراف را «داستان مهدي خزعلي و نوري‌زاده» مي‌خواند".

اين طور اشاره هم البته خود حكايتي دارد كه مي‌گويم، منتهي شهبازي مي‌خواهد در اين‌جا يك نكته مهم بگويد و آن اين‌كه اين ماجرا "داستان مهدي خزعلي و نوري‌زاده" نيست:
مسئله نام خانوادگي اوّليه احمدي‌نژاد را نخستين بار نه مهدي خزعلي بلکه رابرت تيت Robert Tait، خبرنگار گاردين در ايران، مطرح کرد. رابرت تيت از مارس 2005 تا امروز خبرنگار گاردين در تهران بوده است. گاردين در شماره شنبه 2 ژوئيه 2005/ شنبه 11 تير 1384، يعني يک هفته پس از پيروزي احمدي‌نژاد در انتخابات نهم رياست‌جمهوري، گزارش ديدار رابرت تيت از آرادان را منتشر کرد. به‌نوشته تيت، از مأواي قديمي خانواده محمود سبورجيان در آرادان، واقع در 80 مايلي جنوب شرقي تهران، چيزي بر جاي نمانده. در آنجا بود که محمود احمدي‌نژاد کنوني به دنيا آمد. او چهارمين فرزند از هفت فرزند اين خانواده بود. خانواده سبورجيان در اواخر دهه 1950 در جستجوي زندگي بهتر راهي تهران شد و خانه‌اي دو طبقه را اجاره کرد. در اين زمان محمود کمي بيش از يک سال داشت. اندکي بعد، آنان نام خانوادگي خود را تغيير دادند. «خويشاوندان او مي‌گويند: علت اين اقدام آميزه‌اي بود از دلايل ديني و اقتصادي.» مهم‌ترين نکته در گزارش رابرت تيت همين است.
اتفاقاً توضيحي كه خود تيت در نوشته‌اش با اتكا به شنيده‌هايش مي‌آورد قابل اعتناتر از باقي توضيحات بعدي توطئه‌پندار است:

... The Saborjhian family rented the two-storey house before leaving their impoverished environment in the late 1950s in search of prosperity in Tehran. Mr Ahmadinejad was little more than one year old when they went to the city.

It was a move that coincided with changing the family name, a step taken for a mixture of religious and economic reasons, relatives say.

The name change provides an insight into the devoutly Islamic working-class roots of Mr Ahmadinejad's brand of populist politics.

The name Saborjhian derives from thread painter - sabor in Farsi -a once common and humble occupation in the carpet industry in Semnan province, where Aradan is situated.

Ahmad, by contrast, is a name also used for the prophet Muhammad and means virtuous; nejad means race in Farsi, so Ahmadinejad can mean Muhammad's race or virtuous race.

"Moving from a village to big cities was so common and widespread at that time that perhaps people, not wanting to show their roots, would change their names," said Mehdi Shahhosseini, 31, son of one of Mr Ahmadinejad's cousins, still living in Aradan.

"Some people were more religious and chose names to reflect that.

خوب پس چنان كه افراد محلي براي تيت توضيح داده‌اند، سبور و سبورجيان واژه‌هايي محلي هستند كه اگرچه به "ريسندگي و بافندگي" مربوطند، اما ربطي هم به شال يهوديان و امثال آن ندارند. و ديگر اين كه خيلي خانواده‌ها را مي‌شناسيم كه همين وضع خانواده احمدي‌نژاد را داشته‌اند و در آن دهه‌ها به شهرهاي بزرگ مهاجرت كردند و دقيقاً به جاي نام‌هاي خانوادگي با ريشه‌هاي اساساً محلي خود، اسامي مذهبي برگزيدند. و مهاجرت هم كه پديده‌ اجتماعي شناخته شده ايست؛ و معقول‌تر ازنقش يهوديان مخفي.

اما نكته‌اي كه در مورد نوع "اشاره" عبدالله شهبازي قابل توجه بود اين بود: اول فكركردم شايد چون به هر حال از ماجراي نقل اسمش ناراحت است، و خوب در اين مورد هم حق دارد، اين‌طور در مورد آدم‌ها حرف مي‌زند: "فردي در وبلاگي..." بعد متوجه شدم كه در اغلب سطور از خودش هم سوم شخص حرف مي‌زند و خب فكر كردم انصاف نيست از كسي كه درباره خودش هم سوم شخص حرف مي‌زند به دليل اين نوع اشاره ناراحت باشم:"شهبازي اوّلين بار ادعاي يهودي‌تبار بودن احمدي‌نژاد را در مطلب جنجالي «قوم يهود در ايران»، نوشته مهدي خزعلي، مطالعه کرد. او نيز، مانند بسياري ديگر، کنجکاو شد و به تحقيق پرداخت و دو بار در وبلاگش، 18 خرداد و 10 مرداد 1388، ماجرا را «مشکوک» خواند."

اما از اين مهم‌تر نكته‌ايست كه بايد درباره تعريضي بگويم كه عبدالله شهبازي به من زده و اتفاقاً ربطي به نوع اشاره او ندارد. ايشان "فردي كه در اين وبلاگ " مي‌نويسد را در كنار داريوش محمدپور (فردي كه در وبلاگ ملكوت مي‌نويسد)، و منشه امير (كه در سايت وزارت خارجه اسراييل مي‌نويسد و احتمالاً به همين دليل افتخار اين را دارد كه از اول اسم ورسمش ياد شود) گذاشته است و از دوتاي اول به‌عنوان دوستان سومي ياد كرده. من البته از جانب خودم حرف مي‌زنم و باقي افراد و اسامي - خصوصاً نويسندگان نام‌دار اسراييلي - خودشان مي‌توانند حرف‌شان را بزنند. شهبازي مي‌گويد:
درباره مضمون اين سه مطلب، فقط متذکر مي‌شوم که بحث بسيار بالا گرفته و افرادي نظراتي مشابه با دو وبلاگ فوق و منشه امير بيان داشته‌اند و عده‌اي کثير نيز به آنان پاسخ داده‌اند. براي نمونه، به مباحث مطروحه در وبگاه «بالاترين»، ذيل مقالات مرتبط با ماجرا، بنگريد. اظهارنظرهاي بسيار زياد، و از نظر کثرت کم‌سابقه، ديده مي‌شود. در اين ميان، تنها افراد بسيار اندکي با نظر سه نويسنده فوق موافق‌اند و «تبار پنهان يهودي» اين و آن رجل مهم سياسي را «مسئله شخصي» او يا بيان اين مسئله را «يهودستيزي» تلقي مي‌کنند. به‌نظر مي‌رسد، منشه امير و دوستانش مي‌خواهند از «آب گل آلود ماهي بگيرند.»
چيزي كه من در بالاترين ديدم برخلاف حرف شهبازي ربط زيادي به اظهار نظر درباره اين سه مطلب نداشت؛ البته جماعتي را مي‌توان تشخصيص داد كه از يافتن چنين بهانه‌اي براي فحش دادن به احمدي‌نژاد خوش‌حال هستند. و نكته بارز و آزارنده، دقيقاً فوران يهودستيزي از لابه‌لاي كلمات‌شان بود.

اما درمورد دوستي‌اي كه آقاي شهبازي بين اين سه تن ايجاد كرده بايد بگويم كه فردي كه در اين وبلاگ مي‌نويسد دورادور عرض احترام و دوستي‌اي با فردي كه در وبلاگ ملكوت مي‌نويسد دارد، اما منشه امير را كه از هر دو اين افراد مهم‌تر است و يهودي بودنش هم از پيش ثابت بوده، نه مي‌شناسد نه به عمرش ديده است و نه تا به حال در آب گل آلود يا غير گل آلود با او به ماهي‌گيري رفته است.

نكته ديگر اين است كه آقاي شهبازي فكر كرده كه مخالفت با تبليغ يهودي‌تبار بودن احمدي‌نژاد، "شخصي جلوه دادن" مسئله است: نه خير آقا! اتفاقاً مسئله كاملاً سياسي است، نه فقط به خاطر اين كه آنتي‌سميتيزم يك مسئله سياسي جدي است، بلكه مسئله مسئوليت فردي در سياست هم مسئله كاملاً سياسي و باز مسئله‌اي كاملاً مربوط به امر جمعي است. از آن گذشته، مخالفت با اين نوع تبليغات كه آقاي شهبازي به رغم دور كردن خود از آن نمي‌تواند علاقه‌اش را هم نسبت به طرحش پنهان كند، در واقع مخالفت با سياستِ توهم، و فرستادن مردم به هپروت است. مخالفت با توجه دادن مردمي كه به سراغ ريشه‌ها رفته‌اند، به يك مشت اراجيف بي‌سرو ته است كه پيش از هر كس محقق حقيقي تاريخ بايد از آن ناراحت باشد.

آقاي شهبازي كه از آمدن اسمش در موج سبز به حق ناراحت شده، خوب است به همين نوشته اخيرش نگاهي بيندازد تا بفهمد چرا مردم وقتي اسم انگشت در جهان كردن و يهودي جستن مي آيد ياد ايشان مي‌افتند. واقعاً اين ديگر نوبر است كه فردي كه در اين وبلاگ مي‌نويسد، به خاطر اين كه گفته بي‌خود به آقاي احمدي‌نژاد پيشينه يهودي نبنديد، قرار است احتمالاً متهم به صهيونيسم هم بشود (فقط تصور كنيد ديوانه‌خانه‌اي را كه آدم درش به خاطر نوعي دفاع از احمدي‌نژاد متهم به صهيونيسم مي‌شود!)

آقاي شهبازي، شما به همان تحقيق‌تان در مورد تبار يهودي احمدي‌نژاد ادامه دهيد: فردي كه در اين وبلاگ مي‌نويسد، دوستانش را خودش انتخاب مي‌كند. من احتياجي به شما و بنگاه دوست‌يابي‌تان ندارم. ممنون.

۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه

از جنبش سبز چه انتظاري مي‌توان داشت؟

اين نوشته به دعوت هزار دستان نوشته شده است [... و ويرايش خواهد شد].

وقتي نوشته خود هزاردستان را مي‌خوانم، مي‌بينم كه گويي اميدي بزرگ به اين جنبش بسته؛ گويي چشم دارد كه بسياري از خواست‌هاي سياسي و اجتماعي‌اش با اين جنبش برآورده شود. واقعيت اين است كه وقتي به آدم‌هاي ديگر هم نگاه مي‌كنم كه فكر و عمل‌شان درگير جنبش است، مي‌بينم در چنين اميدي مشترك هستند؛ اميد به نوعي رهايي.

من هم چنين اميدي دارم. اميدي كه فراتر از آرزوي صرف است. گمان مي‌كنم اگر وضع به همين منوال پيش برود، با اين جنبش به فضاي سياسي آزادتر و انساني‌تري خواهيم رفت. فكر مي‌كنم امروز اگر هشيار باشيم و فعال، مي‌توانيم اميد داشته باشيم كه از مخاطراتي كه پيش چشم است بگذريم. در واقع چيزي كه اين اميد را تشديد مي‌كند، مشاهده همين دل‌زندگي‌ها پس از مدت‌ها فرومردگي آدم‌ها است. آدم‌هايي كه الان فكر مي‌كنند بايد كاري كرد و كاري مي‌كنند. آدم‌هايي كه تا ديروز هيچ چيز درخوري در اين‌جا و اين‌جايي بودن نمي‌ديدند تا برايش تلاش كنند، و حالا جان‌شان را كف دست مي‌گيرند و هم‌قدم با هزاران ناشناس پا به خيابان مي‌گذارند تا خواستي را فرياد بزنند.

اميدي كه من دارم، ناشي از مشاهده همين مردم است. انتظاري كه دارم هم مبتني بر تشخيصي است كه از جهت حركت‌شان مي‌دهم. جهتي كه البته نه كاملاً متعين است و نه قرار است يكسان بماند. بسياري از آن‌هايي كه خودشان را در اين حركت مي‌بينند يا با آن نسبت برقرار مي‌كنند سعي دارند سهمي در جهت دهي به آن داشته باشند. همين خاصيت، همين كه صرف نسبت برقرار كردن با اين حركت باعث مي‌شود كه فرد سعي كند حرف و سهم خودش را هم به آن اضافه كند، باعث مي‌شود فكر كنيم كه با حركتي دموكراتيك مواجهيم.

حركتي كه نه فقط خواست‌هاي دموكراتيك دارد، كه خصلت خودش هم دموكراتيك است. چون ممكن بود با جنبشي سر و كار داشته باشيم كه شعار دموكراتيك بدهد، اما عملش دموكراتيك نباشد. اما جنبش اخير در عمل هم تا حد قابل توجهي خصلت دموكراتيك دارد. و اين با وجود اين واقعيت است كه جنبش رهبران شناخته شده‌اي دارد كه كاريزماي قابل توجهي هم پيدا كرده‌اند. اما خود اين رهبران هم با وجود كاريزما و احترامي كه پيدا كرده‌اند با زبان دموكراتيك با مردم حرف مي‌زنند و اين خيلي تعيين كننده است.

از طرف ديگر- اگر بتوانم به مشاهدات قبل و بعد انتخاباتم تكيه كنم - شايد بتوان ادعا كرد كه جنبش خصلتي فرا طبقاتي دارد. يعني اگر طبقات را در معناي كلاسيك‌شان بفهميم، جنبش به نظر من صرفاً وابسته به هيچ كدام از طبقات متوسط يا فرودست نيست. شكاف، يا طبقه‌بندي كه متعلقان اين جنبش را تعيين مي‌كند جاي ديگري شكل گرفته. خيلي‌ها بر حضور طبقه متوسط در جنبش تاكيد كرده‌اند، اما براي اين كه دچار توهم انحصار اين جنبش در اين طبقه نشويم، خوب است خاطرات‌مان را از مردمي كه در تجمعات ديده‌ايم مرور كنيم، نشاني خانه شهدا را به يادآوريم، و از كساني كه از اوين و كهريزك آمده‌اند بپرسيم كه آن‌جا چه كساني بوده‌اند.

جنبش سبز از ابتدا جنبشي توده‌وار بود؛ خالي از سازمان‌دهي‌هاي حزبي، گروهي و طبقاتي. با اين همه، نمي‌توان انعكاس دستاوردها و شعارهاي مدني و صنفي كوشندگان سال‌هاي اخير را در آن ناديده گرفت. وقتي همان روزهاي اول اين شعار را بر پلاكاردي مي‌ديدي كه "برادر شهيدم، رايت را پس مي‌گيرم"، طولي نمي‌كشيد كه پلاكارد ديگري بالا مي‌رفت كه نوشته بود "خواهر شهيدم، رايت را پس مي‌گيرم". به شخصه انعكاس طرح شعارهاي حقوق بشري، برابري‌خواهانه و دموكراتيك در مقاطع مختلف را رصد كردم و فكر مي‌كنم همه اين‌ها حاصل تعامل اذهان مردم با فعاليت‌هايي بود كه در همه اين سال‌ها زير شديدترين فشارها انجام مي‌گرفت.

وضعيت جنبش حاضر به نوعي نيست كه گروه‌هاي فعال مدني يا حتي سياسي بخواهد در آن نقش "ممتاز" بگيرند. آن‌ها سهم خود را از پيش به جنبش داده‌اند و اكنون هم مي‌توانند در كنار بقيه باشند. براي يك فعال مدني چه چيزي بهتر از اين كه ايده‌هايش را با چنين جمعيتي تقسيم كند؟ گيرم كه در تداوم "موج"، خودش به چشم نيايد.

مقصودم اين است كه اين جنبش ظرفيت حمل، و احياناً تحقق بسياري از شعارهاي سياسي و مدني مورد توجه در سال‌ها اخير را دارد و تا حد زيادي حامل آن‌ها هم هست، اما اين كه چه خواهد شد، باز به تلاش تك تك آدم‌ها بسته است؛ و البته "منطق" تاريخ را هم بايد به ديده گرفت. منطق تاريخ يعني محدوديت‌ها و ظرفيت‌هاي نيروهاي موجود در مسير اينده تعيين كننده خواهد بود. يعني ما تا محدوديتي را برطرف نكنيم نمي‌توانيم توقع رسيدن به چيزي را داشته باشيم كه فراي آن محدوديت است.

با اين حال يك نكته ديگر هم در مورد منطق تاريخ به اين برمي‌گردد كه در شرايط جنبش، برخي از مخاطرات پيشين تبديل به فرصت شده‌اند. توضيح مي‌دهم: من در ابتدا تنها وجهي كه در راي دادن به موسوي مي‌ديدم اين بود كه او مشخصاً نسبت به طرح تحول اقتصادي و خصوصي‌سازي موضع‌گيري مي‌كرد. با توجه به خطري كه من در هر دو اين‌ها مي‌ديدم، مهم‌ترين چيزي كه مي‌توانست راضي‌ام كند به نخست وزير دهه 60 راي دهم همين بود. الان وضعيت اجتماعي چنان تغيير كرده، كه حتي ادامه خصوصي‌سازي و اجراي طرح تحول هم ممكن است به گسترش ابعاد جنبش بينجامد.

پررنگ شدن حضور نيروي كار به‌عنوان نيرويي سياسي در جنبشي از اين دست ، و نه صرفاً نيرويي در پي آب و نان، مي‌تواند ضامن و تشديد كننده وجه دموكراتيك حنبش باشد، و از آن مهم‌تر مي‌تواند به خواست‌هاي خود نيروي كار سامان دهد. در عرصه سياسي بدون حضور فعال كنشگران هر طبقه نمي‌توان به توسعه دموكراتيك در جهت تحقق خواست‌هاي آن طبقه و گروه اميد داشت. من فكر مي‌كنم خيلي از خواست‌هايي كه هزاردستان به تحقق‌شان چشم دارد وقتي به ثمر مي‌رسند كه خواهندگان اصلي آن‌ها فعال باشند.

خواست‌هاي كنوني جنبش خصلت سياسي بسيار پررنگي دارند: رهايي سياسي و آزادي سياسي. خواستِ رهايي مشترك است، اما خواست آزادي، به اين معني كه هر كنشگري حيطه عمل خودش را بيابد خواستي است كه بروزش متاخر از رهايي است، اما تكوينش هم‌زمان با آن صورت مي‌گيرد. تكوين فضاي آزادي براي هر كنشگر، در گرو تعامل و حضور خود اوست، به اين ترتيب، دموكراتيك‌تر شدن جنبش در گرو حضور فراگيرتر در آن است.

به همين خاطر است كه حضور فعال همه رنگ آدمي در بطن جنبش دموكراتيك اهميت پيدا مي‌كند. همان‌طور كه حضور مذهبي و غير مذهبي در كنار هم مهم است، همان طور كه حضور زن و مرد مهم است، حضور طبقات مختلف هم مهم است.

اميد من به اين است كه شوري كه در ما مردم هست به خيلي ديگر هم سرايت كند. اميد من اين است كه ميلي كه به بهتر زندگي كردن پيدا كرده‌ايم، و اين كه مدام دل‌مشغول انساني بودن و چاره كردن خشونت هستيم كمك كند كه نهايتاً جاي بهتري فرود بياييم. اگر بتوانيم در يك جنبش بزرگ مردمي، حامل همه خواست‌هاي به‌حق سياسي و مدني اين سال‌ها براي زندگي بي‌تبعيض و آزاد و برابر باشيم، آن وقت شايد بتوانيم بگوييم كه ارابه تاريخ‌مان را روي مسير "پيش‌رفت" انداخته‌ايم. من كه اميدوارم.

۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه

هفتاد كارگر سد سيلوه اخراج شدند

ايلنا:
شنيده مي‌شود به دنبال پرداخت نشدن 4 ماه مطالبات كارگران پارچه بافي كرپ‌ناز، 250 کارگر شاغل در کارخانه پارچه بافی کرپ ناز به نشانه اعتراض دست از كار كشيدند.
به گزارش ايلنا، اين حركت اعتراضي پس از گذشت چند روز با مداخله فرمانداري و اداره كار هرسين مبني بر پرداخت بخشي از مطالبات معوقه كارگران پايان يافت.
براين اساس كارگران كرپ ناز با مسوولان توافق كردند تا در ازاي دريافت مبلغ 200 هزار تومان به صورت علي الحساب و در دريافت مابقي طلب معوقه در روزهاي باقيمانده از ماه جاري به كار خود باز گردند.
كارگران هشدار داده‌اند كه درصورت نقص توافق انجام شده از سوي كارفرما دوباره اعتصاب خواهند كرد.
كارخانه كرپ ناز كه زير نظر بانك ملي اداره مي‌شود 250 كارگر دارد، اين كارگران در ازاي انجام كار در سه شيفت كاري ماهانه مبلغ 275 هزار تومان دريافت مي‌كنند [؟]
از سوي ديگر شنيده مي‌شود كه 70 نفر از کارگران شاغل در پروژه در دست احداث سد سیلوه پیرانشهر اخراج و كار خود را از دست داده‌اند.
شركت جهاد نصر كه كارفرماي كارگران سد سيلوند است علت اين اخراج را کمبود بودجه مالی عنوان كرده است.
در این پروژه عمراني كه از آذرماه 86 آغاز شده است بیش از 370 مشغول کار بودند که با اخراج های اخیر تعداد کارگران آن به 300 تن کاهش پیدا كرد.
دريافت 200 هزار تومان علي الحساب بعد زا چهار ماه حقوق نگرفتن... اخراج 19 درصد كارگران بعد از اين كه دو سال از شروع پروژه گذشته.

توسل به يهودستيزي براي زدن احمدي‌نژاد؟!

داستاني كه مهدي خزعلي و نوري‌زاده درباره "يهودي تبار بودن احمدي‌نژاد" ساخته‌ بوند، حالا سر از ديلي تلگراف درآورده؛ آن هم دقيقاً با استناد به همين دو تن! و اشاره به عكسي كه اگر شما توانستيد حروف الفبا را رويش بخوانيد من هم مي‌توانم.

تنها مستند حرف نوري‌زاده و خزعلي است كه مي‌گويند اسم خانوادگي احمدي‌نژاد "سبورجيان" بوده، كه به احمدي‌نژاد تغيير كرده. بعد ادعا مي‌كنند كه "سبورجيان" يكي از اسامي مختص خانواده‌هاي يهودي در ايران است: معني‌اش هم هست بافنده سبور كه شال بلند يهويان است!

در نسخه آن لاين لغتنامه دهخدا هم واژه "سبور" توسط "اعضاي سايت" به لغتنامه اضافه شده است: صفحه مربوط به لغت "سبور" را كه باز مي‌كنيد باكسي در صفحه هست كه در آن نوشته: "این واژه توسط اعضای سایت به لغت نامه اضافه شده است." مبلغان اين نظريه به همين صفحه استناد مي‌كنند تا بگويند به دهخدا استناد كرده‌اند. اما چيزي كه كاربران اضافه كرده‌اند اين است (كه البته كه به شال و اين جور مسايل ربطي ندارد):
سبور: واژه ای عبری است (סבור) به معنی تصور کننده، معتقد. سبورا (סבורא) به معنی فکر کننده و استدلال کننده و جمع آن سبورایم (סבוראימ) لقب مروجین تلمود است. (فرهنگ عبری- فارسی حییم)
من نتوانستم به فرهنگ عبري - فارسي حييم دست‌رسي پيدا كنم، اگر كسي توانست لطفاً بنويسد كه آيا چنين چيزي در ذيل مداخل آن هست يا نه (كه طبعاً بايد حاصل دست‌كم دو مدخل باشد، اگر اصلاً باشد). فقط اگر ديده باشيد مي‌دانيد كه واژه "سبور" نه در خود دهخدا هست و نه در فرهنگ سخن.

اگر اجزاء اين "تعريف" اضافه شده به نسخه آن‌لاين لغتنامه را مستقلاً بجوييد تا حدي روشن مي‌شود كه قضيه چيست:

סבור: adj. thinking; of the opinion
סבורא:
Savora (Aramaic: סבורא, plural Savora'im, Sabora'im, סבוראים) is a term used in Jewish law and history to signify the leading rabbis living from the end of period of the Amoraim (around 500 CE) to the beginning of the Geonim (around 700 CE). As a group they are also referred to as the Rabbeinu Sevorai or Rabanan Saborai, and may have played a large role in giving the Talmud its current structure. Modern scholars also use the term Stammaim (Hebrew = closed, vague or an unattributed source) for the authors of unattributed statements in the Gemara.

خب چيزي كه من از اين‌ها مي‌فهمم كلا ربطي به ريسندگي و بافندگي و چيزي كه تلگراف از نوري‌زاده نقل كرده ندارد:
The Sabourjians traditionally hail from Aradan, Mr Ahmadinejad's birthplace, and the name derives from the Jewish for "weaver of the Sabour", the name for the Jewish Tallit shawl in Persia. The name is even on the list of reserved names for Iranian Jews compiled by Iran's Ministry of the Interior.
من واقعاً نمي‌دانم اين چيزها درست است يا نه؛ شديداً به آن مشكوكم و البته يك جزئش هم مسلماً "ريسندگي و بافندگي" است: بر فرض كه همه اين‌ها درست باشد و پدر احمدي‌نژاد هم تغيير دين داده باشد؛ اين روانشناسي كه او براي پنهان كردن اصالتش چنين و چنان مي‌گويد را از كجا آورده‌ايد؟

مسئله اين است كه تاكيد بر يهودي بودن يا نبودن پدر احمدي‌نژاد در وضعيتي كه در آن هستيم هيچ نتيجه‌اي ندارد، الا اين كه بخشي از احساسات منفي‌اي كه متوجه احمدي‌نژاد هست را به سوي يهوديان برگرداند. در واقع چنين تبليغي ظاهراً دارد از ظرفيت‌هاي موجود يهودستيزي استفاده مي‌كند تا احمدي‌نژادرا بزند اما در واقع هم از بار آنتي‌سميتيزم گفتار احمدي‌نژاد مي‌كاهد، و هم پاي مقصر هميشگي يعني قوم يهود را به وسط مي‌كشد: "ببينيد! اين يهودي‌ها چه موجوداتي هستند، حتي نفي هالوكاست هم كار خودشونه!!" چنين رفتاري با اقليت يهودي ايران كه همه مي‌توانيم تصور كنيم چه وضعي دارند، مصداق عدول از مروت است.

توسل به اين مسايل جداً تاسف آور است و مي‌تواند بالقوه خطرناك باشد. فكر كنم وضعيت سياسي كه در آن هستيم به قدر كافي روشن باشد كه براي فهمش دست‌كم نيازمند درآوردن مذهب جد و آباء اين و آن نباشيم. احمدي‌نژاد هر كس كه هست، خودش است و خوب و بد عملش را نمي‌توان پاي پدرش، يا مذهب پدرش، نوشت؛ هر كس كه مي خواهد بوده باشد، و به هر چيزي كه اعتقاد داشته است.

پي‌نوشت: اين حاشيه را هم ببينيد.