۱۳۸۶ شهریور ۴, یکشنبه

بحث درباره چاوز

فكر مي‌كنم اين بحث مربوط به چاوز را بايد ادامه داد؛ هر چند احتمالاً تنها فايده اش براي من است. انگيزه اصلي‌ام البته باز هم دو كامنت پست قبل است؛ اما مي‌خواهم قدري بيش‌تر و ديرتر درباره‌شان بنويسم. به‌ويژه درباره كامنت دوستي كه خودش را ضيغم معرفي كرده و مسئله حركت ايران به سوي بازار و خصوصي‌سازي؛ اگرچه سر حرف‌هاي اولش حرف دارم

عجالتاً تا بتوانم چيزي مي‌خواستم به مقاله سردبير لوموند ديپلماتيك درباره هوگو چاوس لينك بدهم
کارنامه آقاي چاوس چشمگيراست. و بنابراين قابل درک است که درده ها کشورفقير، وي به مرجعي گريزناپذير تبديل شده باشد. آيا او، درعين احترام وسواس گونه به دموکراسي و آزادي‌ها، ملت ونزوئلا را برشالوده اي نوين – که توسط قانون اساسي جديدي که مداخله مردمي را در تغييرات اجتماعي تضمين مي کند مشروعيت يافته – دوباره بنياد ننهاده است ؟ آيا به قريب پنج ميليون حاشيه نشين شهري بدون مدارک شناسائي (ازجمله بوميان سرخ پوست)، حيثيت وشرف شهروند بودنشان را بازنگردانده است ؟ آيا کمپاني نفت پترولئوس را که يک شرکت سهامي بود دوباره در دست نگرفته است ؟ آيا مهم ترين شرکت مخابرات کشور را از چنگ بخش خصوصي رها نکرده و در خدمت عموم قرار نداده است ؟ و به همان صورت کمپاني برق کاراکاس را ؟ آيا ميادين نفت خيز اورنوکوئه را ملي نکرده است ؟ وسرانجام آيا بخشي ازدرآمد نفت را براي به دست آوردن خودمختاري عملي دربرابرنهادهاي مالي بين المللي وبخش ديگر آن را براي سرمايه گذاري دربرنامه هاي اجتماعي صرف نکرده است ؟
چون لوموند ديپلماتيك فيلتر است در اين آبادي، كل مطلب را كه كوتاه هم هست گذاشته‌ام اين‌جا تا اگر كسي خواست بخواند

هوگو چاوس/ اينياتسيو رامونه


ترجمه: محمد زاهدي

از لوموند ديپلماتيك، اوت 2007

شمار کمي ازحکم‌رانان دردنيا به اندازه آقاي هوگوچاوس رئيس جمهوري ونزوئلا، هدف کارزارتخريبي تا اين حد کينه‌توزانه قرارگرفته‌اند. دشمنان وي در استفاده از هيچ وسيله‌اي ترديد نکرده‌اند: کودتا، سازمان‌دهي اعتصاب در صنعت نفت، فرار دادن سرمايه‌ها، اقدام به سوء قصد، .... در امريکاي لاتين، چنين ستيزه‌جوئي وعنادي از زمان حملات واشينگتن عليه آقاي فيدل کاسترو تاکنون ديده نشده بود. پيش پا افتاده‌ترين افتراها توسط مراکز جديد تبليغات و شايعه‌سازي مانند ناشنال اندومنت فوردموکراسي، فريدم هاوس و غيره که از لحاظ مالي توسط دولت پرزيدنت ايالات متحده جرج دبليوبوش پشتيباني مي‌شود درباره آقاي چاوس پخش مي‌گردد. اين دستگاه اتهام‌زني که دارای امکانات مالي نامحدود است، مراکز رسانه‌اي(ازجمله نشريات مرجع) وسازمان‌هاي دفاع ازحقوق بشررا که به نوبه خود درخدمت مقاصد تاريک ومرموزقرارمي‌گيرند، بازي مي‌دهد. و گاه نيزاتفاق مي‌افتد(اين ديگر ورشکستگي سوسياليسم است) که صداي چپ سوسيال دموکرات نيز به اين گروه هم‌سرايان افترا‌زني، بپیوندد.

چرا اين همه کينه ؟ درزماني که سوسيال دموکراسي دراروپا با يک بحران هويت رو به روست، به نظرمي‌رسد که شرايط تاريخي مسئوليت رهبري بازآفريني چپ را درمقياس بين المللي به آقاي چاوس واگذارکرده باشد. درحالي که درقاره کهن ساختمان اروپا هرنوع جاي گزيني(آلترناتيو) را براي نوليبراليسم غيرممکن کرده است، دربرزيل، آرژانتين، بوليوي و اکوادور، تجربه‌هائي که اميد آزاد‌سازي فرودست‌ترين افراد جامعه را زنده‌نگه مي‌دارد، با الهام‌گيري از نمونه ونزوئلا، به مرحله اجرا درمي‌آيد .

ازاين نقطه نظر، کارنامه آقاي چاوس چشمگيراست. و بنابراين قابل درک است که درده‌ها کشورفقير، وي به مرجعي گريزناپذير تبديل شده باشد. آيا او، درعين احترام وسواس‌گونه به دموکراسي و آزادي‌ها [١]، ملت ونزوئلا را برشالوده‌اي نوين – که توسط قانون اساسي جديدي که مداخله مردمي را در تغييرات اجتماعي تضمين مي‌کند مشروعيت يافتهدوباره بنياد ننهاده است؟ آيا به قريب پنج ميليون حاشيه‌نشين شهري بدون مدارک شناسائي (ازجمله بوميان سرخ پوست)، حيثيت وشرف شهروند بودنشان را بازنگردانده است؟ آيا کمپاني نفت پترولئوس را که يک شرکت سهامي بود دوباره در دست نگرفته است؟ آيا مهم‌ترين شرکت مخابرات کشور را از چنگ بخش خصوصي رها نکرده و در خدمت عموم قرار نداده است؟ و به همان صورت کمپاني برق کاراکاس را؟ آيا ميادين نفت خيز اورنوکوئه را ملي نکرده است؟ وسرانجام آيا بخشي ازدرآمد نفت را براي به‌دست آوردن خودمختاري عملي دربرابرنهادهاي مالي بين‌المللي وبخش ديگر آن را براي سرمايه‌گذاري دربرنامه‌هاي اجتماعي صرف نکرده است؟

بيش ازسه ميليون هکتارزمين کشاورزي بين روستائيان توزيع شده است. ميليون‌ها بزرگ‌سال و کودک باسواد شده‌اند. هزاران درمان‌گاه در محله‌هاي مردمي احداث شده است. ده‌هاهزار نفر از مردم فاقد امکانات مالي که به بيماري‌هاي چشمي مبتلا گرديده بودند به گونه‌اي رايگان مداوا شده‌اند. به فرآورده‌هاي خوراکي پايه‌اي، ازطرف دولت يارانه تعلق مي‌گيرد و به اقشارآسيب‌پذير با بهائي ارائه مي‌شود که ٤٢ درصد ازبهاي بازارارزان‌تراست. مدت زمان کار درهفته از ٤٤ ساعت به ٣٦ ساعت کاهش يافته درحالي که حداقل دستمزد به ٢٠٤ يورو درماه – که بالاترين مقدار درامريکاي لاتين، به استثناي کاستاريکا‌ست – افزايش يافته است .

نتيجه تمام اين تصميمات به قرار زيراست: بين سال‌هاي ١٩٩٩ و ٢٠٠٥، فقر از ٨/٤٢ درصد به ٩/٣٧ درصد [٢] کاهش يافته است. درحالي که نسبت درصد آن بخش از اهالي که در چارچوب اقتصاد غير رسمي زندگي‌شان را مي‌گذراندند، از ٥٤ به ٤٠ سقوط کرده است. درپرتو اين پس رفت فقر، طي اين سه سال اخير، ميانگين رشد اقتصادي امکان يافته به ١٢ درصد در سال برسد – که جزو بالاترين نرخ‌هاي رشد دردنياست– با احتساب اين که نرخ مصرف با افزايش ١٨ درصدي [٣] درسال محرک آن نيز مي‌باشد .

دربرابر چنين کارنامه‌ای، تازه با ناديده گرفتن دست‌آوردهاي سياسي بين‌المللي، آيا مي‌بايد از اين که پرزيدنت هوگوچاوس براي ارباب‌هاي دنيا و نوچه‌هايشان مردي است که بايد از پاي درآورده شود، شگفت زده شويم؟

----------------------------------------------------------------

پا‌نويس‌ها

١- شايعات پخش شده درباره راديو کاراکاس تلويزيون مورد تکذيب قرار گرفته است. اين ايستگاه ازروز ١٦ ژوئيه امسال برنامه‌هاي خود را توسط کابل و از طريق ماهواره از سر گرفته است.

٢- مرکز پژوهش اقتصادي و سياسي ، واشينگتن دي سي، ماه مه ٢٠٠٦ در مقاله : Poverty rates in Venezuela, getting numbers right

٣- بيزنس ويک، نيويورک ٢١ ژوئن ٢٠٠٧

۱۳۸۶ شهریور ۲, جمعه

درباره چاوز، به بهانه آرنت

در كامنت‌هاي پستي كه در مورد فيلترينگ سايت آرشيو ماركسيست‌ها نوشته بودم، گفت‌وگويي رفت ميان من و دوستي به نام اسد در مورد تعريضي كه در حاشيه بحث فيلترينگ به چاوز كرده بودم - در مورد پيش‌نهاد تغيير در قانون اساسي ونزئلا. من البته پذيرفتم كه كلمات مناسبي را براي اشاره به اين ماجرا به‌كار نبرده‌ام.

دي‌شب داشتم مقاله‌اي را كه چند روز پيش اليزابت يانگ بروئل، زندگي‌نامه نويس هانا آرنت، در نيشن نوشته مي‌خواندم. مقاله كه عنوانش هست "آرنت خواني در كاراكاس" راجع به ديدار اخير يانگ بروئل از ونزئلا است كه به دعوت يك حلقه مطالعات هانا آرنت صورت گرفته و بهانه آن صدمين سالگرد تولد آرنت بوده است. مطلب يانگ بروئل زياد خوش‌خوان نيست و درباه عنوانش هم كه من را به خواندنش جذب كرد چيز زيادي نمي‌گويد؛ شايد هم چون با توقع من فاصله داشت چنين گمان مي‌كنم (انتظار داشتم چيزي شبيه مقاله‌هاي اخير مجله ديسنت درباره آموزش فلسفه در جاهاي مختلف دنيا باشد؛ مثل "آموزش افلاطون در فلسطين"، كه خب، نبود). با اين همه گزارش يانگ بروئل از ونزئلا قابل تامل است

نكته مهم براي من در مقاله يانگ بروئل يكي اين بود كه نشان مي‌داد چگونه قانون در ونزئلا رفته رفته به تعليق در مي‌آيد و چگونه امكانات تكثر سياسي كه فعلا قابل توجه هستند محدود مي‌شوند. چنان كه يانگ بروئل مي‌گويد

This seems to be a type of revolution that progresses--or actually regresses--by two main means. First, the laws of the land change constantly, so that no one knows what the law is--you have to tune in to the president's briefings for news. The most serious changes are the decrees challenging the Constitution itself, which have altered the legislative, judiciary, executive and citizens-support branches, filling up the government with Chavistas. This is a process that could end in one-party dictatorship, because Chávez is now insisting that all the Chavista parties combine into one, a grand coalition like the ones Arendt warned about, which will be stifling even for his own followers--a potentially disastrous blocking of new life in the revolution itself. He has proposed a constitutional amendment that would allow him to run for election in 2012, bypassing a previously established term limit

نكته ديگر هم اين است كه هر تعبيري براي سياست‌هاي اخير چاوز داشته باشيم، به عنوان كساني كه رويكرد سوسياليستي را بها مي‌دهند، نمي‌توانيم به خشونت در حال گسترش و ميليتاريزه شدن فضاي ونزئلا با خوش‌بيني نگاه كنيم؛ خصوصاً زماني كه با دولتي مواجهيم كه براي ادامه حيات اقتصادي‌اش نه به مردم، كه به نفت وابسته است

The vice-rector of Simon Bolivar University described to me in horrified detail how one of her students had been shot at close range: A policeman put his gun right to the downed student's hand and then to his leg so that both were shattered from within by plastic bullets designed to be used at a distance. Arms importation is booming, and there are huge numbers of small arms in militia hands (and, of course, this means that many weapons make their way into the growing criminal arena, where thefts and homicides are on the rise). But on a day-to-day basis, the danger is more that the Bolivarian Revolution will operate increasingly like a perverse bank; it is, like Iran's, what might be called a Resources Revolution, one keyed to the world-historical moment in which those who control natural resources can spend independently of the wealthy elites they have overthrown. Chávez, the petro-revolutionary, does not have to pay any attention to people who grew wealthy--or even just got technically and professionally educated--under the Punto Fijo regime

البته من مي‌دانم كه طيف بزرگي از چپ جهاني متاسفانه الان رويكردشان به مسئله ونزئلا و نقدهايي از دست نوشته يانگ بروئل مانند نويسنده اين وبلاگ است، اما من فكر نمي‌كنم اين رويكرد براي آينده مردم ونزئلا فايده‌اي داشته باشد؛ همان‌طور كه امثال اين روي‌كردهاشان براي ما هم چيزي به ارمغان نمي‌آورد؛ نه براي ما و شايد، نه حتي براي آقاي احمدي‌نژاد و طرف‌دارانش
توضيح: فكر نمي‌كنم لازم باشد بگويم كه من چنين نظرياتي را به آقاي اسد، دوستي كه براي آن پست نظر گذاشته، و يا لزوماً به دوستان ديگري كه با نظر من مخالف هستند، و يا از آقاي چاوز دفاع مي‌كنند نسبت نمي‌دهم؛ غرض بازگويي نمونه‌اي است از نوع رويكردي كه امروز در ميان چپ گسترده است

پي‌نوشت: اگر اين موضوع براي شما نيز مسئله‌ساز است، خوب است مطلب اخير لابراتوار كلنگ با عنوان " در آمریکای لاتین باید دنبال چه گشت؟" را هم بخوانيد
انواع و اقسام توریسم از خاستگاه های مختلف برای پاسخ دادن به نیاز انواع و اقسام مارکت داخلی تعبیرهای متفاوتی از چاوزگرایی ارائه میکنند. مدیای جریان اصلی غربی ناگهان نگران وضعیت دموکراسی در ونوزئلا میشود، و مدیای جریان اصلی در ایران مشغول ارجگذاری به مبارزات ضد استکباری هوگو چاوز میگردد. نگاه توریستی آسانترین کار است. میشود «جاذبه های توریستی محل» را دوست داشت یا نداشت، میتوان برای چاوز یا مخالفان او هورا کشید یا آنها را محکوم کرد. برای توریسم آنچه اهمیت دارد ارزش مصرف داخلی برداشتی ست که از چاوز ارائه میشود.
...
نیروهای اجتماعی که امروز در آمریکای لاتین به حرکت در آمده اند واقعی هستند. برای این نیروها الهام بخش بودن حرکت شان برای دانشجویان زیبای بریتانیایی همانقدر اهمیت دارد که ابراز نگرانی لیبرالهای نیویورک تایمز از وضعیت «تولرانس» در کاراکاس. اصل مطلب آن پروسه ایست که درست زیر دماغ این دانشجوهای زیبا، و زیر دماغ ما، دارد اتفاق می افتد: تصرف کارخانه، خودگردانی، دموکراسی مشارکتی و به طور کلی لحظه ای از مقاومت اجتماعی در قرن بیست و یکم

۱۳۸۶ مرداد ۳۰, سه‌شنبه

پاسخ زرافشان به ميلاني

نمي‌دادنم توجه وافر دوستان‌مان در روزنامه هم‌ميهن به مقوله "روشنفكري" را به ياد داريد يا نه؟ يادداشت‌هاي رضا خجسته رحيمي را چطور؟ گفت‌وگوي مهدي يزداني‌خرم با عباس ميلاني (با عنوان "روزگار سپري شده روشنفكري چپ") را چه‌طور؟ حال بي‌هيچ قضاوتي شما را به خواندن پاسخي كه ناصر زرافشان به مصاحبه ميلاني داده است دعوت مي‌كنم

آقاي ميلاني از آ‌ن‌رو به بيراهه مي‌افتد که معيارهايش از اساس يک‌جانبه و معيوب است. او اصرار دارد که موضع اجتماعي روشنفکر و رابطه او با قدرت را از مفهوم روشنفکري بزدايد، و اين ، خلاف مقتضاي ذاتي روشنفکري است. او در خدمت ايدئولوژي‌اي قرار دارد که ذاتاً ضد روشنفکري است، اما ضمناً مي‌خواهد ظاهر و "ويترين" را هم حفظ کند و از اين‌رو به چنين "تهافتي" در مي‌غلطد. جامعه و مردم، هم خلاقيت و ارزش‌هاي فرهنگي و ادبي هدايت و علوي و آريان پور و ساعدي و بهرنگي و ... را ارج مي‌گذارند و هم آن‌ها را به‌خاطر شرافت و شجاعت‌شان ، به‌خاطر آزادگي و مناعت‌شان، به‌خاطر آن‌که بر سر سفره‌اي ننشستند که با خون مردم تدارک شده بود، دوست دارند. هدايت و علوي و ساعدي و بهرنگي، بر خلاف فروزانفر و صديقي، خلاقيت و قريحه خلق ادبي و هنري هم داشتند و کارشان فقط پرسه زدن در متون کهن نبود، مانند فروزانفر همه عمر در تقلاي تقرب به قدرت نبودند، کارهاي ديگران را به نام خود منتشر نمي‌کردند و به اين انگيزه‌ها و سوداها مي‌خنديدند... اما نکته مهم اين است که بين دو جنبه‌اي که در اين‌جا مورد بحث است هم، پيوند ذاتي وجود دارد. به‌عبارت ديگر خلاقيت و فوران چشمه ذهني و دروني آنان ناشي از اين است که درد جامعه را داشته‌اند، نگران سرنوشت و آينده انسان بوده‌اند و با غم انسان زندگي کرده‌اند. مدعي مختار است اين خصوصيات را چپ‌گرائي بنامد يا هر نام ديگري بر آن بگذارد، اما اين همان رابطه‌اي است که او و امثال او همواره تقلا مي‌کنند آنرا کم‌رنگ کنند و از آن بگريزند. ولي مگر مي‌توان رابطه ميان خلاقيت نويسنده، يعني توانائي او در خلق ارزش‌هاي ادبي و هنري را با هستي مادي او و نوع رابطه‌اش با جهان ناديده گرفت؟ مگر ذهن خلاق نويسنده و هنرمند در خارج از تاريخ و جامعه قابل تصور است؟ مگر کار ادبي و هنري در خلاء، در خارج از جامعه و مناسبات اجتماعي و انساني معنائي دارد؟ کارهاي هدايت و شاملو و ساعدي و بهرنگي و ... بيان درد درون آن‌ها بود. فروزانفر و صديقي و فروغي چنين دردي نداشتند.

اين مطلب در گويا نيوز و سلام سوسياليسم هم منتشر شده
***
از پشت ديوار چه خبر؟ سهيل آصفي؟ پروانه حاجيلو؟ منصور اسانلو؟
...

۱۳۸۶ مرداد ۲۷, شنبه

فروش امكانات دفاعيِ نگران كننده

دوست من كاوه لاجوردي امروز لينك يكي از مطالب روز جمعه (17 آگوست) روزنامه نيويورك تايمز درباره كمك تسليحاتي آمريكا به اسرائيل را برايم فرستاده و به يك نكته عجيب توجه داده است؛ نكته‌اي كه در پاراگرافي است كه در زير آمده و در كلمه‌اي كه درشتش كرده‌ام
Representative Steny H. Hoyer, Democrat of Maryland and the House majority leader, said in an interview on Thursday that “Congress will be supportive of the aid to Israel, but with respect to Saudi Arabia I think we will look at that more closely.” He said there were “specific concerns on guided missile technology that could be used defensively against Israel and that would be problematic.”
آقاي نماينده كنگره (كه نمي‌دانم اسمش را چه‌طور بايد خواند) مي‌گويد كنگره از كمك تسليحاتي به اسرائيل حمايت مي‌كند، اما در مورد [قرار داد فروش اسلحه به] عربستان سعودي نگراني‌هايي وجود دارد؛ اين نگراني كه عربستان از تكنولوژي موشكي‌اي كه بهش مي‌فروشند در برابر اسرائيل استفاده "دفاعي" بكند. كاوه نقل قول را با نويسنده گزارش چك كرده بود و طرف اطمينان داده بود كه دقيقاً همين گفته شده

به‌نظرم با اين اوصاف مي‌شود گفت كه موقعيت عربستان بودن موقعيت افتضاحي است؛ حكومت مرتجع سركوبگري كه به‌خاطر نفت به غرب چسبيده، بعد تلكه‌اش مي‌كنند و بهش اسلحه مي‌فروشند كه در مقابل "تهديدها" بتواند از خودش دفاع كند؛ همان موقع هم مي‌گويند ما شما را تنها نمي‌گذاريم. منتها در مقابل تهديدي كه خودشان هم فرضش را مطرح مي‌كنند، نگرانند كه نكند بتواند از خودش دفاع كند

احضار فرزانه طاهري به دادگاه؟

رادیو زمانه گزارش داده كه
در پی به جریان افتادن مجدد پرونده یعقوب‌ یادعلی در دادگاه یاسوج به اتهام "تشویش اذهان عمومی" به سبب بخش‌هایی از رمان "آداب بی‌قراری"، صبح یکشنبه هفته گذشته، یک شعبه قضایی در تهران، فرزانه طاهری مدیرعامل بنیاد گلشیری را نیز به دادگاه فراخواند. در جلسه بازپرسی، مدیر عامل بنیاد به خاطر چاپ رمان آداب بی‌قراری مورد سئوال قرار می‌گیرد و پس از آن که اعلام می‌شود بنیاد گلشیری ناشر این کتاب نیست، فرزانه طاهری مترجم و مدیرعامل بنیاد گلشیری و همسر هوشنگ گلشیری، برای اهدای جایزه بنیاد گلشیری به رمان یعقوب یادعلی مورد مواخذه و پرسش قرار می‌گیرد. در سال 1384 بنیاد گلشیری رمان آداب بی‌قراری را به عنوان بهترین رمان سال انتخاب کرده بود
چنين احضاري واقعاً تاسف‌آور است. پيش از اين درباره اصل دادگاه آقاي يادعلي و اين‌كه چنين رويه‌اي مي‌تواند چه عواقب خطرناكي داشته باشد بسيار نوشته‌اند؛ سواي "عواقب" بايد گفت كه در صورتي‌كه اقاي يادعلي محكوم شناخته شود، نقض صريح و بسيار شديد ديگري بر آزادي بيان رفته است. اما سواي همه اين مسائل، احضار مسئول بنياد ادبي‌اي كه به كتاب جايزه داده ديگر غير قابل فهم و غير قابل توجيه است

پي‌نوشت: ممنون از دوستي كه لينك را در كامنت‌ها گذاشته؛ خانم طاهري به بي‌بي‌سي فارسي گفته كه: موضوع خاصی اتفاق نیفتاد، ظاهرا به اشتباه بنیاد گلشیری را ناشر رمان آداب بی قراری [کتاب آقای یادعلی] قلمداد کرده بودند که با توضیحات مکتوب من، این ابهام رفع شد
نگراني براي آقاي يادعلي البته هم‌چنان پابرجاست

۱۳۸۶ مرداد ۲۶, جمعه

فيلترينگ؛ همان حماقتي كه مي‌شناسيد

خانه نشسته‌ام و مشغول كار كردن؛ خواندن و يادداشت كردن؛ كار "نوشتاري" يعني. بالاخره موضوع نوشتن برايم واضح مي‌شود و مي‌آيم پاي اينترنت تا كمي بگردم ببينم اصلاً چه چيزي در ادبيات ماجرا پيدا مي‌شود. از جمله چيزهايي كه پيدا ميكنم مقاله توني كليف است


مي‌خواهم ببينم سواي عنوان، چه‌قدر مربوط است كه مي‌فهمم فيلتر است! يعني ابتكار به خرج داده‌اند و اصلاً
marxists.org
را فيلتر كرده‌اند! آزار داريد زحمت ما را زياد مي‌كنيد!؟

بايد ابتكارات‌تان را به دوست‌تان چاوز تبريك بگوييم. خصوصاً الان كه دست در كار ساختن استالينيسم قرن 21 شده؛ وقوع دوم به‌مثابه كمدي

۱۳۸۶ مرداد ۲۴, چهارشنبه

مطالعات بوش در باره مهدويت

در واقع من وقتي ديشب متن اين خبر را در يك برنامه راديويي مي‌شنيدم اميدي نداشتم كه بتوانم روي اينترنت هم پيدايش كنم (تاكيدها در نقل قول پايين از من است):
جورج دبلیو بوش، رییس جمهور آمریکا، چندی پیش دستور تشکیل تیمی مطالعاتی را داد. به گزارش سرویس بین‌الملل « فردا»، جرج دبلیو بوش، سه هفته پیش جلسه ای با عده ای از روحانیون و نخبگان مسلمان آمریکا داشته است که در آن جلسه با فلسفه امام زمان (عج) آشنا شده است.

بنا بر این گزارش، وی تیمی مطالعاتی تحت نظارت خود متشکل از کارشناسان مسائل خاورمیانه و اسلام در وزارت امور خارجه، چند نفر از اطلاعات آمریکا (سيا) و نخبگان مسلمان مقیم آمریکا را بوجود آورده است که به وی اطلاعاتی در مورد امام زمان (عج) و اعتقادات مسلمانان به آن حضرت بدهند

شایان ذکر است، بوش در آن جلسه ذکر کرده بود که : «این امام باید چیز خاصی داشته باشد که مسلمانان برای او خود را می کشندگفتنی است، دیک چنی از مخالفان سر سخت این تیم مطالعاتی است
خب اين خبر را كه من عيناً از راديو شنيدم روي وب هم بود و ظاهراً من خيلي عقبم چون قضيه جدي‌تر از اين حرف‌هاست (صفحات بعدي سرچ گوگل را هم ببينيد). خانم مجري برنامه‌اي كه در تاكسي مي‌شنيدم و متاسفانه نفهميدم چه شبكه‌ايست و چه برنامه‌اي (حدود 9 شب بود) بعد از خواندن خبر با آقايي به نام سيد مجيد امامي "كارشناس مسائل سياسي و رسانه" (كذا) در مورد اين خبر صحبت كرد و نظر اين كارشناس را در مورد آن پرسيد

من در وهله اول توجهم به رويكرد بوش به ماجرا و تقابل چيني با تشكيل اين گروه مطالعاتي در متن خبر جلب شده بود، اما شنيدن تفسيرهاي "كارشناس رسانه و مسائل سياسي" بيش‌تر برايم جالب شد: قضيه آن‌طور كه آن آقا مي‌گفت ظاهراً ‌از اين قرار است كه "صهيونيزم بين‌الملل" (حكماً بوش هم جزئش است اما نمي‌دانم چيني كجاست) با احاديت مربوط به غيبت و مهدويت آشناست و به عقيده آقاي مفسر مي‌خواهد "روند تحولات را به سمتي كه منافع خودش اقتضا مي كند تغيير دهد." البته آقاي مفسر معتقد بود كه برخي از رويكردهاي آن‌ها به‌نظر اهل دين "خنده‌دار" است ولي خب بايد "با آگاهي كارهاشان را دنبال كرد" چون موضوع مهم است

قسمت كليدي تفسير او آن جا بود كه مي گفت بنابر احاديث، همان‌ها كه صهيونيزم بين‌الملل هم ازشان مطلع است، امام زمان وقتي ظهور مي كند كه لشكر كفر خراسان را خراب كرده و عراق را هم اشغال كرده است؛ به تعبير ايشان در زمان صدور اين احاديث خراسان را به جايي مي گفتند كه ما الان افغانستان مي‌گوييم و خب عراق هم كه اشغال شده. بنابراين، ظهور بايد نزديك باشد. با رشته‌اي از استدلال‌ها (باور كنيد به ياد سپردنش سخت بود) از اين‌جا مي‌رسيد به اين كه اصلاً حمله آمريكا به عراق به دلايل سياسي انجام نشده است (دقيقاً همين را گفت)؛ بلكه به دلايل عمده‌تري يعني براي نجات تمدن غرب از بحراني كه به آن مبتلاست صورت گرفته (گفته نشد كدام بحران؛ اما گويي شنونده بايد كم و بيش چيزهايي درباره آن مي‌دانست).

اساس تحليل اين بود كه همان‌طور كه آقاي احمدي‌نژاد هم قبلاً گفته بود (در اين برنامه البته نامي از احمدي‌نژاد نبود)، دنياي استكبار با دقت مسائل مربوط به امام زمان را دنبال مي‌كند و اگر تفسير اين آقاي كارشناس را هم ضميمه كنيم دليلش اين است كه آن‌ها مي‌دانند كه اين مسئله براي‌شان حياتي است. اين را هم از روي اخبار و احاديث شيعه مي‌دانند (قبلا هم كه از علماي تهران دنبال آدرس امام زمان مي‌گشتند)، و اگر هم به منطقه لشكر كشيده‌اند براي همين است كه كاري براي همين بحران بكنند.

نتيجه "منطقي" چنين نظرياتي اين است كه قاعدتاً تكليف استكبار بايد بنابر همين احاديث به‌زودي يك‌سره شود؛ آن هم در همين منطقه. و ديگر مهم نيست كه آمريكا حركت نظامي ديگري هم بكند يا نه؛ بنابر اين احاديث كه خود خصم هم عملش را بر مبناي آن‌ها تنظيم مي‌كند، ما الان در آستانه آخرالزمان قرار داريم و تكليف طرف مقابل، نه چندان دير، روشن خواهد شد.

وقتي چنين تفسيرهايي اول از زبان رئيس جمهور و بعد هم از رسانه‌هاي سراسري تكرار مي‌شود، بايد آن‌ها را جدي گرفت و به قول آن آقاي مفسر با آگاهي دنبال كرد و فكر كرد كه اين گفتار قرار است چه نقشي در سياست عمومي كشور به خود اختصاص دهد؛ به‌ويژه اين‌كه ميسيانيزم همواره مبشر و منذر پايان‌ها بوده است

***
راستي، از همه اين‌ها گذشته كسي مي‌داند كه اين "سرويس بين‌المللي سايت فردا"، خبر را از كجا آورده، خصوصاً آن قسمت هيجان‌انگيز مربوط به چيني را؟

پاسخ سنديكاي واحد به مصاحبه معاون دادستان

اول لينك: پاسخ سنديكاي شركت واحد به قاضي حداد كه اين سنديكا را غير قانوني خوانده بود و گفته بود كه اسانلو "عليه نظام" اعلاميه پخش كرده است
تا کنون از سوی هیچ مرجع رسمی و قضایی رایی مبنی بر غیر قانونی بودن سندیکا صادر نشده و این سندیکا با توجه به اصل ۲۶ قانون اساسی و مقاوله نامه های ۸۷ و ۹۸ سازمان بین المللی کار (ILO) که جمهوری اسلامی ایران نیز عضو این سازمان می باشد تشکیل شده است... با فرض اینکه آقای اسالو در هنگام پخش اعلامیه دستگیر و با عنایت به اینکه قاضی حداد مدعی شده است که "اعلامیه علیه نظام" می با شد سندیکا برای اثبات نادرست بودن این ادعا آمادگی دارد تمامی اعلامیه های صادره را در اختیار حقوق دانان و افکار عمومی قرار دهد
اسانلو در ديدار با وكيلش گفته بود كه اعلاميه حاوي درخواست افزايش حقوق بوده است. ادامه پاسخ سنديكا را هم در همان لينك بخوانيد


۱۳۸۶ مرداد ۲۲, دوشنبه

معصوميتِ موهوم سرمايه‌داري

نويسنده "حرف غريب" بحثي را كه در پست‌هاي قبلي من و او درگرفته بود ادامه داده است؛ از او ممنونم. اگر مقدمه مطلب آخرش را با عنوان "سرمايه‌داري چه كار بايد بكند؟" بخوانيد در مورد سير اين گفت‌و‌گو نوشته و مرا از توضيح آن معاف كرده است. حالا من سعي مي‌كنم چند خطي جواب بدهم

اول- در همان مقدمه پرسيده كه ايا بالاخره من موضع‌گيري شريعتمداري را محلي براي نگراني براي كشورهاي عربي منطقه مي دانم يا نه؟ من در همان پست اول نوشته بودم كه سرمقاله كيهان همين پيامدهاي پيش‌بيني‌پذير را به دنبال داشت؛ يعني واكنش اعراب با منطق سياست روز دنيا هم‌خوان است - سواي نظري كه ما درباره چنسن منطقي داشته باشيم - اما اين‌كه آيا به‌طور عيني هم جاي نگراني براي‌شان وجود دارد يا نه، اين را نمي دانم؛ تا جايي كه من مي‌دانم ايران در موازنه نظامي حتي تا پيش از اين قرارهاي مبادله تسليحاتي اخير هم از كشورهاي خليج (در مجموع و از عربستان به‌طور مشخص) در جايگاه پايين‌تري است؛ منظور اين‌كه اعراب براي حفظ برتري تسليحاتي نسبت به ايران اصلا نيازي به خريد سلاح جديد نداشتند و ندارند

دوم- بر سر عنوان مزدور بحثي ندارم ديگر هر ... كه هستند باشند! از اين يكي به‌جايي نمي‌رسيم

سوم- اما آيا خريد تسليحات نظامي مانند اف 16 و بمب چند تني و غيره، اصلاً دخلي به سركوب ملت دارد، يا من دارم مغلطه مي‌كنم؟ فكر مي كنم دخلي د ارد، به اين دليل؛ ممكن است شما براي سركوب يك تظاهرات احتمالي در خيابان‌هاي رياض با چند نفربر كارتان پيش برود و اصولاً انداختن بمب چند تني از يك هواپيماي ضد رادار پيش‌رفته روي تظاهر كنندگان احمقانه و نشدني باشد، اما نكته اين است كه هر خريد تسليحاتي عمده‌اي يا به عبارت ديگر هر گسترش قابل توجهي در نيروي نظامي و قوه قهريه، اصولاً مي‌تواند حركتي ضد دموكراتيك باشد؛ در صلح يا در جنگ

مسئله اين است كه گسترش قوه قهريه همان‌طور كه قبلاً هم گفتم يعني تمركز قدرت در جايي كه نظارت دموكراتيك بر آن يا وجود ندارد يا به‌سختي امكان‌پذير است؛ چنين تمركزهايي و ابزارهاي آن‌ها ابزارهايي ضد دموكراتيك و در خدمت سركوب هستند؛ مستقيم يا غير مستقيم. وقتي شما نيروي نظامي را بزرگ مي‌كنيد داريد از درآمد بالاخره مخدود يك ملت، يا گيرم كل دنيا، سهمي را به نيرويي غير قابل نظارت مي‌دهيد. اين گسترش كانون‌هاي غير قابل نظارت، در كنار مسئله تمركز، مضمونهايي هستند كه در نقد دموكراتيك به آن‌ها توجه مي‌شود براي نمونه نقدي كه از سوي برخي از فيلسوفان تكنولوژي بر خود ذات (!) تكنولوژي هسته‌اي مي‌شود از همين دست است* معتقدان به چنين نقدي (از جمله خود من!) معتقدند كه صرف وجود تكنولوژي‌اي چنان حساس كه ترتيبات ويژه امنيتي را مي‌طلبد به تمركزي غير دموكراتيك مي‌انجامد كه مي‌تواند در لحظات بحراني؛ يا لحظاتي كه اليت كنترل كننده آن تكنولوژي تصميم مي‌گيرند، براي كليت يك ملت سرنوشت‌ساز باشد، بدون آن‌كه آن مردم امكان مداخله در تصميمات مربوط را يافته باشند

پس مشكل ذات غير دموكراتيك اين تكنولوژي‌ها و مصنوعات استغ و به‌طور خاص مصنوعات نظامي و خب كليد زندان هم در دست كسي خطرناك است كه بتواند نگهش دارد و به ديگري ندهد؛ و پيداست كه با چه وسيله‌اي آن كليددار مي‌تواند به در دست داشتن كليد مطمئن بماند

چهارم- من البته هنوز هم فكر مي‌كنم كه اسلحه اسيب مي‌زند و مي‌كشد؛ دست‌كم قرار است چيني كاري ازش بيايد، اين‌طور نيست؟ يعني اگر هم ادعا مي‌شود كه اسلحه خاصيت بازدارندگي دارد (كذا) به دليل همين قابليت كشنده بودنش است، نه؟ بعد هم اتفاقاً بر خلاف ادعاي دوستمان كشورهايي كه در گير جنگ نيستند سلاح‌هاشان را حفظ نمي‌كنند؛ وقتي منطق پيش‌گيري از خطر جنگ، انباشت تسليخاتي شد، چنين كشورهاي صلح‌طلبي هم مدام اسلحه جديد مي خرند و قبلي‌ها را از دور خارج مي‌كنند؛ اسلخه‌سازان در كوتاه مدت‌هاي صلح بي‌كار و كسب نمي‌مانند.

پنجم- دوست من درباره اين كه گفته بودم توليدكنندگان و تاجزان اسلحه به بحران‌زايي دست مي‌زنند تا اسلحه بفروشند گفته كه
نمی‌توان چنین اتهاماتی سنگینی به تاجران و تولیدکنندگان اسلحه زد. به همین منوال می‌توان در مورد تولیدکنندگان انواع داروها از جمله ایدز و هپاتیت هم صحبت کرد. حیات آن‌ها وایسته به وجود و گسترش بیماری ایدز است، اما آیا این دلیل کافی برای این است که بگوییم آن‌ها ایدز را گسترش می‌دهند؟ شاید این طور باشد اما به دلیل و مدرک نیاز هست
من البته خيلي متاسفم كه اتهام "سنگين" ناآرامي طلبي را به توليد كنندگان و تاجران اسلحه زدم؛ اما فعلاً كه شواهد براي اين تاجران معصوم تبرئه كننده نيست. اين درست است كه من نظام سرمايه‌داري را مقصر خيلي از مشكلات مي‌دانم؛ اما مقصر همه مشكلات هم نمي‌دانم؛ مثلاً اين كه در افغانستان يا برخي از نقاط ايران هنوز خانواده‌ها جلوي تحصيلات دختران را مي‌گيرند خب، ربطي به نظام سرمايه ندارد. به همين ترتيب نظام‌هاي استبدادي و ارتجاعي در منطقه خاورميانه نيز صرفاً دست‌ساز سرمايه‌داري نيستند و "همه" گناه به گردن آمريكا نيست؛ و تازه آمريكا هم معادل نظام سرمايه‌داري نيست، اما اين تصوير معصومانه از سران عرب خليج فارس و آمريكايي‌هاي تاجر اسلحه هم واقعاً عجيب است

مسئله اين است كه در اين دنياي زيبا به اندازه كافي هر طرف كه برويم شرارت انساني مي‌‌بينيم؛ از نوع سرمايه‌دارانه يا پيشاسرمايه‌دارانه‌اش. و حالا اين كه بدبختي‌هاي ما بيش‌تر با نوعي از انواع اين شرارت ها رقم خورده است، دليل نمي‌شود كه از باقي‌اش بركنار بمانيم يا مانده باشيم

مهم اين است كه اگر شما هم به "نقد دموكراتيك" معتقديد، نمي توانيد مهم‌ترين منبع بازتوليد سلطه در جهان معاصر، يعني سرمايه‌داري، را از نظر دور بداريد؛ اين ربطي به گرايش سياسي من يا كس ديگري هم ندارد. مسئله اين است كه قدرت كجاست، و آن قدرت براي تقويت و تثبيت خود به چه ابزارهايي متوسل مي‌ود و چه مكانيزم‌هايي دارد؛ من و شما با همه بدبختي‌هامان در حاشيه نزاع جهاني بزرگ‌تري زندگي مي كنيم و اتفاقاً حاد شدن و ابعاد جهاني يافتن مشكلات ما در سال‌هاي اخير به دليل ان است كه اين بازي يك بازي سرتاسري است. مسئله گسترش نئوليبرليستي نظام سرمايه‌داري در كل جهان، امروز در درون همين مرزها هم با مسئله خصوصي‌سازي پيوند خورده؛ بخواهيم يا نخواهيم ما در جهان همين قدرت‌ها زندگي مي كنيم و حتي اگر غيرمسئولانه نينديشيم كه همه مشكلات ما به سرمايه‌داري جهاني برمي‌گردد، ساده‌انديشانه هم نبايد از كنار سهم اين قدرت‌ها و بازي‌شان بگذريم
--------------------
* براي نمونه‌اي از اين نوع نقد تكنولوژي، مي‌توانيد رجوع كنيد به مقاله لنگدون وينر با عنوان
Langdon Winner, "Do Artifacts Have Politics?", Daedalus, 109 (Winter 1980), pp.121-36
ترجمه‌اي از اين مقاله را مي‌توانيد در سه شماره از روزنامه شرق پيدا كنيد: 1 و 2 و 3


۱۳۸۶ مرداد ۱۸, پنجشنبه

بی‌هیچ توهمی/ نادر فتوره‌چي

به بهانه مقاله «زمانی برای توقف؟» از احمد زیدآبادی

نادر فتوره‌چی

به گمانم مقاله اخیر احمد زیدآبادی عزیز با عنوان «زمانی برای توقف؟»، از آن‌رو که با صداقت و شجاعت فردی‌اش در هم آمیخته است، از جمله معدود تحلیل‌هایی است که بیش‌ترین نزدیکی را با واقعیت جاری در عرصه سیاست ایران دارد.

او در این مقاله که خود به یک معنا دالی بر فقدان تحلیل جامع درباره تحولات پرشتاب عرصه سیاست ایران است، به سردرگمی‌ها و بی برنامه‌گی‌های سیاسی جریانی که از دهه گذشته تا‌کنون به عنوان اصلاح‌طلب شناخته می‌شوند با صراحت تمام پرداخته است.

استدلال زید آبادی بر دو پایه استوار است، به قسمی که او فقدان برنامه مبتنی بر تحلیل را ناشی از اخراج اصلاح‌طلبان از دایره قدرت می‌داند و بر همین اساس آن‌چه را که این جماعت می‌گویند یا عمل می‌کنند ،در نهایت جز مشتی ناله‌ها و غر زدن‌های تکراری و البته واکنشی نمی‌بیند. به باور او جریان حاکم سطح بازی سیاسی و دیپلماتیک را آن‌چنان ارتفاع داده که قد هیچ یک از اصلاح‌طلبان به میزی که بازی در آن جریان دارد نمی‌رسد. بنابراین تنها کار آنان تکرار مکرراتی است که جز انفعال و بی‌برنامه‌گی معنای دیگری ندارد.

زیدآبادی به درستی تشخیص داده است که منازعه دیپلماتیک ایران با غرب-که در آستانه روزهای سرنوشت سازش ایستاده- از سوی نهادها،جریان‌ها و بازیگرانی هدایت می‌شود که به هیچ روی گلایه‌های پاستوریزه اصلاح‌طلبان را جدی نمی‌گیرند.

واقعیت هم چیزی جز این نیست. اصلاح‌طلبان کماکان دچار این توهم‌اند که یک پا در مناسبات قدرت و یک پا در لایه های اجتماعی دارند. حال آن‌که این حیات دوگانه و البته متناقض شده، آنان را از هر دو سو منزوی کرده است.

انزوایی که تنها با برپایی جلسات درون گروهی بی‌حاصل و به‌کارگیری زبان ژارگونیک محدود به داده‌های رسانه‌ای، و البته مصاحبه‌ها و یادداشت‌های تکراری به قلم یا به زبان چهره‌های تکراری، تا حدودی تسکین داده می‌شود.

جای تعجب است که اصلاح‌طلبان پس از گذشت دو سال از رسمیت یافتن اخراج‌شان از قدرت، هنوز نتوانسته‌اند وزن حقیقی خود را در جغرافیای سیاسی ایران درک کنند.
اظهار نظرهای تکراری و موضع گیری‌های بی‌اثرشان درباره اتفاقاتی که هر شهروند عادی هم قادر به بیان آنهاست، به لحاظ روانی قابل درک است. به هر حال باید به هر نحو ممکن خلاء روزهای بی‌اثری را پر کرد. اما این‌که کماکان می‌کوشند به نحوی گنگ خود را در آستانه ورود مجدد به حاکمیت بدانند، در دید هر ناظر بیرونی قابل فهم نیست.

اصلاح طلبان هنوز نمی‌توانند به این سئوال بنیادین پاسخ دهند که بر فرض محال (یعنی تایید صلاحیت شدن از سوی شورای نگهبان به علاوه داشتن تضمین سلامت انتخابات به علاوه اعتماد مجدد بخش‌هایی از گروه‌های سرخورده اجتماعی، یعنی شرایطی مشابه سال ۷۸) اگر بار دیگر با همان ترکیب به باور خود «پیش‌رو» ، به مجلس راه یابند چه پیش‌رفتی در مسیر دموکراتیک کردن مناسبات سیاسی ایران و عادی‌سازی روابط بین‌المللی رخ خواهد داد که امکانش در مجلس ششم نبود؟ خاصه آن‌که در آن مقطع قوه مجریه و نیز محبوبیت نسبی مردمی را هم به همراه داشتند.

عجیب است که اصلاح طلبان به جای حل این تناقض بزرگ، در گیر و بند ائتلاف حد اکثری تا حدی که خود در آن جا نمی‌گیرند و بستن لیست مشترک و... هستند.
در برابر فشارهای فزاینده حاکمیت بر نیروهای مستقل سیاسی و اجتماعی، و در سایه هولناک اتفاقی غیر قابل پیش‌بینی در امتداد نزاع اوج گیرنده ایران و غرب، وعده به امر محال دست‌کم به لحاظ اخلاقی مذموم است. چه آن‌که مبتنی بر هیچ تحلیل جامعی از افق‌های پیشِ رو هم نباشد.

شجاعت زیدآبادی از آن رو قابل تحسین است که فقر وجودی و بضاعت ناچیز سیاسی جریانی که خود را متعلق به آنها می‌داند با واقع‌بینی پذیرفته است. و از همین روست که پیشنهادش (دست کم شش ماه سکوت و معرفی داوطلبانه خود به اوین) را باید جدی گرفت.
آنهم بی هیچ توهمی.

ز علی معظمی عزیز بابت سخاوت مندی و رواداری اش بی نهایت سپاس گذارم ، «اینجا و اکنون» او برای کسی چون من آخرین منفذ تنفس است .

محاصره منزل اسانلو و بازداشت 6 نفر از فعالان كارگري

در روز همبستگي جهاني با محمود صالحي و منصور اسانلو


امروز از سوي فدراسيون جهاني كارگران حمل و نقل و كنفدراسيون جهاني كارگران، دو سنديكاي بزرگ روز همبستگي جهاني با منصور اسانلو و محمود صالحي اعلام شده است. در عين حال روز گذشته سازمان عفو بين‌الملل هم در حمايت از اين كارزار جهاني بيانيه‌اي صادر كرد و خواستار رفع اتهام از اسانلو و صالحي و آزادي فوري اين دو فعال مستقل كارگري شد

سنديكاي شركت واحد هم از ديروز مردم را دعوت كرد كه در اين روز همبستگي جهاني به منزل اسانلو بروند و با خانواده او ديدار كنند (براي آدم‌هاي بسيار هوشمند: ديدار در منزل با خانواده زنداني تجمع به دحساب نمي‌آيد كه كسي بخواهد برايش مجوز بگيرد) با اين همه ديروز خبرزگزاري‌هاي خوش‌نامي كه متاسفانه چندي است با پيدايش دوستان خودي رونق‌شان مانند سابق نيست كه براي اطلاع يافتن از اخبار "آينده" به سراغ‌شان برويم، هشدار داده بودند بودند كه تجمع مقابل منزل اسانلو غير قانوني و بي‌مجوز است. براي تحقق يافتن پي‌آمدهاي اين خبر امروز منزل اسانلو محاصره شده و چند نفر از اعضاي سنديكا كه از دعوت كنندگان به اين ديدار بوده‌اند دستگير شده‌اند. گفته مي‌شود كه تعداد دستگير شدگان بيش از اين افراد بوده اما هنوز خبر دقيق‌تري در دست نيست

خبر فعلي از سايت "سلام دموكرات" است

خبرهای رسیده از شاهدان عینی حاکیست که جهت سرکوب مراسم "روز جهانی همبستگی با کارگران زندانی" منزل منصور اسالو در محاصره کامل نیروهای امنیتی و انتظامی قرار گرفته است.

این گزارشات که از طریق تلفن به مرکز خبری سلام دمکرات مخابره شده است حکایت از بازداشت چندین نفر از جمله فعالان سندیکا، آقاین ابراهیم مددی، ابراهیم گوهری، داود رضوی، یعقوب سلیمی، همایون جابری و غلامرضا غلامحسینی دارد

شب گذشته مسئولان حکومتی از طریق خبرگزاری مهر بصورت غیر رسمی اعلام داشته بودند که تجمع مقابل منزل منصور اسالو، رئیس هیئت مدیره یِ زندانی سندیکای شرکت واحد، مجوز نداشته و غیر قانونی می باشد. منابع فعال در سندیکای کارگران شرکت واحد تأکید می کنند که تجمعی را در مقابل منزل اسالو اعلام نداشته و مردم فقط قصد دید و بازدید با خانواده یِ اسالو را داشته اند که تعداد نا معلومی از ایشان بازداشت شده اند

همچنین در ای گزارش خبرگزاری مهر آمده بود که نهاد های حکومتی " سندیکای کارگران شرکت واحد" را به رسمیت نشناخته و مجوزی برای دعوت ایشان صادر نکرده اند. در صورتیکه " سندیکای کارگران شرکت واحد از طرف نهادهای بین المللی به رسمیت شناخته شده است و منصور اسالو در ماه گذشته در نشست سالیانه ILO و فدراسیون بین المللی حمل و نقل در لندن شرکت کرده بود

در این گزارش از تعداد دقیق دستگیر شدگان اطلاعی داده نشده است. خبرهای تکمیلی بعداَ ارسال خواهد شد

راستي به كجا چنين شتابان؟ ديدار با خانواده زنداني را هم نمي‌خواهيد تحمل كنيد؟ تظاهرات جهاني را چه مي‌كنيد؟ ما دل‌هامان با اسانلو، صالحي، مددي و... همه فعالان كارگري‌ست كه حق مي‌طلبند. باورمان هم اين است كه اگر انسانيت را اميدي و آينده‌اي باشد، در مشت چنين مردان وزناني است. آينده‌اي براي زندگي بهتر انسان‌ها و رستن‌شان از بند و رنج؛ شما كدام طرف هستيد؟ بند؟ رنج؟

پي‌نوشت 1: سنديكاي شركت واحد با توجه به وضعيت پيش آمده انجام برنامه ديدار با خانواده اسانلو را غير قابل انجام اعلام كرده است
پي‌نوشت 2: جلوگيري از ديدار كميته مادران كمپين يك ميليون امضا با مادر اسانلو؛ یا از این بازدید منصرف شوید و یا همراه ما به کلانتری بیایید
پي‌نوشت 3: كلاه‌بردار كيست
پي‌نوشت 4: سلام دموكرات خبر مي‌دهد كه منطقه اطراف خانه اسانلو در محاصره است و نيروهاي امنيتي با كساني كه به آن سمت مي‌روند برخورد مي‌كنند؛ بيم آن مي‌رود كه بسياري از دانش‌جويان و فعالان و ديگر مردم كه از وضع پيش‌آمده اطلاع ندارند باز هم به آن‌جا بروند و احياناً دستگير شوند؛ پس لطفاً خبر دهيد

۱۳۸۶ مرداد ۱۴, یکشنبه

۱۳۸۶ مرداد ۱۲, جمعه

درباره تجارت اسلحه

پاسخي به نويسنده "حرف غريب"

دوستي كه وبلاگ حرف غريب را مي‌نويسد لطف كرده و نقدي نوشته بر دو پاراگرافي كه من در اين پست نوشته بودم. سعي مي‌كنم تا جايي كه مي‌توانم توضيح دهم.

اول- او در ابتدا مي‌گويد

صرف‌نظر از این که من معنای «مزدور» را نمی‌فهمم و نمی‌دانم چطور یک حاکم مزدور می‌شود و حاکمان دیگر غیرمزدور، اختلاف اساسی‌ام در نقش سرمایه‌داری یا همان چیزی است که علی «امپریالیسم» می‌گويد

فكر كنم واضح است كه چگونه يك حاكم مي‌تواند مزدور شود؛ شايد مشكل با مصداق باشد. حاكمي كه از سوي ديگران حمايت شود و باج بدهد تا آن‌ها حاكميتش را بر مردمش تضمين كنند مزدور مي‌شود؛ او در ازاي باج اقتصادي و سياسي‌اي كه از منابع آن ملت يا مي‌پردازد، «مزدِ» تضمين شدن قدرتش را دريافت مي‌كند. به زعم من بسياري از حكام منطقه ما از اين تعبير، اگر درستش بدانيم، دور نيستند. اين همه خريد تسليحاتي هم اتفاقاً يك كاركرد عمده‌اش تثبيت قوه قهريه‌اي است كه فراسر مردم مي‌ايستد و وادار به فرمانبري‌شان مي‌كند. طبعاً حاكميتِ غير دموكراتيكي كه مدام حقوق شهروندانش را زير پا مي‌گذارد يا بايد با تكيه بر گروه يا طبقه‌اي داخلي تهديد قوه قهريه‌اش را عليه ساير شهروندان به رخ بكشد، يا در اين كار بايد علاوه بر اقليت يا اكثريتي داخلي، به نيروهاي خارجي هم متكي باشد؛ همان مصداق مزدوري. من كاربرد اين مفهوم در مورد حكومت ارتجاعي‌اي چون پادشاهي عربستان كه هر روز در حال سر و دست بريدن از مردم است و اقليت‌هاي مذهبي را به‌شدت سركوب مي‌كند و زنان را در انقياد تام نگه داشته است، و با وجود همه اين‌ها متحد درجه اول آمريكا در منطقه است، بي‌راه نمي‌دانم

دوم- دوست نويسنده من درمورد تعبير من از تجارت اسلحه مي‌گويد

این سود، سود بدی نیست، گیرم که از راه فروش اسلحه به دست بیاید. اصلاً چرا فروش اسلحه «تجارت کثیف» است؟ داشتن اسلحه یک نیروی بازدارنده است و ما را از شر آدم‌های نادانی که اگر اسلحه نداشته باشیم، از دستشان در امان نیستیم در امان نگاه می‌دارد. این‌ها را علی بهتر می‌داند، فقط می‌ماند وجود آدم‌های نادان، که آن را هم نمی‌توانیم انکار کنیم، می‌توانیم؟ پس وجود اسلحه و تجارت آن هم برای دفاع ضروری است. در واقع اسلحه به ازای کار مفیدی که انجام می‌دهد یعنی امنیت را برای صاحبش به ارمغان می‌آورد، سودی را نصیب سازنده‌اش می‌کند، این سود، سود بد و نامشروعی است؟

من البته اين سود را سود نامشروع و بدي مي‌دانم؛ يعني سواي ديدگاه مشخصي كه اصولاً درباره سرمايه‌داري دارم و آن را نظامي مبتني بر استثمار، سلطه، و اتلاف منابع بشري مي‌شمارم، اين تجارت را هم به‌طور خاص تجارت كثيفي مي‌دانم. وقتي اسلحه خاصيت كالايي پيدا كند طبعاً بايد در بازار رد و بدل شود؛ اين بازار مشتريان خاص دارد و البته بازاريابان خاص. كسي كه تجارت اسلحه مي‌كند يا اسلحه توليد مي‌كند، حياتش بسته به بحران و جنگ و ناآرامي و تهديد و تنش است؛ و نه امنيتي كه ما با فرار از دست نادان ها به دنبالش هستيم؛ پس چنين كسي از آفريدن ناامني دريغ نمي‌كند.

اين موضوع كه بسياري از جنگ‌هاي اخير به‌وسيله توليد كنندگان اسلحه دامن زده شده ادعاي گزافي نيست. همين قرارهاي تبادل سلاح در هفته گذشته در منطقه را كه حساب كنيم روشن‌گر است؛ 20 ميليارد دلار فروش به عربستان؛ 30 ميليارد دلار «كمك» تسليحاتي به اسرائيل؛ 13 ميليارد كمك تسليحاتي به مصر و... (كمك، يعني از خزانه آمريكا به اسلحه سازان پول مي‌دهند تا اسلحه بفروشند). در مقابل اين‌ها، بودجه ساليانه كشور نفتي‌اي مانند ما در سال عادي فروش نفتي چه قدر است؟ به گمانم چيزي حدود 22 ميليارد. از اين‌ها گذشته، حجم افزايش بودجه نظامي آمريكا بعد از جنگ عراق با هيچ يك از اين رقم‌ها قابل قياس نيست. همه اين‌ها پولي است كه براي كشتن آدم‌ها پرداخت مي‌شود و نه امنيت؛ كودكان عراقي كه زير بمباران به عنوان تلفات جانبي جنگ بي دست و پا شده‌اند يا مرده‌اند رسماً دشمن هيچ كس نبوده‌اند؛ هنوز فرصت انتخاب جبهه نداشتند. اين درست كه آمريكايي‌ها عراق را از شر صدام خلاص كردند، اما عملاً حدود 650 هزار نفر را در سه سال بعد از جنگ به كشتن دادند كه اين عده قاعدتاً در غير از حالت بروز جنگ نمي‌مردند.

وجود چنين تجارتي با تاجران بسيار قدرتمند يكي از عوامل مهم در تشديد بحران‌هاي جهاني بوده و خواهد بود؛ به علاوه چنين تجارتي همواره در قرن گذشته به ايجاد كانون‌هاي غير دموكراتيك قدرت ياري رسانده است؛ همان صدام حسيني كه مثالش را مي‌زنيد وقتي به آن قالب شيطان‌گونه در آمد كه از نظر قدرت نظامي و در اختيار داشتن سلاح به جايي رسيد كه نه مردم خودش و نه قدرت‌هاي منطقه‌اي ديگر نمي‌توانستند او را به راحتي به زير كشند؛ هم سود بركشيدن صدام به چنين جايگاهي و هم سود به زير كشيدنش به جيب سرمايه‌داري‌اي رفت كه تجارت اسلحه از اركان اصلي آن به‌شمار مي‌رود؛ ناامنيش هم نصيب مردم عراق و البته ما شد

از اين گذشته نوع كالاي خاصي كه اسلحه است، به علاوه گرايش امپرياليستي سرمايه‌داري، نظريه‌پردازان سوسياليست مهمي، مشخصاً رزا لوكزامبورگ و كساني كه وام‌دارش هستند، را به اين رسانده كه نتيجه بگيرند سرمايه‌داري گرايش قوي‌اي به ميليتاريزه شدن و تشكيل چيزي دارد كه مجتمع صنعتي- نظامي خوانده مي‌شود. اين وضعيتي است كه گرايش‌هاي غير دموكراتيك سرمايه‌دارانه بيش از پيش خود را نشان مي‌دهند و تمركز قدرت با شكل نظامي‌گونه حكومت، كه ابتناي قوي به انباشت و توليد سلاح دارد، تشديد مي‌شود. پيداست كه توليد اسلحه به شكل حاضر، مختص عصر سرمايه‌داري بوده است؛ تا اين‌جا مي‌شود گفت مثل خيلي توليدات ديگر. اما اين توليد چند مشخصه قابل توجه دارد. اسلحه مانند لباس يا غذا يك توليد نهايي و ارزش مصرفي است، اما مصرف اسلحه درست در جهت خلاف نگه‌داري از انسان و نيروي كار است؛ دوست يا دشمن اسلحه بالاخره به كسي آسيب مي‌زند يا مي‌كشد.

به‌علاوه، اسلحه خرابي به بار مي‌آورد؛ و خرابي يعني محلي كه بايد براي درست كردنش سرمايه تازه جذب كرد؛ و اين يعني رونق بخش‌هاي ديگر سرمايه‌داري. اين‌گونه است كه گردش مالي عظيمي كه يك جنگ مي‌تواند به بار بياورد براي بسياري از صاحبان سرمايه مطلوب است. خصوصاً صاحبان سرمايه‌اي كه مي‌توانند حضوري تضمين شده در تجارت‌هاي مربوط داشته باشند؛ مثلاً هاليبرتون باشند كه هم با ارتش آمريكا قرارداد دارد و هم شركت نفتي است و از اين قبيل. پيداست كه پيش چنين سودهاي سرشاري پايبند ماندن به چيز كه ما مردمان بي‌قدرت به‌عنوان دموكراسي ستايشش مي‌كنيم و مي‌خواهيمش تنها يك مزاحم است. كار آن‌ها اتفاقاً با تمركز قدرت پيش مي‌رود. به علاوه سرمايه‌داري هميشه گرايش به انحصار دارد؛ نقش قوه قهريه كه به مدد سلاح و انباشت آن تقويت مي‌شود در كمك به اين انحصار انكار ناپذير است؛ رمز رفتن به‌سوي مجتمع صنعتي- نظامي خواست همين انحصار است

سوم- من جنگ احتمالي عليه ايران را وضعيتي بسيار فاجعه‌بار مي‌دانم؛ فاجعه‌اي كه اگر رخ دهد ممكن است تا چند نسل منطقه روي آرامش نبيند. اين امر البته تا حد زيادي به گرايشي كه آمريكاييان در راه حل‌هاشان براي منطقه نشان داده‌اند برمي‌گردد. من البته شعارهاي ضد امپرياليستي بعضي‌ها را در شرايط فعلي اصلاً ضد امپرياليستي نمي‌دانم؛ عملاً كه امپرياليسم دارد هر چه بيش‌تر نفوذ مي‌كند و مردم منطقه هر روز بيش‌تر به كام بدبختي مي‌روند. عراق و افغانستان پيكرهايي خون‌چكان هستند كه از يك سو سرنيزه آمريكا و از سوي ديگر دشنه تروريست‌ها و قدرت طلبان منطقه‌اي روي تن‌شان است. از طرف ديگر تلاش آمريكا براي گسترش نفوذ در شرق اروپا و استقرار سپر موشكي را هم نبايد ناديده گرفت؛ تمام توجيهات آمريكا بر سر آن‌چيزي است كه خطر ايران مي‌نامدش. روس‌ها در مقابل تاكيد مي‌كنند كه چنين خطري عملاً وجود ندارد؛ مشكل زماني تشديد مي‌شود كه پاي خودشان در تاسيس نيروگاه هسته‌اي ايران گير است. روس‌ها از يك طرف سودي بسيار كلان از سال‌ها «ساخت» نيروگاه برده‌اند و مي‌برند؛ از طرف ديگر اگر روزي نيروگاه تمام شود تبليغات آمريكا، كه روس‌ها دروغش مي‌دانند، بسيار شدت خواهد گرفت. استقرار سپر موشكي ممكن است چنان كه روس‌ها مي‌گويند آغازكننده جنگ سردي ديگر باشد، اما در عين حال ممكن است ابعاد اين جنگ جديد با جنگ سرد پيشين تفاوت عمده داشته باشد و چنان كه برخي از تحليل‌گران سوسياليست مانند مزاروش مي‌پندارند، بخشي از پروژه دراز مدت آمريكا براي تنگ كردن حلقه محاصره نظامي حول تنها رقيب اقتصادي جدي باشد؛ چين. خب پيداست كه ابعاد بازي خيلي گسترده و بازيگران جدي و قدرتمند هستند. اين وسط كسي دغدغه قرباني شدن چند بچه يا ويران شدن اين يا آن سرزمين را ندارد؛ و اصلاً چرا كه نه وقتي كه به سودش مي‌ارزد؟

هر چه بيش‌تر مي‌گذرد چين و آمريكا به موازات يكديگر شباهت‌هاي بيش‌تري به الگوي مجتمع صنعتي- نظامي پيدا مي‌كنند. همه اين‌ها بدون نقش مهمي كه توليد و تجارت سلاح به مدد ديكتاتورهاي خريدار و مشتاق بازي مي‌كند، غير از اين مي‌بود كه الان هست.

در همين ارتباط: كيهان امروز سرمقاله‌اي دارد به نام "ايستگاه پاياني" كه در آن گفته اين سلاح‌ها آخرش به دست اسلام‌گرايان منطقه خواهد افتاد! خوب بود!؟

يل راجرز هم در اپن‌دموكراسي مقاله‌اي دارد در مورد همين معامله تسلحاتي با عنوان "Weapons of mass consequence" خصوصا خواندن بند آخرش را توصيه مي‌كنم؛ لبخند اسامه

۱۳۸۶ مرداد ۱۱, پنجشنبه

...

I hear that in New York
At the corner of 26th Street and Broadway
A man stands every evening during the winter months
And gets beds for the homeless there
By appealing to passers-by

It won’t change the world
It won’t improve relations among men
It will not shorten the age of exploitation
But a few people have a bed for the night
For a night the wind is kept from them
The snow meant for them falls on the roadway

A few people have a bed for the night
For a night the wind is kept from them
The snow meant for them falls on the roadway
But it won’t change the world
It won’t improve relations among men
It will not shorten the age of exploitation


– Bertolt Brecht, “A Bed for the Night” -translated by Georg Rapp

۱۳۸۶ مرداد ۱۰, چهارشنبه

"بدن‌ها و فولادها"

نادر مطلبي نوشته در سايت رخداد درباره "تجربه متفاوت جنبش دانشجویی ایران و اروپا" و توصيه‌اي كه زماني اصلاح‌طلبان به دانش‌جويان مي‌كردند تا "كار تئوريك" كنند و تجربه اروپائيان را بخوانند؛
تجربه جنبش دانشجویی اروپا و امریکا و چهره های فعال آن به غایت دور تر از تجربه‌ای بود که «جنبش دانشجویی همسو» در ایران از سر می‌گذراند. تا حدی که با طعنه می‌توان گفت این فاصله، هم اکنون نیز بین تجربه مثلاً فعالان زن ایرانی (با گرایشات فمینیستی) نظیر مهرانگیز کار با کسانی چون لوس ایرگاری یا سونتاگ و ...، و یا تجربه زیسته روشنفکران ایرانی چون مراد فرهادپور، بیژن حکمت و ... با چهره‌هایی چون بادیو، آگامبن وجود دارد.
این فاصله خاصه در مورد تجربه جنبش دانشجویی اروپا، نه در فاصله آرمان‌های «ما» با می ۶۸ که تجلی آن در روزنامه «
Die Tageszeitung»، با آن آزادی مطلقی که حتی به حروفچین‌ها اجازه می‌داد هر نظری که دارند در لا بلای مقاله نویسنده با باز کردن یک پرانتز بنویسند، یا مثلاً در امریکا، «هی پی»‌هایی که توانستند به هیچ مزاحمتی یک خوک را در مقابل نیکسون کاندید ریاست جمهوری معرفی کنند، نیست. حتی این فاصله در میراث فکری متفاوت آنها که ریشه در تجربه بی‌واسطه مدرنیته، کانت، هگل، مارکس، در تجربه بی‌سابقه خشونت در جنگ دوم جهانی و ... دارد، نیست.
بلکه این فاصله را می‌توان به وضوح
و با علامت‌های مشخص و مختصات کاملاً دقیق در نامه خانواده‌های سه دانشجوی زندانی امیر کبیر دید و لمس کرد

ادامه را در اين‌جا بخوانيد