۱۳۸۵ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

شهرزاد مي‌خواهد با كسي كه نشنيده سخن بگويد

روی سخنم با کسی است که حرف هایمان را نشنیده تیغ به رویمان می کشد.
روی سخنم به کسی است که درد و رنج را نمی بیند و فریاد عدالت خواهی سر می دهد.
....
به عدد 500 هم نمی رسیدیم دی روز و چنان ترسیدید! مگر چه می خواستند که این چنین بی شرمانه به روی هم وطنان تان باتوم می کشیدید
گفتم که بگویم درد همان پلیس زن هم بر شانه هایم سنگینی می کند. او که کورکورانه آلت دست مشتی مرد قدرت طلب شده و خواهران خویش را به خاک می کشد و شب در پستوی خانه اش اگر شوهری داشته باشد از او کتک نوش جان می کند و یا تحقیر می شود و اگر پدری داشته باشد این اوست که زور می گوید و زن با عقده های شبش فردا به سوی ما خواهد آمد.
چرا نگذاشتید بگوییم آن چه را که برای همه مان می خواستیم.
برای مادری که شش ماه است روی فرزندش را ندیده. فرزندی که دیگر پدر ندارد اما قانون او را به پدربزرگش سپرده است.
برای زنی که قانون هیچ حقی برای او قائل نیست و همین پلیس مردمی به او می گوید" اگر کار نداری وایسا کنار خیابون!"
حالم بد است از اين همه درد؛ از ديدنِ اين همه قدرت طلبي.

هیچ نظری موجود نیست: