۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه

از نفرتي لبريز / شاملو

ما نوشتيم و گريستيم
ما خنده كنان به رقص بر خاستيم
ما نعره زنان از سرِ جان گذشتيم ...

كسي را پرواي ما نبود.
در دور دست مردي را به دار آويختند:
              كسي به تماشا سر برنداشت
*
ما نشستيم و گريستيم
ما با فريادي
از قالب خود بر آمديم.

شاملو، باغ آينه

هیچ نظری موجود نیست: